بخش ۱۳
سپس اغریرث از امل به ری ، جایی که اسفندیار اقامت داشت روانه میشود و اسفندیار که از کارهای او با خبر شده بود او را برای ازاد کردن اسیران سرزنش میکند. و به او میگوید جنگ جای خردورزی و ابروداری نیست...کینه ورزی با خردورزی هم خوانی ندارد ما در جنگ هستیم مگر من به تو دستور ندادم که بکشی؟ چرا اطاعت نکردی؟ او به اسفندیار میگوید که باید مقداری هم شرم و ابرو داشت و نباید انسان هر وقت که قدرت بدی کردن را داشت ، بدی بکند و باید از یزدان ترسید و بدی نکرد، روزگار تخت و پادشاهی و شاه کمربسته چون تو بسیار دیده است و برای کسی این تاج و تخت دوامی نداشته...با شنیدن این سخنان، افراسیاب خشمگین میشود و در جواب دست به شمشیر برده و برادر خود را از وسط به دو نیم میکند....در سوی دیگر با شنیدن مرگ اغریرث، زال بسیار خشمگین و ناراحت شده سپاهیان خود را به سمت پارس و ری روانه میکند. جنگی سخت میان زال و اسفندیار آغاز میشود که در آن بسیاری از جنگجویان کشته میشوند.
چو اغریرث آمد ز آمل به ریوزان کارها آگهی یافت کی
وقتی اغریرث از آمل به ری آمد و شاه (اسفندیار) از آن کارها باخبر شد.
بدو گفت کاین چیست کانگیختیکه با شهد حنظل برآمیختی
به او (اغریث) گفت: این چه فتنهای است که انگیختهای؟ چرا شیرینی را با تلخی آمیختهای؟
بفرمودمت کای برادر به کشکه جای خرد نیست و هنگام هش
قبلا به تو هشدار دادم و گفتم که نبرد و کش جای خرد و هوش نیست.
به دانش نیاید سر جنگجوینباید به جنگ اندرون آبروی
جنگنجو در جنگ از دانش کمک نمیگیرد و از آن نجات نمییابد و میدان جنگ جای شرم و آبرو نیست.
سر مرد جنگی خرد نسپردکه هرگز نیامیخت کین با خرد
مرد جنگی به عقل و خرد، برتری نمییابد، زیرا هیچگاه خشم و جنگ را با فهم و خرد نمیتوان آمیخت.
چنین داد پاسخ به افراسیابکه لختی بباید همی شرم و آب
به افراسیاب پاسخ داد که کمی شرم و حیا داشته باشد.
هر آنگه کت آید به بد دسترسز یزدان بترس و مکن بد به کس
هر زمان که فرصت بدی به دستت برسد، از خدا بترس و به کسی بدی مرسان.
که تاج و کمر چون تو بیند بسینخواهد شدن رام با هر کسی
که این مقام تاج و تخت، بسیار بعد از تو آدم خواهد دید و بر هیچکس نمیماند.
یکی پر ز آتش یکی پرخردخرد با سر دیو کی درخورد؟
یکی پر از خشم است و دیگری پر از هوش و خرد؛ خرد کی سزاوار سر دیو است؟
سپهبد برآشفت چون پیل مستبه پاسخ به شمشیر یازید دست
در جواب او، سپهبد (اسفندیار) به شدت خشمگین شد، مانند فیل مست، و به مقابله برخواست و با شمشیر پاسخ داد.
میان برادر به دونیم کردچنان سنگدل ناهشیوار مرد
آن نادان سنگدل، برادر را از وسط به دونیم کرد.
چو از کار اغریرث نامدارخبر شد به نزدیک زال سوار
زمانی که خبر ماجرای (مرگ) اغریث به زال دلاور رسید. (سوار در اینجا مجازا یعنی دلاور و مرد جنگ)
چنین گفت کهاکنون سر بخت اویشود تار و ویرانشود تخت اوی
او گفت که اکنون بخت و اقبال او (اسفندیار) تغییر کرده است و زندگیاش خراب و سرانجام مقام و منزلتش ویران خواهد شد.
بزد نای رویین و بربست کوسبیاراست لشکر چو چشم خروس
نای جنگ را به صدا درآورد و کوسها را بر اسبها بست، هر چیز را برای جنگ آماده کرد، لشکری آراست (گِرد و منظم)، مانند چشمان یک خروس.
سپهبد سوی پارس بنهاد رویهمیرفت پرخشم و دل کینهجوی
سپهبد به سمت پارس حرکت کرد و با خشم و دلی پر کینه بهراه افتاد.
ز دریا به دریا همی مرد بودرخ ماه و خورشید پر گرد بود
به وسعت سرزمین بین دو دریا، از لشکر پر شد و گرد و غبا لشکر تا ماه و خورشید رفت.
چو بشنید افراسیاب این سخنکه دستان جنگی چه افگند بن
وقتی که افراسیاب فهمید که دستان جنگاور چه قصدی کرده است.
بیاورد لشکر سوی خوار ریبیاراست جنگ و بیفشارد پی
به سوی خوار ری لشکری آورد و صفآرایی و مقاومت کرد.
طلایه شب و روز در جنگ بودتو گفتی که گیتی بر او تنگ بود
شب و روز در جنگ بود گویی که جهان بر او تنگ شده است.
مبارز بسی کشته شد بر دو رویهمه نامداران پرخاشجوی
جنگجویان فراوانی از هر دو سوی جنگ کشته شدند که همه سرآمد و نامدار و جنگاور بودند.