بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود
اگر از تاریخدانانِ کهن بپرسی که نخستین کسی
که تاجِ شاهی بر سر نهاد که بود، خواهند گفت که آیینِ تاج و تخت را «کیومرث» در
جهان بنیاد نهاد. پادشاهیِ او درست زمانی آغاز شد که خورشید واردِ برجِ حَمَل
(فروردین) شد و با تابشِ بهاریِ خود، جهان را سرسبز و جوان ساخت. کیومرث، نخستین
فرمانروایِ زمین، جایگاه و تختِ خود را در دلِ کوهستان برپا کرد و خود و یارانش
جامه از پوستِ پلنگ میپوشیدند، چرا که در آن روزگارِ نخستین، هنوز آیینِ بافتن و
دوختنِ لباسهای نرم پدید نیامده بود؛ پس او بود که شیوهی پوشاک و خوراک را به
آدمیان آموخت. او سی سال با شکوهی همچون خورشید بر جهان
پادشاهی کرد و فرّ و نورِ شاهنشاهی چنان از چهرهاش میتابید که تمامِ جانورانِ
وحشی و اهلی، از دد و دام، رامِ او شدند و در کنارِ تختش آرام گرفتند و آیینِ زندگی
را از او آموختند. کیومرث پسری داشت زیباروی و هنرمند به نام «سیامک» که تمامِ
دلخوشیِ پدر بود و شاهِ پیر لحظهای طاقتِ دوریِ او را نداشت. روزگار به خوشی میگذشت
و پادشاهیِ کیومرث بیرقیب بود، تا آنکه اهریمنِ پلید به این شکوه و جلال حسادت
ورزید. اهریمن فرزندی داشت همچون گرگی درنده و سیاه که سپاهی بزرگ گرد آورد و با
گستاخی ادعای پادشاهی کرد و قصدِ نابودیِ کیومرث را نمود. کیومرث از این توطئه بیخبر بود تا آنکه
سروشِ غیبی (فرشته وحی) در هیبتِ پریرویی پلنگینهپوش ظاهر شد و رازِ دشمن را
آشکار کرد. چون خبر به گوشِ سیامک رسید، خونش به جوش آمد و بیدرنگ سپاهی گرد
آورد. در آن زمان هنوز زره و ابزارِ جنگیِ فلزی اختراع نشده بود، پس سیامک تنها با
پوششی از چرمِ پلنگ و با تنی برهنه به جنگِ دیوِ سیاه شتافت. دو سپاه رو در رو شدند و سیامکِ دلیر با پورِ
اهریمن گلاویز شد. اما آن دیوِ سیاه با چنگالِ قدرتمندش بر کمرگاهِ شاهزاده زد و پیکرِ
نازنینِ او را بر خاک کوبید و سینهاش را درید. بدینسان سیامکِ جوان به دستِ دیو
کشته شد و جهان بیپناه ماند. چون خبرِ مرگِ فرزند به کیومرث رسید، روزگارش سیاه
شد؛ از تخت فرود آمد و زارزار گریست. لشکریان و حتی جانورانِ کوهستان نیز در غمِ
سیامک نالیدند و جامههای کبود بر تن کردند و یک سال تمام در سوگ نشستند. تا آنکه
پیامی از سوی پروردگار آمد که «بیش از این مگری و هوشِ خود را بازیاب؛ سپاهی آماده
کن و به فرمانِ من انتقامِ خونِ فرزند را از آن دیوِ بدکنش بگیر.» کیومرثِ نامدار،
سر به آسمان بلند کرد، اشکهایش را پاک نمود و با توکل بر نامِ خداوند، شب و روز
را بر خود حرام کرد تا کینِ سیامک را بستاند.
سخنگوی دهقان چه گوید نخستکه نام بزرگی به گیتی که جست
دهقان گوینده (فردوسی) از نخستین شاه نامدار جهان سخن می گوید
که بود آن که دیهیم بر سر نهادندارد کس آن روزگاران به یاد
چه کسی بود که اول بار تاج بر سر نهاد؟ کسی آن روزگار را به یاد ندارد.
مگر کز پدر یاد دارد پسربگوید تو را یک به یک در به در
شاید پسران از پدران شنیده باشند و به تو پاسخ این پرسش را بگویند.
که نام بزرگی که آورد پیشکه را بود از آن برتران پایه بیش
که قدیمیترین پادشاه که بود؟
پژوهندهٔ نامهٔ باستانکه از پهلوانان زند داستان
پژوهندهٔ نامهٔ باستان که داستانهای پهلوانان را نقل میکند ...
