پادشاهی فرخ زاد
پس از آنکه بزرگان، فرخزاد را از جهرم فراخوانده و بر تخت پادشاهی مینشانند، او با ستایش پروردگار سخن آغاز میکند. فرخزاد که خود را از نژاد شاهان میداند، نوید برقراری امنیت و دادگری میدهد و پیمان میبندد که نیکوکاران و راستکرداران را چون جان خویش گرامی بدارد و دست ستمگران را کوتاه کند. با این حال، پادشاهی او نیز دوامی ندارد و پس از گذشت تنها یک ماه، غلامی خائن در شراب او زهر میآمیزد. فرخزاد با نوشیدن آن شراب، پس از یک هفته رنج و بسترنشینی جان میسپارد و مرگش موجی از اندوه به همراه میآورد. با کشته شدن او، پادشاهی ساسانیان به پایان خود نزدیکتر شده و هجوم دشمنان از هر سو آغاز میگردد. در پایان این روایت، شاعر با تأمل در ناپایداری چرخ گردون و بیوفایی روزگار، به آدمی اندرز میدهد که از دارایی خویش در زمان حیات بهره ببرد و مازاد آن را ببخشد و ثروت خود را با رنج و زحمت برای دشمنان نیندوزد، زیرا با فرارسیدن مرگ، تمام اندوختهها چون باد در دشت پراکنده و نابود خواهد شد.
ز جهرم فرخ زاد راخواندندبران تخت شاهیش بنشاندند
«فرخزاد» را از شهر جهرم فراخواندند و او را بر تختِ پادشاهی نشاندند.
چو برتخت بنشست و کرد آفرینز نیکی دهش بر جهان آفرین
وقتی بر تخت نشست، خداوندِ نیکیبخش و آفرینندهی جهان را ستایش کرد.
منم گفت فرزند شاهنشهاننخواهم جز از ایمنی در جهان
سپس گفت: «من فرزندِ شاهنشاهان هستم؛ و در این جهان هیچچیز جز امنیت و آرامشِ مردم را نمیخواهم.
ز گیتی هرآنکس که جوید گزندچو من شاه باشم نگردد بلند
تا زمانی که من پادشاه هستم، هر کس در این جهان به دنبالِ آسیب رساندن و ستمگری باشد، هرگز به قدرت و مقامِ بلندی نخواهد رسید.
هر آنکس که جوید به دل راستینیارد به کار اندرون کاستی
اما هر کس که در دلش به دنبالِ صداقت باشد و در کارش کمکاری و خیانت نکند...
بدارمش چون جان پاک ارجمندنجویم ابر بیگزندان گزند
...او را مانندِ جانِ پاکِ خودم گرامی میدارم؛ و هرگز به انسانهای بیگناه و بیآزار، آسیبی نخواهم رساند.»
چو یک ماه بگذشت بر تخت اویبخاک اندر آمد سر و بخت اوی
اما تنها یک ماه از پادشاهیِ او گذشت که بخت و اقبالِ او سرنگون شد و سرش به خاک افتاد.
همین بودش از روز و آرام بهریکی بنده در می برآمیخت زهر
سهمِ او از عمر و آرامشِ این دنیا فقط همین (یک ماه) بود؛ چرا که یکی از خدمتکاران در شرابِ او زهر ریخت.
بخورد و یکی هفته زان پس بزیستهرآنکس که بشنید بروی گریست
فرخزاد آن شراب را نوشید و پس از آن تنها یک هفته زنده ماند؛ هر کس که خبرِ مرگِ او را شنید، به حالش گریه کرد.
همی پادشاهی به پایان رسیدز هر سو همی دشمن آمد پدید
(با مرگِ او)، دورانِ پادشاهیِ ساسانیان عملاً به پایانِ خود رسید و از هر طرفِ کشور، دشمنان (برای تصاحبِ ایران) پدیدار شدند.
چنین است کردار گردنده دهرنگه کن کزو چند یابی تو بهر
رسم و رفتارِ این روزگارِ گردون همین است؛ خوب نگاه کن تا ببینی سهمِ تو از این دنیا چقدر است!
بخور هرچ داری به فردا مپایکه فردا مگر دیگر آیدش رای
هرچه داری را بخور و از آن لذت ببر و منتظرِ فردا نمان؛ چرا که ممکن است فردا روزگار تصمیمِ دیگری برای تو بگیرد.
ستاند ز تو دیگری را دهدجهان خوانیش بیگمان بر جهد
از تو میگیرد و به دیگری میبخشد؛ اگر این دنیایِ گذرا را جهانی ثابت بدانی، بیگمان از چنگت میلغزد و تو را جا میگذارد.
بخور هرچ داری فزونی بدهتو رنجیدهای بهر دشمن منه
هرچه داری را مصرف کن و مازادِ آن را (به نیازمندان) ببخش؛ تو برای جمعآوریِ این ثروت رنج کشیدهای، پس آن را برای دشمنانت به جا نگذار!
هرآنگه که روز تو اندر گذشتنهاده همه باد گردد به دشت
زیرا لحظهای که عمرِ تو به پایان برسد، تمامِ آن ثروتهایی که روی هم انباشتهای بیارزش شده و مانند بادی در بیابان ناپدید میشود.