غزل شمارهٔ ۹۲۷
هوش مصنوعی: این شعر از حس ناراحتی و اسیری در زندگی صحبت میکند. شاعر آرزو دارد که از زندگی رها شود و با مرگ، زنجیرهای آن را بشکند. او از نداشتههایش در زندگی و بیمعنایی آن سخن میگوید و میخواهد که آینه جانش از بار سنگین زندگی شکسته شود. شاعر در نهایت از خدا میخواهد که از چنگال زندگی نجاتش دهد و این نیم جان خود را در راه دوست فدای کند.
جانم اسیر تا کی در خنگ زندگانیکاش از عدم نکردی آهنگ زندگانی
هوش مصنوعی: زندگی چه مدت مرا در خود گرفتار خواهد کرد؟ ای کاش هرگز به زندگی پا نمیگذاشتی و در عدم باقی میماندی.
ای مرگ پردهٔ تن از روی جان برافکنتا دل زدوده گردد از زنگ زندگانی
هوش مصنوعی: ای مرگ، لباس جسم را از روی روح بردار تا دل از آلودگیها و نگرانیهای زندگی پاک شود.
بیدوست گر سرآری ای عمر من بفرداسر بر ندارم از خشت از ننگ زندگانی
هوش مصنوعی: اگر تو از من جدا شوی، ای عمر من، فردا هیچگاه سرم را از زمین بلند نخواهم کرد، به خاطر ننگی که در زندگی بر دوش دارم.
در زندگی نچیدم هرگز گلی از آنروییا رب مباد مرگم در رنگ زندگانی
هوش مصنوعی: در زندگیام هیچگاه از زیباییها و لذتهای ظاهری چیزی نچیدم. خدایا، نگذار که مرگ من با رنگ و بویی از این دنیای فریبنده باشد.
عیش مکدر تن بر عیش صاف جان زدبشکست آیئنه جان از سنگ زندگانی
هوش مصنوعی: زندگی سخت و تلخ، به روح لطیف و خوشایند آسیب میزند و مانند سنگی، روشنایی و زیبایی روح را میشکند.
دل تنگ شد ز رنگش در ننگ صلح و جنگشیا رب خلاصیم ده از چنگ زندگانی
هوش مصنوعی: دل به شدت از وضعیت صلح و جنگ ناراحت و نگران شده است؛ ای خدا، ما را از چنگال زندگی نجات بده.
این نیم جان خود را در راه دوست در بازتا چند باشی ای فیض در ننگ زندگانی
هوش مصنوعی: این نیمه جان من را در مسیر عشق و دوستی قربانی کن، ای فیض، تا کی میخواهی در رسوایی زندگی باقی بمانی؟