پادشاهی زو طهماسپ
شبانگاهی زال درفکر افراسیاب بود و از او بسیار سخن گفت. زال بر این باور بود که هر چند پهلوانان نامی مانند گستهم وجود دارند ولی سپاه نیاز به پادشاهی دارد که از تخم و تبار فریدون باشد و فره ایزدی داشته باشد ( لازم به یادآوری است که در رسم ایرانیان همیشه باور بر این بوده که پادشاهی مقامی است که از سوی ایزد به فردی اعطا شده و هیچ کس به جز تبار او نباید به مقام پادشاهی برسد ) و بر ضرورت وجود یک شاه بیدار و فرهمند تأکید کرد که بتواند کشور را به خوبی اداره کند. پس از بحث و تبادل نظر، تصمیم گرفتند که از نسل فریدون شاهی انتخاب شود. پس از مشورت با سران و بزرگان، رای بر شایستگی «زو» از نوادگان فریدون شد و با درخواست و تایید موبدان و سپاهیان زو به تخت نشست ، و تاج شاهی بر سر نهاد. در ان زمان خشکسالی در جریان بود و روزگار سختی بر مردم و سپاهیان میگذشت زو شخصی صلح طلب بود و پس از چندی نیز سپاهیان و سرداران نیز به این باور رسیدند که این خشکسالی به دلیل وقایع هولناک و جنگ ها و کشتارهایی بوده که در این مدت رخ داده و باید راه و رسم صلح را در پیش بگیرند آنها نزاعها و کینهای گذشته را فراموش کردند و در نهایت به صلح دست یافتند. مرزها را با ترکان و چین مشخص کردند... زو به سمت پارس رفت و زال نیز به زابلستان برگشت این صلح باعث آمدن باران و فراخی و برکت به سرزمین شد، مردم شاد شدند و جشن و شادی در هرجا برپا شد.زو با قدرت و خردمندی بر ایران حکومت کرد و مردم را از رنج و درد آزاد ساخت. در طول پنج سال، هیچکس از سختیها خبر نداشت و او به عنوان یک شاه دادگستر شناخته شد. هر چند که خوشبختی حکومت زو بر ایرانیان پس از پنج سال پایان یافت و زو که در زمان به تخت نشستن ۸۰ سال داشت در سن ۸۵ سالگی بدرود حیات گفت
شبی زال بنشست هنگام خوابسخن گفت بسیار ز افراسیاب
شبی زال در شبانگاه و وقت خواب نشسته بود و درباره افراسیاب صحبتهای زیادی کرد.
هم از رزمزن نامداران خویشوزان پهلوانان و یاران خویش
او همچنین از قهرمانان و جنگجویان سرشناسی که دارد، و هم از پهلوانان و همرزمانش سخن گفت.
همیگفت هرچند کز پهلوانبود بخت بیدار و روشن روان
میگفت هرچند که از جنگجویان و پهلوانان، بخت و اقبال، بلند و نیک میشود.
بباید یکی شاه خسرونژادکه دارد گذشته سخنها بهیاد
(با این وجود) ما به یک پادشاه نیاز داریم؛ شاهی از نسل بزرگان گذشته و همچنین او دانش و سخن کهن را بداند.
بهکردار کشتیست کار سپاههمش باد و هم بادبان تخت شاه
سپاه و لشکر همچون کشتییی است که برای حرکت به باد و بادبان نیاز دارد و این هر دو، بهمدد شاه و تخت شاهی بهدست میآید.
اگر داردی طوس و گستهم فرسپاه است و گردان بسیار مر
اگرچه طوس و گستهم دانا در سپاه هستند، و نیز نیروی بسیار و دلاوران بسیار داریم.
نزیبد بر ایشان همی تاج و تختبباید یکی شاه بیداربخت
تاج و تخت و شاهی زیبنده و مناسب اینافراد نیست، بلکه به یک پادشاه بیداربخت و فیروزمند نیاز داریم.
