پادشاهی فرایین
پس از آنکه فرایین (گراز، شهربراز) تاج پادشاهی بر سر مینهد، با غرور اعلام میکند که یک لحظه پادشاهی و شادکامی از شصت سال بندگی برتر است. پسر بزرگش به او هشدار میدهد که چون از تخمهی پادشاهان نیست این جایگاه برایش پایدار نخواهد ماند و باید چارهای بیندیشد، اما پسر کوچکتر او را به تکیه بر گنج و سپاه برای حفظ قدرت ترغیب میکند. فرایین با نادیده گرفتن اندرزها، خزانهی اردشیر را در کمتر از دو هفته با بخششهای بیجا و بزمهای شبانهروزی و پر زرقوبرق تهی میسازد. دیری نمیپاید که او به فرمانروایی ستمگر، بخیل و خونریز بدل میشود که کینه و نفرت سپاه و بزرگان را برمیانگیزد. در این میان، دلاوری نامدار از شهر استخر به نام هرمزدِ شهرانگراز، با دیدن این بیدادگریها و پس از جلب حمایت و همپیمانی لشکریان، با پرتاب تیری دقیق و مهلک بر پشت فرایین، او را از اسب سرنگون کرده و به زندگیش پایان میدهد. با مرگ فرایین، هرجومرج هولناکی رخ میدهد؛ در تاریکی شب سپاهیان به جان یکدیگر میافتند، غارتگری میکنند و لشکر بزرگ از هم میپاشد. سرانجام تخت پادشاهی ایران بیصاحب میماند و نامداران هرچه میجویند، کسی از نژاد پادشاهان را برای نشستن بر تخت و جانشینی نمییابند.
فرایین چو تاج کیان برنهادهمیگفت چیزی که آمدش یاد
وقتی فرایین (گراز) تاج پادشاهی را بر سر گذاشت، هر حرفِ نسنجیدهای که به ذهنش میرسید به زبان میآورد.
همیگفت شاهی کنم یک زماننشینم برین تخت بر شادمان
با خود میگفت: «مدتی پادشاهی میکنم و با شادی روی این تخت مینشینم...
به از بندگی توختن شست سالبرآورده رنج و فرو برده یال
...همین مدتِ کوتاه بهتر از شصت سال بندگی کردن، رنج کشیدن و گردن کج کردن است!
پس از من پسر بر نشیند بگاهنهد بر سر آن خسروانی کلاه
پس از من هم پسرم روی تخت مینشیند و تاج پادشاهی را بر سر میگذارد.»
نهانی بدو گفت مهتر پسرکه اکنون به گیتی توی تاجور
پسرِ بزرگتر پنهانی به او گفت: «حالا که پادشاه شدهای...
مباش ایمن و گنج را چاره کنجهان بان شدی کار یکباره کن
احساسِ امنیت نکن و فکری به حالِ خزانهها بکن؛ حالا که حاکم شدهای کارت را یکسره کن...
چو از تخمهٔ شهریاران کسیبیاید نمانی تو ایدر بسی
چون اگر کسی از نژادِ پادشاهانِ واقعی (ساسانیان) پیدا شود، تو مدت زیادی اینجا نمیمانی!»
وزان پس چنین گفت کهتر پسرکه اکنون به گیتی توی تاجور
اما پسرِ کوچکتر گفت: «اکنون تو پادشاهی...
سزاوار شاهی سپاهست و گنجچو با گنج باشی نمانی به رنج
آنچه لازمهی پادشاهی است داشتنِ ارتش و ثروت است. تا وقتی پول داشته باشی شکست نمیخوری.
فریدون که بد آبتینش پدرمر او را که بد پیش او تاجور
مگر فریدون که پسرِ آبتین بود، پیش از خودش چه کسی پادشاهِ او بود؟
جهان را بسه پور فرخنده دادکه اندر جهان او بد از داد شاد
اما او جهان را به سه پسر خوشبختش داد و با عدالت شاد بود.
به مرد و به گنج این جهان را بدارنزاید ز مادر کسی شهریار
تو هم دنیا را با نیروی انسانی و پول نگه دار؛ هیچکس از شکمِ مادرش پادشاه به دنیا نمیآید (پادشاهی به قدرت است نه خون و نژاد)!»
ورا خوش نیامد بدین سان سخنبه مهتر پسر گفت خامی مکن
فرایین از این حرفها خوشش نیامد؛ رو به پسر بزرگتر کرد و گفت: «حرفِ خام و بیتجربه نزن!»
