بخش ۱
پس از درگذشت فرخزاد، یزدگرد سوم در روز ارد از ماه اسفندارمذ تاجگذاری کرده و بر تخت پادشاهی ساسانیان مینشیند. فردوسی پیش از پرداختن به خطبهی پادشاه، با لحنی حکیمانه و اندوهگین از بیوفایی و ناپایداری جهان سخن میگوید و به آدمی هشدار میدهد که به این چرخ گردون که با پیل و شیر بازی میکند دل نبندد، زیرا سرانجامِ قدرتمندترین پادشاهان چون فریدون و خسروپرویز نیز چیزی جز آغوش خاک نبوده است. در ادامه، یزدگرد پس از جلوس بر تخت، خود را فرزند پاک انوشیروان و وارث برحق نیاکان خویش میخواند و نوید میدهد که زیردستان را بزرگی بخشد و نامداران را نیازارد. پادشاه با آگاهی از فانی بودن گنج و تخت و دلاوری، تأکید میکند که به جای کامجویی و تکیه بر قدرت، تنها در پی نیکنامی و پرهیزکاری خواهد بود؛ و با این شیوه و اندیشه، شانزده سال از دوران فرمانروایی او در گذر روزگار سپری میشود.
چو بگذشت زو شاه شد یزدگردبه ماه سفندار مذ روز ارد
چون روزگار پادشاهِ پیشین به سر آمد، یزدگرد بر تخت شاهی نشست. این رویداد در روزِ ارد از ماهِ اسفندارمذ رخ داد.
چه گفت آن سخنگوی مرد دلیرچو از گردش روز برگشت سیر
آن مردِ خردمند و دلاور، چون از گردشِ روزگار و بازیهایِ دهر خسته و ملول گشت، چه نیکو گفت:
که باری نزادی مرا مادرمنگشتی سپهر بلند از برم
«کاش هرگز از مادر زاده نمیشدم و پا به این دنیا نمیگذاشتم تا این چرخ گردون بر بالای سرم نچرخد.»
به پرگار تنگ و میان دو گویچه گویم جز از خامشی نیست روی
نه روزگارِ شکوه و فرمانروایی و نه دورانِ سختی و نیازمندی، هیچیک برای آدمی پایدار و جاودانه نخواهد ماند.
نه روز بزرگی نه روز نیازنماند همی برکسی بر دراز
«در این دنیا، نه دوران قدرت و ثروت برای کسی ابدی است و نه روزگار فقر و سختی؛ هیچکدام ماندگار نیستند.»
زمانه ز ما نیست چون بنگریندارد کسی آلت داوری
«اگر خوب دقت کنی، میبینی که زمانه به ساز ما نمیرقصد و هیچکس قدرت آن را ندارد که با سرنوشت مقابله کند یا به جنگ تقدیر برود.»
به یارای خوان و به پیمای جامز تیمار گیتی مبر هیچ نام
«پس تا میتوانی سفرهی بزم را بچین، باده بنوش و از زندگی لذت ببر؛ هرگز غصهی این دنیا را نخور و از دردهایش حرفی نزن.»
اگر چرخ گردان کشد زین توسرانجام خاکست بالین تو
حتی اگر روزگار با تو یار باشد و تو را به اوج قدرت برساند، فراموش نکن که در نهایت، بستر مرگِ تو همین خاک سرد خواهد بود.
دلت را به تیمار چندین مبندبس ایمن مشو بر سپهر بلند
بنابراین دلت را اینقدر اسیر غم و غصه نکن؛ اما از آنسو، به این روزگار و بازیهایش هم بیش از حد خوشبین و مطمئن نباش.
که با پیل و با شیربازی کندچنان دان که از بینیازی کند
چرا که این چرخ روزگار، حتی با فیل و شیرِ ژیان هم بازی میکند و زورمندان را به زانو درمیآورد، و این کار را در نهایتِ بینیازی انجام میدهد.
تو بیجان شوی او بماند درازدرازست گفتار چندین مناز
تو روزی میمیری اما این دنیا تا سالیان سال بعد از تو پابرجاست. حرف در این باره زیاد است، پس اینقدر به خودت و قدرتت مغرور نشو.
تو از آفریدون فزونتر نه ایچو پرویز باتخت و افسر نه ای
مقام تو که از فریدون بالاتر نیست و تاج و تختِ پرشکوه خسروپرویز را هم نداری! (وقتی آنها نماندند، تو هم نخواهی ماند).
به ژرفی نگه کن که با یزدگردچه کرد این برافراخته هفت گرد
خوب و عمیق نگاه کن و ببین که این روزگار و آسمان برافراشته، عاقبت با یزدگرد چه کرد!»
چو بر خسروی گاه بنشست شادکلاه بزرگی به سر برنهاد
یزدگرد، همان روزی که با دلی شاد بر تخت پادشاهی نشست و تاج باشکوه قدرت را بر سر گذاشت...
چنین گفت کز دور چرخ روانمنم پاک فرزند نوشین روان
...رو به همه کرد و گفت: «از گردش این روزگار، من از نسلِ پاک انوشیروانِ دادگر هستم.
پدر بر پدر پادشاهی مراستخور و خوشه و برج ماهی مراست
پادشاهی، نسل اندر نسل حق من است و اکنون تمام کائنات، از خورشید و ستارگان گرفته تا تمام دنیا، به فرمان من هستند.
بزرگی دهم هر که کهتر بودنیازارم آن راکه مهتر بود
من دستِ ضعیفان و زیردستان را میگیرم و به آنها مقام میدهم، و هرگز بزرگان و افراد شایسته را نمیآزارم.
نجویم بزرگی و فرزانگیهمان رزم و تندی و مردانگی
به بزرگی، دانایی، قدرت جنگاوری و شجاعتِ خودم مغرور نمیشوم و در پی خشونت نیستم...
که برکس نماند همی زور و بختنه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت
...چون خوب میدانم که قدرت، شانس، ثروت و تاج و تخت پادشاهی برای هیچ انسانی همیشگی و ماندگار نخواهد بود.
همی نام جاوید باید نه کامبینداز کام و برافراز نام
تنها چیزی که در این دنیا ارزش ماندن دارد نام نیک است، نه هوسهای زودگذر. پس طمع را رها کن و فقط به فکر بهجا گذاشتن یک نامِ پرآوازه و نیک باش.»
برین گونه تا سال شد بر دو هشتهمی ماه و خورشید بر سر گذشت
با همین افکار و روش، شانزده سال از پادشاهی او سپری شد و روزگارش اینگونه طی شد.