بخش ۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر شب تاریک و سنگینی را وصف میکند که در آن آسمان به رنگ قیر درآمده و هیچ ستارهای قابل مشاهده نیست. ماه دگرگون شده و بر فضای تیره غلبه کرده است. شب به شکل سپاهی تاریک بر دشت و باغ گسترش یافته و طبیعت از حرکات باد و سردی آن متاثر شده و جایگاه آرامش را برهم زده است.
شاعر از تنگی دل و اضطراب خود در این شب میگوید و به یاد مهربانی که گاهی در کنار او بوده است، حس تنهایی و افسردگی را تجربه میکند. او از این مهربان میخواهد که شمعی بیاورد تا شب تار را روشن کند. در ادامه، این شخص شمع و میآورَد و شاعر را به شادی و آزادگی دعوت میکند، تا نگران آینده نباشد و از زندگی لذت ببرد.
شاعر بر این باور است که زندگی همچون یک داستان است و از گذشته درسهایی کمکت و پیروزیهایی را به یاد میآورد. او نسبت به اینکه چرخ زمان به سمت نیک و بد میچرخد و زندگی پر از چالش و شادی است، آگاه است و به دنبال پذیرش داستانهای کهن و درسهای آنهاست. در نهایت، او دعوت به بازگویی داستانها و حکمتهای زندگی میکند و در جستجوی دانایی و خوشی است.
شبی چون شبه روی شسته به قیرنه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
در یک شب که همانند شبه بسیار سیاه بود (شبه : نوعی سنگ سیاه)
دگرگونه آرایشی کرد ماهبسیچ گذر کرد بر پیشگاه
هلال ماه به گونهای متفاوت و با حالتی نزار و لاغر، برای نشستن روی مَسنَد خود آماده شد
شده تیره اندر سرای درنگمیان کرده باریک و دل کرده تنگ
ماه، درون خانهٔ خود(آسمان) ظاهری تیرهگون یافته و لاغر و محزون شده بود
ز تاجش سه بهره شده لاژوردسپرده هوا را به زنگار و گرد
از درخشش و پرتو ماه تنها یک بخش باقی مانده بود و سه چهارم آن از میان رفته و هوا را به زنگار و گَردِ تیرگی سپرده بود (اشاره به هلال شدن ماه)
سپاه شب تیره بر دشت و راغیکی فرش گسترده از پرّ زاغ
سپاه شب بر روی دشت و دامنهٔ کوه، فرشی از جنس پر کلاغ گستردهبود.
نمودم ز هر سو به چشم اهرمنچو مار سیه باز کرده دهن
در هر سو اهریمن در نظرم میآمد، که مانند مار سیاه دهان خود را گشوده بود
چو پولاد زنگار خورده سپهرتو گفتی به قیر اندر اندود چهر
آسمان مانند پولاد زنگزده بود و گویی صورتش را به قیر آغشته بود.
هرآنگه که برزد یکی باد سردچو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
اهرمن هر زمان که بادی سرد برمیزد و دم برمیکشید همانند زنگیای بود در زغال های بسیار میدمد گَردی سیاه و فراگیر از آنها برمیانگیزد
چنان گشت باغ و لب جویبارکجا موج خیزد ز دریای قار
از تیرگی آسمان، باغ و کنار جوی مانند دریایی مواج از قیر شده بود
فرو ماند گردون گردان به جایشده سست خورشید را دست و پای
آسمان گردان، گویی از جنبش بازایستاده بود و دست و پای خورشید سست و بیحرکت شده بود(کنایه از اینکه شب بسیار دراز بود و روز نمیشد)
سپهر اندر آن چادر قیرگونتو گفتی شدستی به خواب اندرون
گویی آسمان، درون خیمهٔ سیاهی، خفته است (زیرا حرکت و جنبش ندارد)
جهان را دل از خویشتن پر هراسجرس برکشیده نگهبان پاس
دل جهان از خود ترسیده بود و، شحنهٔ شبانه همچنان زنگش را میجنباند
نه آوای مرغ و نه هَرّای ددزمانه زبان بسته از نیک و بد
نه آواز مرغ به گوش میرسید و نه بانگ هراسناک وحوش شنیده میشد، خاموشی جهان را فرا گرفته بود
نبد هیچ پیدا نشیب از فرازدلم تنگ شد زان شب دیریاز
