پادشاهی پوران دخت
پس از آشفتگیهای پیاپی، دختری از خاندان ساسانی به نام پوراندخت بر تخت شاهی مینشیند و بزرگان با گوهر افشاندن، پادشاهی او را میپذیرند. پوراندخت در آغاز فرمانروایی نوید میدهد که با یاری رساندن به نیازمندان از گنجینهها، ریشهکن کردن فقر، کوتاه کردن دست بدخواهان و پایبندی به آیین پادشاهان دادگر پیشین، آرامش را به کشور بازگرداند. او در نخستین گام برای اجرای عدالت، «پیروز خسرو» را که دستانش به خون و خیانت آلوده بود به دام میاندازد و او را به سزای اعمال شومش میرساند؛ به فرمان شاه، پیروز خسرو را با پالهنگ به کرهاسبی سرکش و رامنشده میبندند و سواران اسب را در میدان میتازانند تا بر اثر کشیده شدن بر خاک و کوبیده شدن بر زمین به زاری جان بسپارد. پوراندخت با مهر و دادگری بر مردم حکومت میکند و هرگز به دنبال برتریجویی ظالمانه نیست، اما پادشاهی او نیز دوام چندانی نمییابد و پس از شش ماه زمامداری، به ناگاه بیمار شده و در کمتر از یک هفته چشم از جهان فرومیبندد؛ با این حال، نام نیکی از خود به یادگار میگذارد و سرنوشت او بار دیگر چیرگی بیچونوچرای چرخ گردون بر جان و توان آدمیان را نشان میدهد.
یکی دختری بود پوران بنامچو زن شاه شد کارها گشت خام
دختری به نام «پوران» باقی مانده بود؛ وقتی کار به جایی رسید که یک زن پادشاه شد، شیرازهی کارها ناپخته و متزلزل گشت.
بران تخت شاهیش بنشاندندبزرگان برو گوهر افشاندند
بزرگان او را بر تختِ پادشاهی نشاندند و بر سرش جواهر ریختند.
چنین گفت پس دخت پوران که مننخواهم پراگندن انجمن
پوراندخت چنین سخن آغاز کرد: «من انجمن و اتحادِ بزرگان را از هم نخواهم پاشید.
کسی راکه درویش باشد ز گنجتوانگر کنم تانماند به رنج
هر کس که فقیر و نیازمند باشد را از خزانهی دولت ثروتمند میکنم تا دیگر در رنج و سختی نماند.
مبادا ز گیتی کسی مستمندکه از درد او بر من آید گزند
مبادا در این جهان کسی نیازمند بماند، چرا که درد و رنجِ او، مایهی آزار و رنجشِ من خواهد بود.
ز کشور کنم دور بدخواه رابر آیین شاهان کنم گاه را
بدخواهان را از کشور دور میکنم و تختِ پادشاهی را دقیقاً بر اساسِ راه و رسمِ پادشاهانِ گذشته اداره خواهم کرد.»
نشانی ز پیروز خسرو بجستبیاورد ناگاه مردی درست
پوراندخت به دنبالِ ردی از «پیروز خسرو» (فرماندهی که اردشیر را خفه کرده بود) گشت، تا اینکه ناگهان مردِ راستگویی خبرِ مخفیگاه او را آورد.
خبر چون به نزدیک پوران رسیدز لشکر بسی نامور برگزید
وقتی خبر به پوران رسید، نامدارانِ زیادی از ارتش را مأمور کرد...
ببردند پیروز راپیش اویبدو گفت کای بد تن کینه جوی
آنها رفتند و پیروز خسرو را دستگیر کرده و پیشِ او آوردند. پوران به او گفت: «ای بدذاتِ کینهتوز!...
ز کاری که کردی بیابی جزاچنانچون بود در خور ناسزا
به خاطر جنایتی که کردی، چنان مجازاتی خواهی دید که دقیقاً لایقِ آدمِ پستی مثل تو باشد.
مکافات یابی ز کرده کنونبرانم ز گردن تو را جوی خون
اکنون تاوانِ کارت را پس میدهی و من جویِ خون از گردنِ تو روانه خواهم کرد!»
ز آخر هم آنگه یکی کره خواستبه زین اندرون نوز نابوده راست
در همان لحظه، دستور داد از آخور یک کُرّهاسبِ وحشی بیاورند؛ اسبی که هنوز رام نشده بود و هرگز زینی بر پشتش قرار نگرفته بود.
ببستش بران باره بر همچوسنگفگنده به گردن درون پالهنگ
پیروز خسرو را مانند یک تکه سنگ، محکم به آن اسب بستند و طنابی (پالهنگ) هم به گردنش انداختند.
چنان کرهٔ تیز نادیده زینبه میدان کشید آن خداوند کین
آن کُرّهاسبِ وحشی و رامنشده، آن مردِ کینهتوز و جانی را به وسطِ میدانِ شهر کشید.
سواران به میدان فرستاد چندبه فتراک بر گرد کرده کمند
پوران چند سوارکار را به میدان فرستاد که کمندهایشان را آماده به زینِ اسب بسته بودند...
که تا کره او را همیتاختیزمان تا زمانش بینداختی
...تا کُرّهاسب را رم بدهند و بتازانند، و اسب در حالِ دویدن، مدام آن مرد را به اینطرف و آنطرف پرتاب کند.
زدی هر زمان خویشتن بر زمینبران کره بربود چند آفرین
کُرّهاسبِ وحشی مدام خود را به زمین میکوبید (و پیروز خسرو را لِه میکرد)، تا جایی که حاضران آن اسب را تحسین میکردند (که چطور دارد انتقام میگیرد)!
چنین تا برو بر بدرید چرمهمیرفت خون از برش نرم نرم
این کار آنقدر ادامه یافت تا تمامِ پوست خسرو پارهپاره شد و خون آرامآرام از بدنش روان گشت.
سرانجام جانش به خواری به دادچرا جویی از کار بیداد داد
سرانجام جانش را با نهایتِ خفت و خواری از دست داد؛ (فردوسی میگوید:) بله، از کارِ ستمکارانه، هرگز نباید انتظارِ عدل و عاقبتبهخیری داشت!
همیداشت این زن جهان را به مهرنجست از بر خاک باد سپهر
این زن (پس از این انتقام)، جهان را با مهربانی اداره کرد و هرگز رویِ زمین به دنبالِ غرور، کبر و تندبادی نبود.
چو شش ماه بگذشت بر کار اویببد ناگهان کژ پرگار اوی
اما وقتی شش ماه از پادشاهیِ او گذشت، ناگهان پرگارِ روزگارِ او کج شد (بخت از او برگشت).
به یک هفته بیمار گشت و بمردابا خویشتن نام نیکی ببرد
تنها در عرضِ یک هفته بیمار شد و مُرد، اما نامِ نیکی از خود به یادگار برد.
چنین است آیین چرخ روانتوانا به هر کار و ما ناتوان
بله، رسمِ این روزگارِ گردون همین است؛ او بر انجامِ هر کاری تواناست و ما در برابرِ آن کاملاً درمانده و ناتوانیم.