بخش ۱۰
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی از دو خواهر روایت میشود که به دنبال برادرشان به نزد اسفندیار میروند. آنها با چشمانی با اشک و خجالت نزد او میآیند و از او میخواهند که به سرنوشت بد خود رسیدگی کند. اسفندیار در ابتدا با نگرانی به آنها گوش میدهد و از خود میپرسد که چگونه میتواند به آنها کمک کند. او به آنها اطمینان میدهد که نمیخواهد به جنگ برود، بلکه فقط به دنبال نام و ننگ است.
پس از این گفتگو، یک مرد جوان به نزد ارجاسپ میرود و از مشکلات سفرش و خطراتی که در دریا با آن مواجه شده، میگوید. او به این نتیجه میرسد که باید مهمانی ترتیب دهد و از ارجاسپ دعوت میکند که به مهمانی بیاید. ارجاسپ با شنیدن این خبر خوشحال میشود و دستور میدهد که مهمانی در کانون دژ برگزار شود.
در نهایت، مهمانی با فراوانی هیزم و نوشیدنیهای با کیفیت برگزار میشود و همه همگان از میگو و خوشحالی مست میشوند.
چو خورشید تابان ز گنبد بگشتخریدار بازار او در گذشت
هوش مصنوعی: وقتی خورشید در آسمان تابان میدرخشد، فروشندهای که در بازار مشغول است، از کنار او میگذرد و به دنبال مشتریان میگردد.
دو خواهرش رفتند ز ایوان به کویغریوان و بر کفتها بر سبوی
هوش مصنوعی: دو خواهر از ایوان خارج شدند و به سمت کوی غریبان رفتند و بر روی کَف و سبوی نشستهاند.
به نزدیک اسفندیار آمدنددو دیدهتر و خاکسار آمدند
هوش مصنوعی: دو نفر با چشمان اشکآلود و در حالتی فروتنانه به نزد اسفندیار رفتند.
چو اسفندیار آن شگفتی بدیددو رخ کرد از خواهران ناپدید
هوش مصنوعی: وقتی اسفندیار آن شگفتی را دید، دو خواهرش را ناپدید کرد.
شد از کار ایشان دلش پر ز بیمبپوشید رخ را به زیر گلیم
هوش مصنوعی: به خاطر کارهای آنها دلش پر از ترس و نگرانی شد و صورتش را زیر گلیم پنهان کرد.
برفتند هر دو به نزدیک اویز خون برنهاده به رخبر دو جوی
هوش مصنوعی: هر دو به سمت او رفتند و خون به صورتشان نشسته بود، گویی که دو جوی خون از چهرهشان جاری شده است.
به خواهش گرفتند بیچارگانبران نامور مرد بازارگان
هوش مصنوعی: بیچارگان برای بدست آوردن خواستههایشان به سراغ مرد معروفی از بازاریان رفتند و از او تقاضا کردند.
بدو گفت خواهر که ای سارواننخست از کجا راندی کاروان
هوش مصنوعی: خواهر به ساربان گفت: ای مسافر، اول بگو که کاروان را از کجا به راه انداختی؟
که روز و شبان بر تو فرخنده بادهمه مهتران پیش تو بنده باد
هوش مصنوعی: هر روز و شب بر تو خوش بگذرد و همه بزرگترها در برابر تو همچون خدمتگزار باشند.
ز ایران و گشتاسپ و اسفندیارچه آگاهی است ای گو نامدار
هوش مصنوعی: ای نامدار، چه دانشی درباره ایران، گشتاسپ و اسفندیار داری؟
بدین سان دو دخت یکی پادشااسیریم در دست ناپارسا
هوش مصنوعی: در اینجا دو دختر به عنوان اسیرانی در دست پادشاهی که بیرحم و ستمگر است، به تصویر کشیده شدهاند. وضعیت آنها نشاندهنده ظلم و ستمی است که بر آنها روا داشته میشود.
برهنه سر و پای و دوش آبکشپدر شادمان روز و شب خفته خوش
هوش مصنوعی: بدون پوشش و بیپناه، پدر با خوشحالی در روز و شب، در خواب راحتی به سر میبرد.
برهنه دوان بر سر انجمنخنک آنک پوشد تنش را کفن
هوش مصنوعی: آن شخصی که برهنه و شتابان در میان جمعیت میدود، خوشا به حال او که لباسش را کفن میپوشاند.
بگرییم چندی به خونین سرشکتو باشی بدین درد ما را پزشک
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از درد و رنجی که دارد سخن میگوید و آرزو میکند که کسی وجود داشته باشد که به خاطر عشق یا غم او، اشک بریزد. به نوعی، او امیدوار است که این احساسات و غم و اندوهش موجب التیام دردهایش شود. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که وجود کسی که به او عشق میورزد میتواند به عنوان درمانی برای دردهایش عمل کند.