عرض را به دیوان شاهی نشاندسپه را سراسر به درگاه خواند
فرایین سیستمِ پرداختِ حقوق (عرض) را در دربار به راه انداخت و تمام ارتش را فراخواند.
شب تیره تا روز دینار دادبسی خلعت ناسزاوار داد
از شب تا صبح فقط سکهی طلا (دینار) پخش میکرد و هدایا و مقامهای زیادی به آدمهای بیلیاقت داد.
به دو هفته از گنج شاه اردشیرنماند از بهایی یکی پر تیر
در عرضِ دو هفته، از خزانهی عظیمِ اردشیر، حتی به اندازهی ارزشِ یک «پَرِ تیر» (بیارزشترین چیز) باقی نماند و همه را بر باد داد!
هر آنگه که رفتی به می سوی باغنبردی جز از شمع عنبر چراغ
هر وقت برای شراب خوردن به باغ میرفت، فقط از شمعهایی استفاده میکرد که از عنبرِ گرانقیمت ساخته شده بودند.
همان تشت زرین و سیمین بدیچو زرین بدی گوهر آگین بدی
تشتهایش همه طلا و نقره بودند و تشتهای طلا را با جواهرات تزئین کرده بود.
چو هشتاد در پیش و هشتاد پسپس شمع یاران فریادرس
(از شدت ترس) همیشه هشتاد محافظ در جلو و هشتاد محافظ در پشت سر داشت که پشتِ مشعلها مراقبش بودند.
همه شب بدی خوردن آیین اویدل مهتران پرشد ازکین اوی
رسمِ او این بود که تمام شب را بنوشد و عیاشی کند؛ به همین دلیل دلِ بزرگان پر از کینهی او شد.
شب تیره همواره گردان بدیبه پالیزها گر به میدان بدی
شبهای تاریک همیشه سرگردان و مست بود، چه در باغها و چه در میدانها.
نماندش به ایران یکی دوستدارشکست اندر آمد به آموزگار
دیگر حتی یک دوستدار هم در ایران برایش باقی نماند و بخت و روزگارش رو به نابودی رفت.
فرایین همان ناجوانمرد گشتابی داد و بیبخشش و خرد گشت
فرایین به مردی ناجوانمرد، ظالم، خسیس (پس از خالی شدن خزانه) و بیعقل تبدیل شد.
همی زر بر چشم بر دوختیجهان را به دینار بفروختی
چشمانش فقط به طلا دوخته شده بود (کورِ پول شده بود) و حاضر بود کل جهان را به سکهای بفروشد.
همیریخت خون سر بیگناهاز آن پس برآشفت به روی سپاه
شروع به ریختنِ خونِ بیگناهان کرد و حتی به سپاهیانِ خودش هم پرخاش میکرد.
به دشنام لبها بیاراستندجهانی همه مرگ او خواستند
سربازان نیز زبان به دشنامِ او باز کردند و تمام مردمِ جهان آرزوی مرگش را داشتند.
شب تیره هرمزد شهران گرازسخنها همیگفت چندان به راز
در یک شبِ تاریک، مردی به نام «هرمزدِ شهرانگراز» پنهانی شروع به سخنرانی کرد:
گزیده سواری ز شهر صطخرکه آن مهتران را بدو بود فخر
سوارکاری برگزیده از شهر اصطخر بود و بزرگان به او افتخار میکردند.
به ایرانیان گفت کای مهترانشد این روزگار فرایین گران
به ایرانیان گفت: «ای بزرگان، تحملِ روزگارِ فرایین بسیار سخت شده است.
همیدارد او مهتران را سبکچرا شد چنین مغز و دلتان تنگ
او بزرگان را تحقیر میکند؛ چرا عقل و شجاعتِ شما اینقدر ضعیف و محدود شده است؟
همه دیدهها زو شده پر سرشکجگر پر ز خون شد بباید پزشک
چشمِ همه از دستِ او گریان است؛ جگرها خون شده و اکنون به یک طبیب (برای درمان این درد) نیاز است.»
چنین داد پاسخ مرا او را سپاهکه چون کس نماند از در پیشگاه
سپاهیان به او پاسخ دادند: «چون کسی که شایستهی پادشاهی باشد باقی نمانده...
