بخش ۲
هوش مصنوعی: داستان دربارهی سام نریمان، پهلوان بزرگ ایران است که پس از زایمان همسرش، فرزندی با موی سپید به دنیا میآید. او از دیدن رنگ موی فرزندش ناامید و نگران میشود و تصمیم میگیرد او را از خود دور کند. سام نسبت به کودک بیتوجهی میکند و او را به کوه سیمرغ میسپارد. در این میان، سیمرغ فرزند را به دوردست میبرد و از آسیبهای احتمالی او محافظت میکند.
کودک بزرگ میشود و به انسانی نیکو و شایسته تبدیل میشود. در خواب، سام میبیند که فرزندش به مقام بلندی میرسد و از آنجا متوجه خطای خود در قضاوت دربارهی او میشود. بعد از خواب، سام تصمیم میگیرد به کوه برود و فرزندش را بیابد. در نهایت، سام فرزندش را پیدا کرده و با او آشتی میکند، بهطوری که رابطهشان دوباره برقرار میشود و فرزند به عنوان یک پهلوان بزرگ شناخته میشود.
این داستان به مفاهیمی چون نکوهش قضاوت نادرست و اهمیت مهر و پیوند خانوادگی پرداخته و نشاندهندهی مسیر تحولی است که فرزند سام از سر میگذراند.
کنون پرشگفتی یکی داستانبپیوندم از گفتهٔ باستان
اکنون میخواهم داستانی از گفتههای باستان را بسُرایم. (پیوستن: سرودن-به نظم درآوردن ، متصل کردن)
نگه کن که مر سام را روزگارچه بازی نمود ای پسر گوش دار
ای پسر گوش کن و ببین که روزگار چه بازی ای با زندگی سام کرده است
نبود ایچ فرزند مر سام رادلش بود جویندهٔ کام را
هوش مصنوعی: سام فرزندی نداشت، اما دلش در پی جستجوی کام و خوشی بود.
نگاری بُد اندر شبستان اویز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
زنی زیبا در حرم او بود که چهرهاش چون گل و مویش چون مشک خوشبو بود.
از آن ماهش امید فرزند بودکه خورشیدچهر و برومند بود
سام امید داشت از آن زن فرزندی به دنیا بیاید که زیبا و نیرومند باشد.
ز سام نریمان هم او بار داشتز بار گران تنش آزار داشت
زن از سام باردار شد . آن بار گرانبها حسابی بر او سنگینی میکرد.
ز مادر جدا شد بر آن چند روزنگاری چو خورشید گیتیفروز
پس از مدتی، زادهای پدید آمد درخشان چون خورشید.
به چهره چنان بود تابنده شیدولیکن همه موی بودش سپید
چهرهاش درخشان بود، اما تمام موهای سرش سپید بود.
پسر چون ز مادر بر آن گونه زادنکردند یک هفته بر سام یاد
چون پسر با آن چهره زاده شد، یک هفته کسی جرئت نکرد خبر را به سام بگوید.
شبستان آن نامور پهلوانهمه پیش آن خرد کودک نوان
تمام اهل شبستان، نگران و درمانده، دور آن نوزاد جمع بودند.
کسی سام یل را نیارست گفتکه فرزند پیر آمد از خوبجفت
هیچکس جرئت نداشت به سام بگوید که فرزندش با موی سپید به دنیا آمده است.
یکی دایه بودش به کردار شیربر پهلوان اندر آمد دلیر
دایهای شجاع و نیرومند جلو آمد.
که بر سام یل روز فرخنده باددل بدسگالان او کنده باد
به سام درود فرستاد و گفت شاد باشی و دل دشمنانت بریده باد.
پس پردهٔ تو در ای نامجوییکی پور پاک آمد از ماهروی
پشت پردهٔ تو فرزندی پاک از زنی زیباروی به دنیا آمده است.
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشتبر او بر نبینی یک اندام زشت
بدنش مثل نقره و چهرهاش چون بهشت است و هیچ نقصی ندارد.
از آهو همان کش سپید است مویچنین بود بخش تو ای نامجوی
تنها عیب این پسر، سپیدی موهایش است و قسمت (سرنوشت) تو نیز همین است. (آهو=آک: عیب - نقص)
فرود آمد از تخت سام سواربه پرده درآمد سوی نو بهار
سام از تخت پایین آمد و شتابان به سوی نوزاد رفت.