که باشد بدو فرهٔ ایزدیبتابد ز دیهیم او بخردی
کسی که از فروغ و نور الهی برخوردار باشد، و نور دانایی و خرد از دیهیم و تاج او بتابد.
ز تخم فریدون بجُستند چندیکی شاه، زیبای تخت بلند
در میان چند نفر از نسل فریدون، به دنبال یک پادشاه آراسته و برجسته و بلندبخت گشتند.
ندیدند جز پور طهماسپ زوکه زور کیان داشت و فرهنگ گو
بهتر و شایستهتر از پور طهماسب که نام او «زو» بود نیافتند که هم قدرت و اراده «کیانی» داشت و هم فرهنگ و دانش «گو».
بشد قارن و موبد و مرزبانسپاهی ز بامین و ز گرزبان
از قارنها، موبدها و مرزبانهایی از بامین و گرزبان، سپاهی جمع شد و رفت.
یکی مژده بردند نزدیک زوکه تاج فریدون به تو گشت نو
و به زو مژده دادند که تاج و تخت فریدونی به تو نو شد (و زنده گشت)
سپهدار دستان و یکسر سپاهترا خواستند ای سزاوار گاه
سپاهسالار دستان (زال) و همه سپاه و لشکریان، خواهان شما هستند، ای کسی که شایسته این مقام هستی.
چو بشنید زو گفتهٔ موبدانهمان گفتهٔ قارن و بخردان
وقتی او (زو) سخن موبدان را شنید، که گفته و خواسته قارن و خردمندان نیز بود.
بیامد به نزدیک ایران سپاهبه سر بر نهاده کیانی کلاه
به نزد سپاه و لشکریان ایران آمد و تاج کیانی را بر سر نهاد.
بهشاهی بر او آفرین خواند زالنشست از بر تخت زو پنج سال
زال، شاهی را به او تبریک گفت و بر او آفرین و درود گفت (و اینچنین) زو بهمدت پنج سال شاه بود.
کهن بود بر سال هشتاد مردبهداد و بهخوبی جهان تازهکرد
سن زو هشتاد سال بود و با داد و عدل و نیکویی جهان را آباد کرد.
سپه را ز کار بدی باز داشتکه با پاک یزدان یکی راز داشت
سپاه و لشکریان را از بدی بازداشت و دور نگه داشت زیرا که با یزدان پاک، پیمان و رازی (در اینباره) داشت.
گرفتن نیارست و بستن کسیوزان پس ندیدند کشتن بسی
اجازه نداد کسی را زندانی کنند و دیده نشد افراد زیادی کشته شوند.
همان بد که تنگی بد اندر جهانشده خشک خاک و گیا را دهان
اما قحطی و خشکسالی در جهان گرفته بود و خاک بیآب و گیاه تشنه بود.
نیامد همی ز آسمان هیچ نمهمی برکشیدند نان با درم
هیچ بارانی نبارید و چنان (قحطی) شد که مردم (بهجای مَن) نان را با (وزن) درهم میخریدند.
دو لشکر بران گونه تا هشت ماهبه روی اندر آورده روی سپاه
دو لشکر بر آن گونه تا هشت ماه در روبروی هم بهجنگ ایستاده بودند.
نکردند یکروز جنگی گراننه روز یلان بود و رزم سران
نه روزی نبرد و جنگ بزرگی در گرفت و نه یک روز پهلوانان و سران به (تک و تن بهتن) جنگیدند.
ز تنگی چنان شد که چاره نماندسپه را همی پود و تاره نماند
از قحطی و گرسنگی چنان شد که لشکر از هم گسست.
سخن رفتشان یک بهیک همزبانکه از ماست بر ما بد آسمان
در هر دو سوی جنگ، لشکریان همرای و همزبان شدند که این قحطی و بلای آسمانی از کردار بد ماست.
ز هر دو سپه خاست فریاد و غَوفرستاده آمد به نزدیک زو
از هر دو لشکر فریاد و بیداد برخاست و فرستاده و نمایندهای را نزد زو فرستادند.