چنین گفت کآیین تخت و کلاهکیومرث آورد و او بود شاه
... گفت که این کیومرث (گیومرت) بود که رسم و راه پادشاهی را ابداع کرد و خودش پادشاه شد.
چو آمد به برج حَمَل آفتابجهان گشت با فرَ و آیین و آب
هنگامی که فروردین آمد و جهان باشکوه و زیبا و پرآب شد ...
بتابید از آن سان ز برج برهکه گیتی جوان گشت از آن یکسره
آن هنگام که آفتاب از محدودهٔ برج برّه (=حمل) طوری تابید که دنیا جوان شد ...
کیومرث شد بر جهان کدخداینخستین به کوه اندرون ساخت جای
... کیومرث کدخدای جهان شد و در کوهستان جایگاه شاهنشاهی خود را بنا نهاد.
سر بخت و تختش بر آمد به کوهپلنگینه پوشید خود با گروه
بخت و تختش به بلندی کوه رسید. آنها مردمانی بودند که از پوست پلنگ لباس میدوختند.
از او اندر آمد همی پرورشکه پوشیدنی نو بُد و نو خورش
از کیومرث تمدن جدید با لباسها و خوراکهای جدید شروع شد.
به گیتی درون سال سی شاه بودبه خوبی چو خورشید بر گاه بود
کیومرث سی سال شاه جهان بود و مانند خورشید در بهترین وقت تابشش زیبا بود.
همی تافت زو فرّ شاهنشهیچو ماه دو هفته ز سرو سهی
از او شکوه شاهنشاهی مانند سرو خوشقامتی که سرش مانند ماه تمام باشد میتابید.
دد و دام و هر جانور کش بدیدز گیتی به نزدیک او آرمید
جانوران وحشی و اهلی که او را میدیدند نزد او میآمدند و آرامش داشتند.
دوتا میشدندی بر تخت اواز آن بر شده فرّه و بخت او
جانوران در برابر کیومرث خم میشدند و با این کار آنها شکوه و احترام او بیشتر میشد.
به رسم نماز آمدندیش پیشو ز او برگرفتند آیین خویش
جانوران به او نماز میبردند (تعظیم میکردند) و از او دین و آین خویش را برمیگرفتند.
پسر بد مر او را یکی خوبرویهنرمند و همچون پدر نامجوی
کیومرث پسری زیبا و هنرمند داشت که مانند خودش جاهطلب و نامجو بود.
سیامک بُدش نام و فرخنده بودکیومرث را دل بدو زنده بود
نام پسر کیومرث، سیامک بود و دل کیومرث به او زنده و شاد بود.
به جانش بر از مهر گریان بدیز بیم جداییش بریان بدی
کیومرث همیشه از محبت، دلنگران جان سیامک بود و دل وی، از جداییش بیمناک بود.
بر آمد بر این کار یک روزگارفروزنده شد دولت شهریار
مدتی گذشت و کار پادشاهی کیومرث بالا گرفت.
به گیتی نبودش کسی دشمنامگر بدکنش ریمن آهرمنا
کیومرث در جهان دشمنی نداشت مگر اهریمن بدکار فریبکار.
به رشک اندر آهرمن بدسگالهمی رای زد تا ببالید بال
اهریمن بداندیش از سر حسادت، برای کیومرث نقشه ریخت تا موقعیت فراهم شود.
یکی بچه بودش چو گرگ سترگدلاور شده با سپاه بزرگ
اهریمن بچهای مانند گرگ داشت که دلاور بود و با سپاه، بزرگ شده بود.
جهان شد بر آن دیو بچّه سیاهز بخت سیامک و زان پایگاه
آن دیو بچه از حسودی به اقبال سیامک (فرزند کیومرث) و جایگاه او دنیایش تیره و تار شده بود.
سپه کرد و نزدیک او راه جستهمی تخت و دیهیم کی شاه جست
دیو سپاهی درست کرد و برای به دست آوردن تاج و تخت کیومرث به سمت سیامک لشکر کشید.
همی گفت با هر کسی رای خویشجهان کرد یکسر پر آوای خویش
او با تمام اطرافیانش نقشهاش را مطرح کرد و همه را همراه و موافق خود کرد.
کیومرث زین خود کی آگاه بودکه تخت مهی را جز او شاه بود
کیومرث از این ماجراها خبر نداشت و نمیدانست که کس دیگری در سر هوس پادشاهی دارد.
