بخش ۱۸
داستانی است از هفته ای از زندگی بهرام گور، به روایت شاهنامه: روزی بهرام در صبحدمی به تنهایی
و به قصد شکار به دشت می تازد و در مسیر بازگشت، به سرای مردی ثروتمند بر می خورد و
به دلیل ناخوشی برای استراحت به آن وارد می شود. صاحب خانه، در میهمان نوازی خساست
به خرج داده و خوراکی ها و نوشیدنی هایی که بهرام برای درمان دل دردش درخواست کرده بود را فراهم
نمی کند. بهرام تمام روز را تا صبح فردا به همان حال نزار در خواب می گذراند و روز
بعد، وقتی آهنگ بازگشت می کند با اصرار پیشکار صاحب خانه مواجه می شود و دعوت شخصی
او را می پذیرد. پیشکار، بیش از آن چه بهرام خواسته بود را به حساب شخصی خود از
بازار تهیه کرده و سور و سات مفصل و سفره آراسته ای از خوراکی ها و نوشیدنی های
خوشگوار را برای پذیرایی و درمان گوارش بهرام فراهم کرده و بهرام را میهمان می کند. پس از چندی خوشگذرانی
و رفع کسالت، بهرام آن خانه را ترک کرده و به کاخ شاهی باز می گردد. آن گاه مرد
ثروتمند و پیشکارش را فرا می خواند و وقتی به کاخ می آیند، از پیشکار استقبال شایانی به عمل می آورد. همچنین، مرد ثروتمند را موظف می کند هر 15 روز 60 درهم حقوق به پیش کار بپردازد.
دگر هفته تنها به نخچیر شددژم بود با ترکش و تیر شد
هفته بعد، او خود به تنهایی به شکار رفت و از این رو که حوصله هیچکس را نداشت، تنها تیردان و کمانش را همراه خود برد.
ز خورشید تابنده شد دشت گرمسپهبد ز نخچیر برگشت نرم
سپس، هنگامی که قدری از صبح گذشته و آفتاب همه جا پهن شده بود، این فرمانده بزرگ، به آرامی روانه بازگشت به کاخ خود شد.
سوی کاخ بازارگانی رسیدبه هر سو نگه کرد و کس را ندید
تا این که در مسیر بازگشت به کاخ دیگری برخورد کرد که متعلق به مردی ثروتمند بود. البته کسی را در آن دور و بر ندید و از این رو وارد آن سرا شد.
ببازارگان گفت ما را سپنجتوان داد کز ما نبینی تو رنج
وقتی وارد شد، مرد صاحب خانه را دید و به او گفت چند درخواست کوچک دارم که اگر زحمت شما نباشد، امکان انجام دادنش را دارید.
چو بازارگانش فرود آوریدمر او را یکی خوابگه برگزید
مرد ثروتمند کمک کرد که از اسب فرود آید و یکی از اتاق های خانه را برایش انتخاب کرد تا برود و بخوابد.
همی بود نالان ز درد شکمبه بازارگان داد لختی درم
در همین حال، بهرام که به دلیل دل درد آزرده بود و ناله می کرد، چند درهمی به مرد ثروتمند پرداخت کرد و ...
بدو گفت لختی نبید کهنابا مغز بادام بریان بکن
و به او گفت: کمی مغز بادام را در شراب کهنه برایم بجوشان
اگر خانگی مرغ باشد رواستکزین آرزوها دلم را هواست
از گوشت ها هم اگر مرغ خانگی باشد برای دل درد من مفید است، چرا که من به همین ها که گفتم اشتها دارم.
نیاورد بازارگان آنچ گفتنبد مغز بادامش اندر نهفت
مرد ثروتمند چیزهایی را که بهرام گفته بود را فراهم نکرد، چرا که در پستوهای خانه اش مغز بادام نداشت (و فقط روی هرچه که در خانه داشت حساب می کرد و قصد تهیه این ها از بازار را نداشت).