به سبب تاریکی، پستی از بلندی قابل تشخیص نبود و دلم از آن شب طولانی گرفت
بدان تنگی اندر بجستم ز جاییکی مهربان بودم اندر سرای
در میان آن غم و رنج، از جای برخاستم. زیبارویی در خانهام بود،
خروشیدم و خواستم زو چراغبیامد بت مهربانم به باغ
خروشیدم و از او چراغ خواستم، آن خوبروی به باغ آمد
مرا گفت شمعت چه باید همیشب تیره خوابت بباید همی
به من گفت به شمع چه نیازی داری شب است و باید بخوابی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خوابیکی شمع پیش آر چون آفتاب
گفتم : ای زیباروی، من مَردِ خواب نیستم، یک شمع تابنده پیش من بیاور
بنه پیشم و بزم را ساز کنبه چنگ آر چنگ و می آغاز کن
شمع را پیش من بگذار و مجلس شادی و شراب و چنگ را فراهم کن
برفت آن بت مهربانم ز باغبیاورد رخشنده شمع و چراغ
آن معشوق زیبا از باغ رفت و چراغ و شمع درخشان آورد
می آورد و نار و ترنج و بهیزدوده یکی جام شاهنشهی
شراب و انار و ترنج و بِه و یک جام شاهوار پاکیزه و درخشنده آورد
مرا گفت برخیز و دل شاددارروان را ز درد و غم آزاد دار
به من گفت برخیز و شادمانی کن و روح را از درد و غم آزاد کن
نگر تا که دل را نداری تباهز اندیشه و داد فریاد خواه
به هوش باش که دلت را ضایع نکنی و از درد و غم به طرب پناه بیاور
جهان چون گذاری همی بگذردخردمند مردم چرا غم خورد
عمر را آنطور که بگذرانی میگذرد؛ پس انسان خردمند چرا غمگین باشد؟
گهی می گسارید و گه چنگ ساختتو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
گاهی شراب مینوشید و گاهی چنگ مینواخت، مانند هاروت بابلی نیرنگ و جادو میکرد
دلم بر همه کام پیروز کردکه بر من شب تیره نوروز کرد
دلم را به همهٔ آرزوها رسانید زیرا که بر من شب تیره را نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروییکی داستان امشبم بازگوی
به آن بلندقامت گفتم ای ماهروی، امشب یک داستان به من بگو
که دل گیرد از مهر او فر و مهربدو اندرون خیره ماند سپهر
داستانی که دل از مهر آن شکوه یابد و آسمان از آن متحیر شود
مرا مهربان یار بشنو چه گفتازان پس که با کام گشتیم جفت
بعد از کامیابی و همبستری، بشنو که یار مهربانم چه گفت :
بپیمای می تا یکی داستانبگویَمْت از گفتهٔ باستان
شراب بنوش تا قصهای از زمان باستان برایت بگویم
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگهمان از در مرد فرهنگ و سنگ
داستانی پر از مهر و حیله و نیرنگ و جنگ که شایستهٔ مرد خردمند و بافرهنگ است
بگفتم بیار ای بت خوب چهربخوان داستان و بیفزای مهر
هوش مصنوعی: به محبوبم گفتم که بیا، ای معشوق زیبا روی، داستانی بخوان و بر محبت ما بیفزا.
ز نیک و بد چرخ ناسازگارکه آرد به مردم ز هرگونه کار
هوش مصنوعی: از خوبیها و بدیهای سرنوشت ناپایدار، چه چیزی برای مردم به ارمغان میآورد؟
نگر تا نداری دل خویش تنگبتابی ازو چند جویی درنگ
هشدار که غمگین نباشی، از چرخ دوری کن، تا کی میخواهی درنگ کنی
نداند کسی راه و سامان اوینه پیدا بود درد و درمان اوی
کسی راه و روش او را نمی داند و دردی که او میرساند را از درمان نمیتوان بازشناخت
پس آنگه بگفت ار ز من بشنویبه شعر آری از دفتر پهلوی
سپس گفت : اگر این داستان را از من بشنوی و از دفتر پهلوی به نظم بکشی،
همت گویم و هم پذیرم سپاسکنون بشنو ای جفت نیکیشناس
هم این داستان را به تو میگویم و هم سپاسدار و منتپذیر تو میشوم، اکنون بشنو ای یار نیکیشناس (نیکیشناس : شاکر. شکور.مقابل ناسپاس و کفور)