گر آگاهیت هست از شهر مابرین بوم تریاک شد زهر ما
هوش مصنوعی: اگر از اوضاع شهر ما باخبری، میتوانی ببینی که تریاک ما به زهر تبدیل شده است.
یکی بانگ برزد به زیر گلیمکه لرزان شدند آن دو دختر ز بیم
هوش مصنوعی: یک نفر زیر گلیم صدا زد و به خاطر ترس، آن دو دختر لرزیدند.
که اسفندیار از بنه خود مبادنه آن کس به گیتی کزو کرد یاد
هوش مصنوعی: اسفندیار که از نسل خود چیزی ندارد که به یادگار بگذارد، نه آن فردی است که در جهان به خاطرش یاد شود.
ز گشتاسپ آن مرد بیدادگرمبیناد چون او کلاه و کمر
هوش مصنوعی: از گشتاسپ، آن مرد ستمکار، کنارهگیری کن و به سرنوشت و سرنوشتسازان او نگاه نکن.
نبینید کایدر فروشندهامز بهر خور خویش کوشندهام
نمی بینید که اکنون فروشنده هستم و برای خوراک خود می کوشم
چو آواز بشنید فرخ همایبدانست و آمد دلش باز جای
هوش مصنوعی: هنگامی که فرخ همای صدای خوش را شنید، متوجه شد و دلش شاد شد.
چو خواهر بدانست آواز اویبپوشید بر خویشتن راز اوی
هوش مصنوعی: وقتی خواهر صدای او را شنید، راز او را از دیگران پنهان کرد و خود را از آن مخفی نگه داشت.
چنان داغ دل پیش او در بماندسرشک از دو دیده به رخ برفشاند
هوش مصنوعی: دل پر از درد و غم او به قدری سنگین است که اشک از چشمانش به روی چهرهاش میریزد.
همه جامه چاک و دو پایش به خاکاز ارجاسپ جانش پر از بیم و باک
هوش مصنوعی: او همه لباسهایش پاره و در خاک افتاده است و از ترس و نگرانی، جانش پر از اضطراب و دلهره است.
بدانست جنگاور پاکرایکه او را همی بازداند همای
هوش مصنوعی: آن جنگجوی بااخلاق و شجاعی میدانست که اگر به او فرصت بدهند، میتواند به کارهای نیک بپردازد و از بروز مشکلات جلوگیری کند.
سبک روی بگشاد و دیده پرآبپر از خون دل و چهره چون آفتاب
هوش مصنوعی: دختر زیبایی چهرهاش را نمایان کرد و چشمانش پر از اشک و غم بود، چهرهاش درخشان و مانند آفتاب میدرخشید.
ز کار جهان ماند اندر شگفتدژم گشت و لب را به دندان گرفت
هوش مصنوعی: از کارهای دنیا در تعجب مانده و ناراحت شده است و لب خود را به دندان میگزد.
بدیشان چنین گفت کاین روز چندبدارید هر دو لبان را به بند
هوش مصنوعی: به آنها گفت که این روزها را چگونه بگذرانید و هر دو دندان را از گفتن بسته نگه دارید.
من ایدر نه از بهر جنگ آمدمبه رنج از پی نام و ننگ آمدم
هوش مصنوعی: من برای جنگ به اینجا نیامدهام، بلکه به خاطر زحمت و تلاش برای کسب نام نیک و شهرت آمدهام.
کسی را که دختر بود آبکشپسر در غم و باب در خواب خوش
هوش مصنوعی: نوجوانی که دختر دارد، در سختی و غم به سر میبرد، در حالی که پدرش در راحتی و خواب آرام است.
پدر آسمان باد و مادر زمیننخوانم برین روزگار آفرین
هوش مصنوعی: من آفرینش را به پدر آسمان و مادر زمین نسبت نمیدهم، زیرا این روزگار به خودی خود شایسته تحسین است.
پس از کلبه برخاست مرد جوانبه نزدیک ارجاسپ آمد دوان
هوش مصنوعی: مرد جوان از کلبه خارج شد و به سمت ارجاسپ با سرعت رفت.
بدو گفت کای شاه فرخنده باشجهاندار تا جاودان زنده باش
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پادشاه خوشبخت، حکومت کن و تا ابد زنده بمان.
یکی ژرف دریا درین راه بودکه بازارگان زان نه آگاه بود
هوش مصنوعی: در این مسیر، عمق دریا وجود دارد که بازرگان از آن اطلاعی ندارد.