چو تاریک شد میزبان رفت نرمیکی مرغ بریان بیاورد گرم
بنابراین، خیلی با حوصله رفتار کرد و آن قدر تأخیر کرد تا شب شد و آن گاه مرغی را بریان کرد و ...
بیاراست خوان پیش بهرام بردبه بازارگان گفت بهرام گرد
و مرغ بریان را در سفره ای تزئین کرد و پیش بهرام برد. بهرام با دیدن مرغ به صاحب خانه، چنین گفت:
که از تو نبید کهن خواستمزبان را به خواهش بیاراستم
که من از شما شراب چندساله خواستم و برای این خواسته ام با زبان خوش از شما خواهش کردم.
نیاوردی و داده بودم درمکه نالنده بودم ز درد شکم
و مبلغ این درخواست را هم پرداخت کردم؛ و من به خاطر درد گوارش این خواهش را از تو کردم.
چنین داد پاسخ که ای بیخردنداری خرد کو روان پرورد
صاحب خانه در پاسخ چنین گفت که ای آدم بی عقل که اگر عقل داشتی باید متوجه می بودی،
چو آوردم این مرغ بریان گرمفزون خواستن نیست آیین و شرم
که وقتی برات مرغ بریان گرم فراهم می کنم، ادب داشته باشی و دین داشته باشی و زیاده خواهی نکنی.
چو بشنید بهرام زو این سخنبشد آرزوی نبید کهن
وقتی بهرام این سخن را شنید، در همان لحظه خواسته درمان با شراب کهنه را از ذهنش بیرون کرد.
پشیمان شد از گفت خود نان بخوردبرو نیز یاد گذشته نکرد
از گفته خود پشیمان شد، شروع به خوردن قدری نان کرد و دیگر صحبتی هم از پولی که صبح پرداخت کرده بود و قول و قراری که گذاشته بود نکرد.
چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفتبه بازارگان نیز چیزی نگفت
تا این که هنگام خوابش فرا رسید و به خواب رفت و دیگر کلمه ای هم با صاحب خانه صحبت نکرد.
ز دریای جوشان چو خور بردمیدشد آن چادر قیرگون ناپدید
تا این که شب سپری شد و خورشید در افق دشت تابان شد (اشاره به منظره نور خورشید در افق دشت های گرمسیر دارد که در موج گونه و سراب ناشی از انعکاس گرمای بیابان، چنین می نماید که از دریای جوشانی بر می آید. همچنین اشاره به سیاهی شب دارد که همه دنیا را در تاریکی فرا می برد و این چادر سیاه که همه چیز را در بر گرفته، با آمدن صبح برچیده و ناپدید می شود.)
همی گفت پرمایه بازارگانبه شاگرد کای مرد ناکاردان
در این حال مرد ثروتمند با پیش کارش با صدای بلند صحبت می کرد و می گفت: عجب مرد کار نابلدی هستی تو...
مران مرغ کارزش نبد یک درمخریدی به افزون و کردی ستم
لازم نبود ولخرجی کنی و مرغ چاق یک درهمی بخری و در حق من ستم کنی.
گر ارزان خریدی ابا این سوارنبودی مرا تیره شب کارزار
یک چیز ارزان برای این مهمان گذری باید می خریدی که همین کارهای تو مرا بدبخت کرده.
خریدی مر او را به دانگی پنیربدی با من امروز چون آب و شیر
اگر برایش یک تکه پنیر می خریدی، الان بقیه یک درهم را هم برگردانده بودی (اشاره می کند که اگر زرنگ بودی من پول شیر به تو دادم، تو آب می خریدی و بقیه پولش را هم می آوردی برای من)
بدو گفت اگر این نه کار منستچنان دان که مرغ از شمار منست
پیش کار گفت: من این کاره که تو می گویی نیستم. این مرغی را هم که خریده ام را تو به حساب من بگذار.