چو فرزند را دید مویش سپیدببود از جهان سر به سر ناامید
هوش مصنوعی: وقتی پدر فرزندش را دید که موهایش سفید شده، از زندگی کاملاً ناامید و مأیوس شد.
سوی آسمان سر برآورد راستز دادآور آنگاه فریاد خواست
به سمت آسمان سر بلند کرد و از خداوند با فریاد دادخواهی کرد.
که ای برتر از کژی و کاستیبهی زان فزاید که تو خواستی
ای کسی که بالاتر از نقص و عیب هستی، خوبی به دلیل خواست تو بیشتر می شود.
اگر من گناهی گران کردهامو گر کیش آهرمن آوردهام
اگر من گناه بزرگی کردهام یا راه شیطان را پیش گرفتهام
به پوزش مگر کردگار جهانبه من بر ببخشاید اندر نهان
هوش مصنوعی: از خداوند میخواهم که در خفا، اشتباهات و خطاهایم را ببخشد.
بپیچد همی تیره جانم ز شرمبجوشد همی در دلم خون گرم
هوش مصنوعی: روح من از شرم به شدت مضطرب است و در دل من مانند خون داغ به جوش میآید.
چو آیند و پرسند گردنکشانچه گویم از این بچهٔ بدنشان؟
اگر بزرگان بپرسند، دربارهٔ این کودک بد نشان چه بگویم؟
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟پلنگ و دو رنگ است و گر نه پریست
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم که این موجود عجیب و غریب چه چیزی است؟ آیا پلنگی با دو رنگ است یا اینکه شبیه پریهاست؟
از این ننگ بگذارم ایران زمیننخواهم بر این بوم و بر آفرین
از این ننگ، ایران را ترک میکنم و دیگر این سرزمین را نمیخواهم.
بفرمود پس تاش برداشتنداز آن بوم و بر دور بگذاشتند
دستور داد کودک را بردارند و از آن سرزمین دور کنند.
به جایی که سیمرغ را خانه بودبدان خانه این خرد بیگانه بود
او را به جایی بردند که آشیانهٔ سیمرغ بود، جایی ناآشنا برای کودک.
نهادند بر کوه و گشتند بازبرآمد بر این روزگاری دراز
کودک را بر کوه گذاشتند و رفتند؛ زمان زیادی گذشت.
چنان پهلوان زادهٔ بیگناهندانست رنگ سپید از سیاه
آن کودک بیگناه هنوز خوب و بد را تشخیص نمیداد.
پدر مهر و پیوند بفگند خوارجفا کرد بر کودک شیرخوار
پدر پیوند و مهر پدری را خوار شمرد و به نوزاد خود ستم کرد.
یکی داستان زد بر این نرّه شیرکجا بچه را کرده بد شیر سیر
حالا داستانی را روایت میکنم از این شیر نر (سیمرغ) که چگونه این کودک را با شیر پرورش داد.
که گر من تو را خون دل دادمیسپاس ایچ بر سرت ننهادمی
اگر من اینهمه رنج برای تو کشیده بودم، تو هرگز سپاسی از من نمیکردی.
که تو خود مرا دیده و هم دلیدلم بگسلد گر ز من بگسلی
تو مرا میشناسی و با من پیوند داری؛ اگر از من جدا شوی، دلم میشکند.
چو سیمرغ را بچه شد گرْسنهبه پرواز بر شد دمان از بنه
وقتی جوجههای سیمرغ گرسنه شدند، سیمرغ شتابان به پرواز درآمد.
یکی شیرخواره خروشنده دیدزمین را چو دریای جوشنده دید
کودکی گریان دید و زمین زیر پایش چون دریایی خروشان به نظر آمد.
ز خاراش گهواره و دایه خاکتن از جامه دور و لب از شیر پاک
گهوارهاش خار بود، دایهاش خاک؛ بیلباس و بیشیر مانده بود.
به گرد اندرش تیره خاک نژندبه سر برش خورشید گشته بلند
گرداگردش خاک تیره بود و خورشید بالای سرش میتابید.
پلنگش بدی کاشکی مام و بابمگر سایهای یافتی ز آفتاب
کاش پلنگ پدر و مادرش بود، تا دستکم سایهای از آفتاب مییافت.