ز دریا برآمد یکی کژ بادکه ملاح گفت آن ندارم به یاد
هوش مصنوعی: یک باد کج از دریا بیرون آمد، و ملوان گفت که دیگر چنین بادی را به یاد ندارم.
به کشتی همه زار و گریان شدیمز جان و تن خویش بریان شدیم
هوش مصنوعی: در کشتی همه ما با دلهای شکسته و اشکهای بسیار گریه کردیم و از جان و وجود خود خالی و بیتاب شدیم.
پذیرفتم از دادگر یک خدایکه گر یابم از بیم دریا رهای
هوش مصنوعی: من از قضا و روزگار یک خدا را قبول کردهام که اگر از ترس دریا رهایی پیدا کنم.
یکی بزم سازم به هر کشوریکه باشد بران کشور اندر سری
هوش مصنوعی: هر جا که باشم و به هر سرزمینی بروم، جشن و شادی برپا میکنم و به آن سرزمین رونق میبخشم.
بخواهنده بخشم کم و بیش راگرامی کنم مرد درویش را
هوش مصنوعی: من به کسی که درخواست دارد، چیزی نمیدهم و به کسی که نیازمند است، ارزش و ارادت میگذارم.
کنون شاه ما را گرامی کندبدین خواهش امروز نامی کند
هوش مصنوعی: اکنون پادشاه ما به خاطر این درخواست گرانقدر ما را مورد احترام قرار میدهد و امروز نامی از ما میبرد.
ز لشکر سرافراز گردان کهاندبه نزدیک شاه جهان ارجمند
هوش مصنوعی: از سپاه سرافراز و شجاع که در نزد شاه بزرگ و محترم قرار دارند.
چنین ساختستم که مهمان کنموزین خواهش آرایش جان کنم
هوش مصنوعی: این گونه زندگی کردم که مهماننواز باشم و از این تمایل، روح و جان خود را زینت بخشم.
چو ارجاسپ بشنید زان شاد شدسر مرد نادان پر از باد شد
هوش مصنوعی: وقتی ارجاسپ آن را شنید، خوشحال شد و سر مرد نادان پر از توهمات شد.
بفرمود کانکو گرامیترستوزین لشکر امروز نامیترست
هوش مصنوعی: فرمایش کرد که هر کس گرامیتر و با ارزشتر است، امروز در این لشکر نامآورتر است.
به ایوان خراد مهمان شوندوگر می بود پاک مستان شوند
هوش مصنوعی: به خانه خرد و دانایی میآیند و اگر در آنجا میبودند، پاک و خوشحال میشدند.
بدو گفت شاها ردا بخرداجهاندار و بر موبدان موبدا
هوش مصنوعی: شاه به خردمند گفت: ای دانشمند جهان، ردا را بر دوش مپسند و به موبدان توجه کن.
مرا خانه تنگست و کاخ بلندبرین بارهٔ دژ شویم ارجمند
هوش مصنوعی: خانهٔ من برایم کوچک است، اما بر فراز این دیوار بلند، زندگیای ارزشمند و باارزش خواهیم داشت.
در مهر ماه آمد آتش کنمدل نامداران به می خوش کنم
هوش مصنوعی: در ماه مهر، تصمیم دارم که دل بزرگانی را با آتش احساسات خود تحت تأثیر قرار دهم و با شراب لذت ببخشم.
بدو گفت زان راه روکت هواستبه کاخ اندرون میزبان پادشاست
هوش مصنوعی: او به او گفت که از آن راه روانت، در کاخ درون میزبان پادشاهی وجود دارد.
بیامد دمان پهلوان شادکامفراوان برآورد هیزم به بام
هوش مصنوعی: پهلوان شاد و خوشحال در زمانی آمد و مقدار زیادی هیزم را بر روی بام جمع کرد.
بکشتند اسپان و چندی برهکشیدند بر بام دژ یکسره
هوش مصنوعی: اسبها را کشتند و مدتی بعد تعدادی بره را بر بام دژ به دنبال کشیدند.
ز هیزم که بر بارهٔ دژ کشیدشد از دود روی هوا ناپدید
هوش مصنوعی: از هیزمهایی که به دیوار قلعه زده شدند، بخار دود در آسمان محو شد.
می آورد چون هرچ بد خورده شدگسارندهٔ می ورا برده شد
هوش مصنوعی: هرچه انسان بدی کند، مانند شرابخوری که مست میشود، در نهایت عواقب آن دامنگیرش خواهد شد و او را تباه خواهد کرد.
همه نامدارن رفتند مستز مستی یکی شاخ نرگس به دست
هوش مصنوعی: همه افراد مشهور و معروف به حال مستی رفتند، اما یکی از آنها با یک شاخه نرگس در دست بود.