یکایک بیامد خجسته سروشبه سان پری پلنگینه پوش
فرشتههای خجستهٔ پلنگینهپوش به نزد سیامک آمدند و ...
بگفتش ورا زین سخن در به درکه دشمن چه سازد همی با پدر
... به او گفتند که دشمن چه نقشهای برای پدرش دارد.
سخن چون به گوش سیامک رسیدز کردار بدخواه دیو پلید
وقتی سیامک از نقشهٔ دیو بدخواه آگاه شد ...
دل شاه بچّه بر آمد به جوشسپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
... عصبانی شد و سپاه درست کرد و آماده شد.
بپوشید تن را به چرم پلنگکه جوشن نبود و نه آیین جنگ
چون آن زمان زره آهنی وجود نداشت و کسی رسم و آیین جنگ را نمیدانست از چرم پلنگ زره ساخت و پوشید.
پذیره شدش دیو را جنگجویسپه را چو روی اندر آمد به روی
او به جنگ دیو رفت و سپاه دیو و سیامک در برابر هم ایستادند.
سیامک بیامد برهنه تنابر آویخت با پور آهرمنا
سیامک برهنه به جنگ فرزند اهریمن آمد و با او گلاویز شد.
بزد چنگ وارونه دیو سیاهدوتا اندر آورد بالای شاه
دیو سیاه بر پشت سیامک چنگ زد و قد او را خم کرد.
فکند آن تن شاهزاده به خاکبه چنگال کردش کمرگاه چاک
او را بر زمین انداخت و کمرش را با چنگال درید.
سیامک به دست خروزان دیوتبه گشت و ماند انجمن بیخدیو
سیامک به دست آن دیو که خروزان نام داشت کشته شد و سپاهش بدون فرمانده ماند.
چو آگه شد از مرگ فرزند شاهز تیمار گیتی بر او شد سیاه
وقتی کیومرث خبر مرگ فرزند را شنید از شدت غصه دنیا بر او تیره و تار شد.
فرود آمد از تخت ویله کنانزنان بر سر و موی و رخ را کَنان
از تخت ضجهزنان و در حالی که بر سرش میزد و به رسم عزل موی سر و صورت را میکند پایین آمد.
دو رخساره پر خون و دل سوگواردو دیده پر از نم چو ابر بهار
کیومرث در ازای فرزند سر و صورتش خونین و چشمهایش مثل ابر بهار اشکبار بود.
خروشی بر آمد ز لشکر به زارکشیدند صف بر در شهریار
سپاه به عزاداری پرداختند و برای تسلیت به نزد شاه آمدند.
همه جامهها کرده پیروزه رنگدو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ
در عزای سیامک لباس فیروزهای پوشیدند و با چشمان خونبار و رخ زرد آمدند.
دد و مرغ و نخچیر گشته گروهبرفتند ویله کنان سوی کوه
حتی حیوانات وحشی و پرندگانه به صورت گروهی به سمت مقر کیومرث در کوهستان برای عرض تسلیت آمدند.
برفتند با سوگواری و دردز درگاه کی شاه برخاست گرد
از شدت مراجعهٔ عزاداران انسانی و حیوانی گرد از درگاه شاه بلند شد.
نشستند سالی چنین سوگوارپیام آمد از داور کردگار
یک سال عزاداری کردند تا آن که از نزد خدا پیغام آمد ...
درود آوریدش خجسته سروشکز این بیش مخروش و باز آر هوش
(سروش: یکی از ایزدان زرتشتی/ فرشته) سروش به کیومرث درود فرستاد و گفت که بیش از این سوگواری نکن و هوش خود را بازآور
سپه ساز و برکش به فرمان منبر آور یکی گرد از آن انجمن
به فرمان خدا سپاهی فراهم کن و دمار سپاه اهریمن را درآور.
از آن بد کنش دیو روی زمینبپرداز و پردخته کن دل ز کین
آن دیو بدکار را از روی زمین بردار و دل را از کینه پاک کن.
کی نامور سر سوی آسمانبر آورد و بدخواست بر بدگمان
کیومرث سر به آسمان بلند کرد و برای اهریمن بداندیش آرزوی سرانجام بد کرد.
بر آن برترین نام یزدانش رابخواند و بپالود مژگانش را
او را به برترین نام خداوند خواند و اشک از چشم پاک کرد.
و زان پس به کین سیامک شتافتشب و روز آرام و خفتن نیافت
و از آن به بعد برای گرفتن انتقام سیامک شب و روز آرام و قرار نداشت.