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگبزد برگرفتش از آن گرم سنگ
سیمرغ از آسمان فرود آمد و کودک را با چنگال از سنگ داغ برداشت.
ببردش دمان تا به البرز کوهکه بودش بدانجا کنام و گروه
شتابان او را به کوه البرز برد؛ جایی که آشیانه و جایگاهش بود.
سوی بچگان برد تا بشکرندبدان نالهٔ زار او ننگرند
سیمرغ، زال را نزد فرزندانش برد تا او را بخورند و هیچ توجهی به زاری آن کودک نکنند. (بشکردن: شکار کردن)
ببخشود یزدان نیکیدهشکجا بودنی داشت اندر بوش
ولی خداوند نیکی بخش به او رحم کرد؛ که زال عمرش به دنیا بود. (نباید از دنیا می رفت)
نگه کرد سیمرغ با بچّگانبر آن خرد خون از دو دیده چکان
سیمرغ و جوجههایش به کودک نگریستند در حالی که اشک میریختند.
شگفتی بر او بر فگندند مهربماندند خیره بدان خوب چهر
شگفتزده و با مهر به چهرهٔ زیبایش خیره ماندند.
شکاری که نازکتر آن برگزیدکه بیشیر مهمان همی خون مزید
سیمرغ لطیفترین شکار را برایش برمیگزید تا بیشیر نماند.
بدین گونه تا روزگاری درازبرآورد داننده بگشاد راز
به این شکل سالها گذشت تا دانای جهان راز را آشکار کرد.
چو آن کودک خرد پر مایه گشتبر آن کوه بر روزگاری گذشت
هوش مصنوعی: وقتی آن کودک با استعداد بزرگ شد، بر فراز کوه، روزگاری سپری شد.
یکی مرد شد چون یکی زاد سروبرش کوه سیمین میانش چو غرو
او مردی بلندبالا و استوار چون سرو شد؛ شانههایی پهن و کمری باریک داشت.
نشانش پراگنده شد در جهانبد و نیک هرگز نماند نهان
هوش مصنوعی: نشانههای او در دنیا، چه خوب و چه بد، هیچگاه پنهان نمانده و به طور پراکنده مشخص شدهاند.
به سام نریمان رسید آگهیاز آن نیک پی پور با فرّهی
هوش مصنوعی: به سام نریمان خبر رسید که فرزند نیکوی او دارای ویژگیهای برجسته و شایستهای است.
شبی از شبان داغ دل خفته بودز کار زمانه برآشفته بود
هوش مصنوعی: یک شب، دل داغدیدهای در خواب بود و از کارهای روزگار ناراحت و آشفته شده بود.
چنان دید در خواب کز هندوانیکی مرد بر تازی اسپ دوان
در خواب دید که یکی از هندوستان سوار بر اسبی تند و تیز در حال دویدن است.
ورا مژده دادی به فرزند اوبر آن برز شاخ برومند او
او را به فرزند برومندش مژده داد.
چو بیدار شد موبدان را بخوانداز این در سخن چند گونه براند
وقتی که بیدار شد موبدان را صدا کرد و در مورد خوابش با انها سخن گفت.
چه گویید گفت اندر این داستان؟خردتان بر این هست همداستان؟
هوش مصنوعی: در این داستان چه میگویید؟ آیا با عقل و درایت شما بر این موضوع توافق دارد؟
هر آنکس که بودند پیر و جوانزبان برگشادند بر پهلوان
هر کسی، چه پیر و چه جوان، زبان به سخن گشود و حرفش را به پهلوان زد.
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگچه ماهی به دریا درون با نهنگ
چه شیر و پلنگ بر سنگ و خاک و چه ماهی و نهنگ در دریا
همه بچه را پرورانندهاندستایش به یزدان رسانندهاند
هوش مصنوعی: همه افراد تلاش میکنند تا کودکان را بزرگ کنند و پرورش دهند و در این کار به خدای بزرگ شکر و ستایش میگویند.
تو پیمان نیکی دهش بشکنیچنان بیگنه بچه را بفگنی
تو پیمان خوبی را شکسته ای و این چنین بچه بی گناه را رها کرده ای
به یزدان کنون سوی پوزش گرایکه اوی است بر نیکویی رهنمای
هوش مصنوعی: هم اکنون به خداوند روی آور و از او طلب بخشش کن، زیرا اوست که در راه نیکوکاری راهنمای تو خواهد بود.