نه کس را همیآید از رشک یادکه پردازدی دل بدین بد نژاد
هیچکس هم انگیزهای ندارد که دلش را برای مبارزه با این مردِ بدذات به دردسر بیندازد.»
بدیشان چنین گفت شهران گرازکه این کار ایرانیان شد دراز
شهرانگراز گفت: «رنج و بدبختیِ ایرانیان خیلی طولانی شد...
گر ایدون که بر من نسازید بدکنید آنک از داد و گردی سزد
اگر شما به من خیانت نکنید و مردانگی و عدالت به خرج دهید...
هم اکنون به نیروی یزدان پاکمر او را ز باره در آرم به خاک
همین الان به یاریِ خدای پاک، او را از روی اسبش به خاک میاندازم (میکشم)!»
چنین یافت پاسخ ز ایرانیانکه بر تو مبادا که آید زیان
ایرانیان پاسخ دادند: «خدا کند آسیبی به تو نرسد...
همه لشکر امروز یار توایمگرت زین بد آید حصار توایم
تمام ارتش امروز حامیِ توست و اگر خطری تهدیدت کرد، سپر و محافظِ تو خواهیم بود.»
چو بشنید ز ایشان ز ترکش نخستیکی تیر پولاد پیکان بجست
وقتی این حمایت را شنید، بلافاصله یک تیر با نوکِ فولادی از ترکشِ خود بیرون کشید.
برانگیخت از جای اسپ سیاههمیداشت لشکر مر او را نگاه
اسبِ سیاهش را به حرکت درآورد، در حالی که تمامِ لشکر به او نگاه میکردند.
کمان رابه بازو همیدرکشیدگهی در بروگاه بر سرکشید
کمان را با بازوی خود کشید، تا جایی که کمان تا روی سینه و سرش عقب رفت.
به شورشگری تیر بازه ببستچو شد غرقه پیکانش بگشاد شست
در میان آن هیاهو، تیر را در کمان گذاشت و وقتی پیکانِ تیر کاملاً در کمان فرو رفت (کشش به آخرین حد رسید)، شستِ خود را رها کرد.
بزد تیر ناگاه بر پشت اویبیفتاد تازانه از مشت اوی
ناگهان تیر را دقیقاً بر پشتِ فرایین زد؛ (چنان ضربهای بود که) شلاقِ اسب از مشتِ فرایین افتاد.
همه تیرتا پر در خون گذشتسرآهن ازناف بیرون گذشت
تمامِ طولِ تیر تا پرِ انتهای آن در خون فرو رفت و نوکِ آهنیِ آن از نافِ فرایین بیرون زد!
ز باره در افتاد سر سرنگونروان گشت زان زخم او جوی خون
با سر از روی اسب به زمین افتاد و جویِ خون از زخمش روان شد.
بپیچید و برزد یکی باد سردبه زاری بران خاک دل پر ز درد
به خود پیچید، آهی سرد کشید و با زاری و دلی پر از درد روی خاک جان داد.
سپه تیغها بر کشیدند پاکبرآمد شب تیره از دشت خاک
(با کشته شدن فرایین)، تمام ارتش شمشیرها را کشیدند و گرد و خاک از دشت به آسمانِ شبِ تاریک بلند شد.
همه شب همی خنجر انداختندیکی از دگر باز نشناختند
تمام شب با خنجر به جانِ هم افتادند، در حالی که در تاریکی اصلاً همدیگر را نمیشناختند.
همی این از آن بستد و آن ازینیکی یافت نفرین دگر آفرین
این گروه از آن گروه غنیمت میگرفت و آن از این؛ در این هرجومرج، عدهای نفرین میشدند و عدهای تحسین.
پراگنده گشت آن سپاه بزرگچومیشان بددل که بینند گرگ
سرانجام آن سپاهِ عظیم از هم پاشید و پراکنده شد؛ مانندِ گوسفندانِ ترسویی که گرگ دیده باشند.
فراوان بماندند بی شهریارنیامد کسی تاج را خواستار
ایران مدتِ زیادی بدون پادشاه ماند، زیرا (اوضاع چنان خطرناک و شوم شده بود که) هیچکس داوطلبِ تاجوتخت نمیشد!
بجستند فرزند شاهان بسیندیدند زان نامداران کسی
بسیار جستوجو کردند تا فرزندی از نژادِ پادشاهان پیدا کنند، اما از آن نامداران (ساسانی) هیچکس را نیافتند.