تو مهمان من باش با این سواربدین مرغ با من مکن کارزار
و تو هم مانند این مرد گذری، مهمان من باش (این مرغ را که میهمان استفاده نکرده، تو بخور و مبلغ آن را هم به حساب من بگذار) و با من دعوا نکن.
چو بهرام برخاست از خواب خوشبشد نزد آن بارهٔ دستکش
در همین اثنا، بهرام از رختخواب برخواست و کنار اسبش رفت و به نوازش اسب پرداخت.
که زین برنهد تا به ایوان شودکلاهش ز ایوان به کیوان شود
... تا زین را بر اسب بگذارد و سوار شود و به کاخ پادشاهی خود رفته، به تخت بنشیند و قدرت خود را باز یابد.
چو شاگرد دیدش به بهرام گفتکه امروز با من به بد باش جفت
پیش کار در این حال بهرام را دید و نزد او آمد و به او گفت: امروز را با من بد بگذران.
بشد شاه و بنشست بر تخت اویشگفتی فروماند از بخت اوی
و چقدر این پیشکار خوش شانس و خوش اقبال بود که شاه این دعوت را پذیرفت و همراه او آمد و بر تخت پیش کار نشست.
جوان رفت و آورد خایه دویستبه استاد گفت ای گرامی مهایست
اولین کاری که جوان پیشکار کرد این بود که دویست تخم مرغ فراهم کرد و نزد سرآشپز خود برد و به او گوشزد نمود که ما میهمانی داریم که از بزرگان است.
یکی مرغ بریان با نان گرمنبید کهن آر و بادام نرم
یک مرغ بریان فراهم کن، نان بپز، شراب چند ساله بیاور و قدری بادام نیز آسیاب کن.
بشد نزد بهرام گفت ای سوارهمی خایه کردی تو دی خواستار
سپس نزد بهرام رفت و به او گفت: ای سوار، فکر می کنم شما دیروز تخم مرغ خواسته بودی.
کنون آرزوها بیاریم گرمهم از چندگونه خورشهای نرم
اکنون همه خواسته های شما را به سرعت فراهم می کنیم و چند نوع خوراک خوش پخت هم تقدیم می شود.
بگفت این و زان پس به بازار شدبه ساز دگرگون خریدار شد
این را گفت و سریع به بازار رفت تا این بار به روشی متفاوت از دفعه قبل خریدهایی را انجام بدهد.
شکر جست و بادام و مرغ و برهکه آرایش خوان کند یکسره
شیرینی، بادام، مرغ و بره خریداری کرد تا سفره ای کاملاً آراسته و مفصل فراهم کند.
می و زعفران برد و مشک و گلابسوی خانه شد با دلی پرشتاب
همچنین، شراب، زعفران، مشک و گلاب تهیه کرد و با عجله به سوی خانه بازگشت.
بیاورد خوان با خورشهای نغزجوان بر منش بود و پاکیزهمغز
این جوان بزرگ منش که از سلامت روانی برخوردار بود، سفره ای آراسته از انواع خوراکی های خوشگوار فراهم کرد.
چو نان خورده شد جام پر میببردنخستنی به بهرام خسرو سپرد
هنگامی که خوردنی ها خورده شدند، پیاله های پر شراب آورد و اولین آن را به دست بهرام داد.
بدینگونه تا شاد و خرم شدندز خردک به جام دمادم شدند
بدین منوال ادامه داشت تا این که از نوشیدن اندک اندک شراب، به سرکشیدن پشت سر هم جام ها رسیدند و همگی سرمست و خرم شدند.
چنین گفت با میزبان شهریارکه بهرام ما را کند خواستار
در آخر، پادشاه عذر خواهی کرد و با میزبانش چنین گفت که ممکن است بهرام مرا (که مثلاً سربازش هستم را) فرا بخواند و من نباشم، پس باید بروم و خودم را به کاخ شاهی برسانم.