چو شب تیره شد رای خواب آمدشاز اندیشهٔ دل شتاب آمدش
هوش مصنوعی: زمانی که شب تاریک شد، اندیشههای دلش به خواب آمدند و به سرعت او را فرا گرفتند.
چنان دید در خواب کز کوه هَنددرفشی برافراشتندی بلند
هوش مصنوعی: در خواب دید که از کوه هندوستان، پرچمی بلند و برافراشته شده است.
جوانی پدید آمدی خوبرویسپاهی گران از پس پشت اوی
هوش مصنوعی: یک جوان زیبا و شجاع ظهور کرد که دارای قدرت و وقار زیادی بود.
به دست چپش بر یکی موبدیسوی راستش نامور بخردی
هوش مصنوعی: شخصی با دست چپ خود به سمت یک موبد اشاره میکند و در سمت راستش فردی دانا و معروف قرار دارد.
یکی پیش سام آمدی زان دو مردزبان بر گشادی به گفتار سرد
هوش مصنوعی: یک نفر پیش سام آمد و از آن دو مرد سخن گفت، اما با لحنی بیاحساس و سرد.
که ای مرد بیباک ناپاک رایدل و دیده شسته ز شرم خدای
هوش مصنوعی: ای مرد شجاع، دل و چشمانت را از شرم خداوند پاک کن و پاکی را در اندیشه خود بگنجان.
تو را دایه گر مرغ شاید همیپس این پهلوانی چه باید همی
هوش مصنوعی: شاید تو را دایهای مانند مرغی پرورش دهد، پس چرا باید این پهلوانی را داشته باشی؟
گر آهو است بر مرد موی سپیدتو را ریش و سر گشت چون خنگ بید
هوش مصنوعی: اگر آهو، شجاعت و زیبایی داشته باشد، موی سپید تو نیز به مانند ریش و موی سر، به اندازهی آن زیبا و جذاب خواهد بود.
پس از آفریننده بیزار شوکه در تنتْ هر روز رنگیست نو
از خالق خود متنفر شو، زیرا در وجود تو هر روز ویژگی و رنگ جدیدی به وجود میآید.
پسر گر به نزدیک تو بود خوارکنون هست پروردهٔ کردگار
اگر پسرت نزد تو خوار است، اکنون او پرورش یافتهٔ خداوند است.
کز او مهربانتر ورا دایه نیستتو را خود به مهر اندرون مایه نیست
هیچ کسی مهربانتر از خداوند نیست و اما در درون تو محبت و عشق وجود ندارد.
به خواب اندرون بر خروشید سامچو شیر ژیان کاندر آید به دام
سام در خواب مانند شیر خشمگینی که در دام افتاده باشد غرش کرد
چو بیدار شد بخردان را بخواندسران سپه را همه برنشاند
هوش مصنوعی: وقتی که بیدار شد، فرزانهها را صدا کرد و همه فرماندهان سپاه را گرد خود جمع کرد.
بیامد دمان سوی آن کوهسارکه افگندگان را کند خواستار
هوش مصنوعی: به وقت معین به سمت آن کوهستان آمد که کسانی را به خود فرا میخواند.
سر اندر ثریا یکی کوه دیدکه گفتی ستاره بخواهد کشید
هوش مصنوعی: شخصی در دل آسمان کوهی را مشاهده کرد که به نظر میرسید ستارهها میخواهند به آن نزدیک شوند.
نشیمی از او برکشیده بلندکه ناید ز کیوان بر او بر گزند
هوش مصنوعی: نسیم ملایمی از او برخاسته است که هیچکس نمیتواند آن را از کیوان (سیاره زحل) بگیرد یا تحت تأثیر قرار دهد.
فرو برده از شیز و صندل عمودیک اندر دگر ساخته چوب عود
هوش مصنوعی: از چوب درختان شیز و صندل، که به هم فشرده شدهاند، تکهای عمود ساختهاند که شبیه به چوب عود است.
بدان سنگ خارا نگه کرد سامبدان هیبت مرغ و هول کنام
سام به آن سنگ سخت و محکم نگاه کرد و بزرگی سیمرغ و وحشتناکی آشیان او را دید.
یکی کاخ بد تارک اندر سماکنه از دست رنج و نه از آب و خاک
هوش مصنوعی: یک کاخ زیبا و بلند در آسمان، نه با زحمت و تلاش انسان، بلکه به طور طبیعی و بدون استفاده از خاک و آب ساخته شده است.
