بخش ۹
با رسیدن سپاه یزدگرد از مسیر بست و نیشابور به مرز طوس، ماهوی سوری با لشکری گران و تا دندان مسلح به پیشواز پادشاه میشتابد. او با دیدن فر و شکوه شاهانه، بیدرنگ از اسب پیاده شده و با چشمانی اشکبار و در کمال فروتنی بر خاک بوسه میزند. فرخزاد با دیدن لشکر آراسته و کرنش ماهوی خشنود و آسودهخاطر میشود و یزدگرد را که آخرین یادگار نژاد کیانی است به عنوان امانتی بزرگ به او میسپارد. فرخزاد پس از گرفتن پیمان وفاداری از ماهوی و یادآوری اندوهبار مرگ برادر بیهمتایش رستم در نبرد با تازیان، به فرمان یزدگرد با پادشاه وداع کرده و راهی ری میشود. ماهوی سوری در آغاز این نگهبانی را به گرمی میپذیرد، اما با گذشت زمان و دور شدن فرخزاد، دیوِ خیانت در جانش بیدار شده و مهر و وفاداری از دل بداندیش او رخت برمیبندد. این مرزبان که روزگاری شبانی بیش نبود، وسوسهی تصاحب تاجوتخت را در سر میپروراند و در نخستین گام برای شانه خالی کردن از خدمتگزاری و دوری جستن از پادشاه، خود را به بیماری میزند.
وزان جایگه برکشیدند کوسز بُست و نشاپور شد تا به طوس
سپاهِ ایران طبلهای حرکت را نواختند و از بست و نیشابور گذشتند تا به مرزِ طوس رسیدند.
خبر یافت ماهوی سوری ز شاهکه تا مرز طوس اندر آمد سپاه
«ماهوی سوری» خبردار شد که پادشاه و سپاهیانش به مرزِ طوس رسیدهاند.
پذیره شدش با سپاه گرانهمه نیزهداران جوشنوران
پس با لشکری بزرگ و سنگین که همگی نیزهدار و زرهپوش بودند، به استقبالِ پادشاه رفت.
چو پیدا شد آن فر و اورند شاهدرفش بزرگی و چندان سپاه
هنگامی که شکوه، قدرت، درفشِ بزرگِ پادشاهی و آن سپاه از دور نمایان شد،
پیاده شد از باره ماهوی زودبران کهتری بندگیها فزود
ماهوی بهسرعت از اسب پیاده شد و نهایتِ خاکی بودن و بندگی را از خود نشان داد.
همیرفت نرم از بر خاک گرمدو دیده پر از آب کرده ز شرم
با کمالِ تواضع و نرمی روی خاکِ داغ راه میرفت، در حالی که چشمانش را پر از اشک کرده بود.
زمین را ببوسید و بردش نمازهمیبود پیشش زمانی دراز
زمین را بوسید و در برابر پادشاه تعظیم کرد و مدتی طولانی در همان حالتِ کرنش و بندگی باقی ماند.
فرخزاد چون روی ماهوی دیدسپاهی بران سان رده برکشید
وقتی فرخزاد (که پیشتر به او بدبین بود) چهرهی ماهوی و آن سپاهِ منظم و آمادهاش را دید،
ز ماهوی سوری دلش گشت شادبرو بر بسی پندها کرد یاد
دلش به حضورِ ماهوی گرم و شاد شد (فریبِ ظاهرش را خورد) و پندها و سفارشهای بسیاری به او کرد.
که این شاه را از نژاد کیانسپردم تو را تا ببندی میان
و به او گفت: «من این پادشاه از نژادِ اصیلِ کیانی را به تو سپردم تا کمر به خدمت و حفاظتِ او ببندی؛
نباید که بادی برو بر جهدوگر خود سپاسی برو برنهد
مراقب باش که حتی نسیمی به او نوزد (کوچکترین آسیبی نبیند) و مبادا کسی به خاطر خدمتی که میکند، بر پادشاه منتی بگذارد.
مرا رفت باید همی سوی ریندانم که کی بینم این تاج کی
من باید به سوی شهرِ ری بروم و نمیدانم که آیا هرگز دوباره این تاجِ کیانی را خواهم دید یا نه.
که چون من فراوان به آوردگاهشد از جنگ آن نیزهداران تباه
زیرا در میدانِ نبرد با آن نیزهداران (اعراب)، دلاورانِ بسیاری همچون من نابود شدهاند.
چو رستم سواری به گیتی نبودنه گوش خردمند هرگز شنود
در تمامِ جهان جنگاوری مانند رستم (برادرم) وجود نداشت و هیچ انسانِ خردمندی وصفِ پهلوانی چون او را نشنیده بود؛
بدست یکی زاغسر کشته شدبه من بر چنین روز برگشته شد
اما او به دستِ یکی از آن سیاهپوشانِ شوم (اعراب) کشته شد و روزگارِ من اینگونه واژگون و تاریک گشت.
که یزدان ورا جای نیکان دهادسیهزاغ را درد پیکان دهاد
خداوند جایگاه او (رستم) را در بهشتِ نیکان قرار دهد و به آن زاغِ شوم (قاتلش) دردِ نیزه و تیر بچشاند!»
بدو گفت ماهوی کای پهلوانمرا شاه چشمست و روشن روان
ماهوی (با حیلهگری) به فرخزاد گفت: «ای پهلوان! پادشاه برای من به منزلهی چشمان و جانِ روشن است.
پذیرفتم این زینهار تو راسپهر تو را شهریار تو را
من این امانتِ تو، یعنی پادشاه و تمامِ دنیای تو را با جان و دل میپذیرم و محافظت میکنم.»
فرخزاد هرمزد زان جایگاهسوی ری بیامد به فرمان شاه
پس از آن (و با خاطری آسوده)، فرخزادِ هرمزد به فرمانِ پادشاه از آنجا به سوی شهرِ ری حرکت کرد.
برین نیز بگذشت چندی سپهرجدا شد ز مغز بداَندیش مهر
مدتی از این ماجرا گذشت و چرخِ روزگار چرخید، تا اینکه مهر و وفاداری از مغزِ آن بداندیش (ماهوی) پاک شد.
شبان را همی تخت کرد آرزویدگرگونهتر شد به آیین و خوی
آن چوپانزاده هوسِ تاجوتخت به سرش زد، و رفتار، آیین و خویِ او کاملاً دگرگون و خائنانه شد.
تن خویش یک چند بیمار کردپرستیدن شاه دشوار کرد
مدتی خود را به بیماری زد و خدمتگزاری به پادشاه را رها کرد.