که گر بهر ما زین سرای سپنجنیامد به جز درد و اندوه و رنج
که اگر بهره ما از این دنیای فانی جز درد و غم و رنج نیست.
بیا تا ببخشیم روی زمینسراییم یک با دگر آفرین
بیایید تا همدیگر را ببخشیم و آشتی کنیم و (بهجای دشمنی) به هم درود بگوییم.
سر نامداران تهی شد ز جنگز تنگی نبد روزگار درنگ
نامداران و سران از ادامه جنگ منصرف شدند زیرا از تنگی و قحطسالی، وقت و فرصتی نمانده بود (که جنگ را ادامه دهند)
بر آن برنهادند هر دو سخنکه در دل ندارند کین کهن
رای و نظر هر دو بر این شد و توافق کردند که جنگ و دشمنیهای کهنه را کنار بگذارند.
ببخشند گیتی به رسم و به دادز کار گذشته نیارند یاد
جهان را از روی رسم و آیین و دادگرانه تقسیم کنند و از کار (و اختلافات) گذشته حرفی بهمیان نیاورند.
ز دریای پیکند تا مرز تورازان بخش گیتی ز نزدیک و دور
از دریای پیکند تا مرز تور و دور و نزدیک را.
روارو چنین تا به چین و ختنسپردند شاهی بران انجمن
یک سر تا چین و ختن (و اختیار تقسیم) را بر آن دو انجمن سپردند.
ز مرزی کجا مرز خرگاه بودازو زال را دست کوتاه بود
تا مرز خرگاه، مرز و سرزمین زال شد.
وزین روی ترکان نجویند راهچنین بخش کردند تخت و کلاه
و از این سوی (خرگاه) ترکان نیایند؛ بدین گونه قلمرو شاهی را تقسیم کردند.
سوی پارس لشکر برون راند زوکهن بود لیکن جهان کرد نو
زو (پس از آن) بهسوی پارس لشکر راند، با آنکه پیر بود جهان را آباد و تازه کرد.
سوی زابلستان بشد زال زرجهانی گرفتند هر یک به بر
زال هم سوی زابلستان شد، جهانی از مردم به شادی یکدیگر را در آغوش گرفتند.
پر از غلغل و رعد شد کوهسارزمین شد پر از رنگ و بوی و نگار
باران بر کوهستان بارید و زمین پر رونق شد. (یا کوهها پر از فریاد شادی و رعد (صدای دهل) شد و زمین پر از رنگها، بوها و زیباییهای جشن شد)
جهان چون عروسی رسیده جوانپر از چشمه و باغ و آب روان
جهان مانند یک عروس شاداب و آراسته شد و چشمهها و باغها پر از آب روان و پاک شد.
چو مردم بدارد نهاد پلنگبگردد زمانه بر او تار و تنگ
وقتی که مردمان خوی پلنگی و درندگی پیشه کنند جهان بر آنها تار و تنگ خواهد شد و قحطی خواهد شد. (خوی پلنگی مجازا به معنی دروغ و ریا و دو رنگی نیز هست زیرا پلنگ و پوستش به دورنگی معروف است)
مهان را همه انجمن کرد زوبه دادار بر آفرین خواند نو
زو بزرگان را جمع کرد و خدای را سپاس و آفرین تازه گفت.
فراخی که آمد ز تنگی پدیدجهان آفرین داشت آن را کلید
زیرا آن گشایش و فراوانی که پس از قحطی و تنگی رسید خدای جهانآفرین راه چارهاش را نمود.
به هر سو یکی جشنگه ساختنددل از کین و نفرین بپرداختند
در هر طرف جشنی برپا کردند و دلها را از کینه و نفرین پاک کردند.
چنین تا برآمد برین سال پنجنبودند آگه کس از درد و رنج
تا پنج سال اینچنین بود و هیچکس از درد و رنج خبر نداشت.
ببد بخت ایرانیان کندروشد آن دادگستر جهاندار زو
بخت و اقبال ایرانیان کندرو شد و آن شاه دادگستر یعنی زو درگذشت.