ره بر شدن جست و کی بود راهدد و دام را بر چنان جایگاه
به دنبال راهی برای بالا رفتن از کوه گشت ،تا از گزند حیوانات وحشی و دام ها دور باشد.
ابر آفریننده کرد آفرینبمالید رخسارگان بر زمین
سام خداوند برتر را افرین گفت و چهره خود را بر زمین مالید
همی گفت کای برتر از جایگاهز روشن روان و ز خورشید و ماه
هوش مصنوعی: او میگفت ای کسی که بالاتر از هر جایگاهی هستی، تو از روشنایی دلها و از خورشید و ماه نیز برتر هستی.
گر این کودک از پاک پشت من استنه از تخم بد گوهر آهرمن است
اگر این کودک از پشت پاک من است و از تخم بد سرشت اهریمن نیست.
از این بر شدن بنده را دست گیرمر این پر گنه را تو اندر پذیر
هوش مصنوعی: از اینجا به بعد، ای خدا، مرا یاری کن و این پر گناه من را بپذیر.
چنین گفت سیمرغ با پور سامکه ای دیده رنج نشیم و کنام
سیمرغ به پسر سام میگوید که ای کسی که رنج لانه و اشیانه را دیده ای
پدر سام یل پهلوان جهانسرافرازتر کس میان مهان
پدرت سام، قهرمان بزرگ و معروفی است که در میان بزرگان و پهلوانان، از همه آنان سرشناستر و با احترامی بیشتر است.
بدین کوه فرزند جوی آمدستتو را نزد او آب روی آمدست
پدرت سام به این کوه آمده است و در جستجوی فرزندش است ، تو نزد او آبرو پیدا کرده ای.
روا باشد اکنون که بردارمتبیآزار نزدیک او آرمت
مناسب است که به آرامی و بدون آسیب به تو را بردارم و نزدیک او قرار دهم.
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفتکه سیر آمدستی همانا ز جفت
به سیمرغ نگاه کن که دستان به او چه گفت ، دستان به او گفت از همراه بودن من سیر شده ای.
نشیم تو رخشنده گاه من استدو پرّ تو فرّ کلاه من است
آشیان تو مکان درخشان من است، دو پر تو شکوه و مقام من است.
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاهببینی و رسم کیانی کلاه
سیمرغ در پاسخ گفت که اگر به تخت و مقام پادشاهی و آداب و رسوم کیانی نگاه کنی، باید به این نکته توجه داشته باشی که...
مگر کاین نشیمت نیاید به کاریکی آزمایش کن از روزگار
اینکه د راین لانه بمانی به کارتو نمی آید بهتر است این را در روزگار امتحان کنی.
ابا خویشتن بر یکی پرّ منخجسته بود سایهٔ فرّ من
هوش مصنوعی: سایهی بزرگی که به من افتاده است، نشانهی افتخار و بخت نیک من است و من به واسطهی خودم بر روی آن سایهی زیبا سرپا ایستادهام.
گرت هیچ سختی به روی آورندور از نیک و بد گفت و گوی آورند
هوش مصنوعی: اگر با سختیها روبهرو شوی و در مورد خوبیها و بدیها صحبت کنند، باید به آنها توجه کنی.
بر آتش برافگن یکی پرّ منببینی هم اندر زمان فرّ من
یکی از پرهای من را در اتش بیانداز تا در همان زمان شکوه و شوکت من را ببینی.
که در زیر پرت بپروردهامابا بچّگانت برآوردهام
هوش مصنوعی: من زیر سایهی محبتت بزرگ شدهام و این را با دلبستگی به فرزندان تو به یاد دارم.
همان گه بیایم چو ابر سیاهبیآزارت آرم بدین جایگاه
در همان لحظه مانند ابر سیاه می آیم و تو را بدون مزاحمت و آزار به این جایگاه می آورم.
فرامش مکن مهر دایه ز دلکه در دل مرا مهر تو دلگسل
هوش مصنوعی: فراموش نکن که محبت و عشق مادر در قلبم باعث میشود که عشق تو قلبم را بشکند.
دلش کرد پدرام و برداشتشگرازان به ابر اندر افراشتش
دلش را شاد کرد و او را برداشت و خرامان به بالای ابرها برد.