شما می گسارید و مستان شویدمجنبید تا می پرستان شوید
شما به نوشیدن می ادامه دهید تا سرمست شوید و تا دلی از عزا در نیاورده اید از جای خود تکان نخورید (منظورش این بود که برای بدرقه من از جای خود بلند نشوید).
بمالید پس باره را زین نهادسوی گلشن آمد ز می گشته شاد
سپس اسبش را قدری نوازش کرد، زین بر او نهاد و شاد و خرم از نوشیدن می، آهنگ بازگشت به کاخ خود کرد.
به بازارگان گفت چندین مکوشاز افزونی این مرد ارزان فروش
پیش از حرکت نیز کنایه ای به مرد ثروتمند صاحبخانه زد و به او گفت: این قدر برای ثروت اندوزی تلاش نکن ای مرد ارزان فروش!
به دانگی مرا دوش بفروختیهمی چشم شاگرد را دوختی
دیشب مرا به یک مبلغ ناچیز فروختی و به چشم های پیشکارت زل زدی (و به او گفتی:)
که مرغی خریدی فزون از بهانهادی مرا در دم اژدها
که برای خریدن مرغ برای پذیرایی از من ولخرجی کرده و تو را بدبخت کرده.
بگفت این به بازارگان و برفتسوی گاه شاهی خرامید تفت
و بعد از گوشزد کردن به مرد صاحبخانه (یادآوری این که صبح متوجه دعوای او با پیشکار شده و سخنان آنان را شنیده) راه افتاد و اسب خوش خرامش را به سوی کاخ شاهی تازاند.
چو خورشید بر تخت بنمود تاججهانبان نشست از بر تخت عاج
طوری که هنگام غروب، بهرام شاه بر تخت عاج خود نشسته بود.
بفرمود خسرو به سالار بارکه بازارگان را کند خواستار
آن گاه، پادشاه به وزیر دربارش دستور داد که مرد ثروتمند را به کاخ بیاورند.
بیارند شاگرد با او بهمیکی شاد ازیشان و دیگر دژم
و صاحب خانه و پیشکار را همراه هم، و یکی را با خوشرویی و دیگری را با ترشرویی بیاورند.
چو شاگرد و استاد رفتند زودبه پیش شهنشاه ایران چو دود
هنگامی که شاگرد و استاد به سرعت به بارگاه پادشاهی رسیدند،
چو شاگرد را دید بنواختشبر مهتران شاد بنشاختش
پادشاه به محض دیدن جوان پیشکار، دست بر پشت او گذاشت و او را به بزرگان کاخ با بزرگی و تکریم معرفی کرد.
یکی بدره بردند نزدیک اویکه چون ماه شد جان تاریک اوی
سپس کیسه ای زر تقدیم مرد پیشکار شد که با دیدنش روح افسرده اش، شاد و درخشان شد.
به بازارگان گفت تا زندهایچنان دان که شاگرد را بندهای
سپس پادشاه به مرد ثروتمند چنین گفت که تا وقتی زنده ای، خودت را بنده و فرمانبر این پیشکار بدان و به حساب بیاور.
همان نیز هر ماهیانی دوباردرم شست گنجی بروبر شمار
همچنین موظف هستی که ماهی دو بار و هر بار شصت درهم طلا بشماری و به طور دقیق به این مرد بپردازی.
به چیز تو شاگرد مهمان کنددل مرد آزاده خندان کند
و با این پرداخت های تو، پیشکارت از میهمانان گذری پذیرایی می کند و دل مسافران را شاد خواهد کرد.
به موبد چنین گفت زان پس که شاهچو کار جهان را ندارد نگاه
سپس روی به پیشوای مذهبی کاخ کرد و گفت: اگر شاه به جایی سرکشی نکند و نقشی در زندگی روزمره دنیا نداشته باشد و در کاخ نشسته باشد، ...
چه داند که مردم کدامست بهچگونه شناسد کهان را ز مه
چگونه می تواند آدم های بهتر را بشناسد؟ چطور می خواهد آدم های خرد را از بزرگان تشخیص بدهد؟