ز پروازش آورد نزد پدررسیده به زیر برش موی سر
با پرواز او را نزد پدرش آورد ، موهای سرش به زیر سینه اش میرسید.
تنش پیلوار و به رخ چون بهارپدر چون بدیدش بنالید زار
بدنش مانند فیل قوی و درشت و چهره اش مانند بهار زیبا بود ، پدر هنگامیکه او را دید با زاری نالید.
فرو برد سر پیش سیمرغ زودنیایش همی بآفرین برفزود
با شتاب به سیمرغ تعظیم کرد با تشکر زیاد از او ستایش کرد.
سراپای کودک همی بنگریدهمی تاج و تخت کئی را سزید
به سرتا پای کودک نگاه کرد و او را سزاوار تاج و تخت پادشاهی دید.
بر و بازوی شیر و خورشید رویدل پهلوان دست شمشیر جوی
سینه و بازوی او مانند شیر و چهره اش مانند خورشید، دلش پهلوان و دستش مناسب شمشیر بدست گرفتن.
سپیدش مژه دیدگان قیرگونچو بسد لب و رخ به مانند خون
مژه چشمانش سپید و چشمانش سیاه مانند قیر ، لبش مانند مرجان و چهره اش مانند خون.
دل سام شد چون بهشت برینبر آن پاک فرزند کرد آفرین
دل سام مانند بهشت برین شد، آن فرزند پاک را ستایش کرد.
به من ای پسر گفت دل نرم کنگذشته مکن یاد و دل گرم کن
سام به پسرش گفت : ای پسر دلت را نرم کن ، گذشته را یاد نکن و دلت را گرم کن.
منم کمترین بنده یزدان پرستاز آن پس که آوردمت باز دست
من کمترین بنده خدا پرست هستم ، از هنگامیکه که تو را دوباره بدست آوردم.
پذیرفتهام از خدای بزرگکه دل بر تو هرگز ندارم سترگ
من از خداوند بزرگ پذیرفته ام ، که هرگز دلم را با تو خمشگین نکنم.
بجویم هوای تو از نیک و بداز این پس چه خواهی تو چونان سزد
من از این پس فقط به دنبال هوای تو هستم، چه نیکی و چه بدی. اکنون تو هر چیزی را خواستی همان می شود.
تنش را یکی پهلوانی قبایبپوشید و از کوه بگزارد پای
به تنش یک لباس پهلوانی پوشاند و از کوه پایین آمد.
فرود آمد از کوه و بالای خواستهمان جامهٔ خسرو آرای خواست
هوش مصنوعی: او از کوه پایین آمد و خواست که همان لباس زیبا و دلربایی که متعلق به خسرو است، به تن کند.
سپه یکسره پیش سام آمدندگشاده دل و شادکام آمدند
هوش مصنوعی: سربازان با دلی باز و خوشحالی تمام به سام نزدیک شدند.
تبیرهزنان پیش بردند پیلبرآمد یکی گرد مانند نیل
فریاد زنان فیل را پیش بردند و گرد و خاک مانند نیل بلند شد.
خروشیدن کوس با کرّهنایهمان زنگ زرین و هندی درای
هوش مصنوعی: صدای بلند طبل و نی که به گوش میرسد، همانند زنگهای زرین و موسیقی هندی است.
سواران همه نعره برداشتندبدان خرّمی راه بگذاشتند
هوش مصنوعی: سواران همه با صدای بلند خوشحالی کردند و به سمت جلو حرکت کردند.
چو اندر هوا شب علم برگشادشد آن روی رومیش زنگی نژاد
هوش مصنوعی: زمانی که شب پردههای علم را کنار زد، آن چهرهی زیبا و دلانگیز مانند طلوعی در آسمان نمایان شد.
بر آن دشت هامون فرود آمدندبخفتند و یکبار دم بر زدند
هوش مصنوعی: در آن دشت هامون، فرود آمدند، خوابشان برد و یک بار صدایی بلند کردند.
چو بر چرخ گردان درفشنده شیدیکی خیمه زد از حریر سپید
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید در آسمان بلند شد، کسی خیمهای از پارچه سفید برپا کرد.
به شادی به شهر اندرون آمدندابا پهلوانی فزون آمدند
هوش مصنوعی: با شادی وارد شهر شدند و برتری و قدرت قهرمانان را احساس کردند.