بخش ۱۱
هنگامی که ماهوی سوری درمییابد مردِ پنهان در آسیاب کسی جز یزدگرد نیست، دستور قتل او را صادر میکند و مهتر زرق را تهدید میکند که اگر بیدرنگ سر از تن شاه جدا نکند، جان خودش و تمامی خاندانش را خواهد ستاند. بزرگان، نامداران و خردمندان حاضر در مجلس، با شنیدن این فرمان شوم و گستاخانه از خشم و اندوه برمیآشوبند.
نخست، موبدی خردمند به نام «رادوی» به ماهوی هشدار میدهد که پادشاهی و پیامبری دو گوهرِ همسنگ هستند و ریختن خون شاه، مخالفت با ارادهی یزدان است که فرجامی جز بدنامی، نابودی خاندان و سوختن در دوزخ نخواهد داشت. پس از او، مردی پارسا به نام «هرمزد خراد» ماهوی را از کینهتوزی با پروردگار برحذر میدارد و تأکید میکند که این خیانت بزرگ برای او جز رنج و آتش به همراه نخواهد آورد. سپس «شهروی» به پا میخیزد و با یادآوری اینکه حتی بدخواهان و دشمنان نیز در کشتن شاهان تعجیل نمیکنند، از ماهوی میخواهد که دستانش را به خون آخرین پادشاه ساسانی نیالاید. در نهایت، «مهرنوش» با بغض و اندوه فراوان، با برشمردن داستانهای عبرتآموز از سرنوشت شوم خیانتکارانی چون ضحاک، تور، گرسیوز، ارجاسپ، بندوی، بهرام چوبین و فرایین، به ماهوی یادآور میشود که چرخ گردون هرگز جنایتکاران را بیکیفر نمیگذارد. او از این مرزبانِ شبانزاده میخواهد که طمعِ تاجوتخت را از سر بیرون کند، از پادشاه پوزش بخواهد و به جای کشتن او، برای رویارویی با تازیان آماده شود.
اما ماهوی که قلبش سخت و گوشش از طمع کر شده است، این پندهای دلسوزانه را برنمیتابد و خردمندان را مرخص میکند تا در تاریکی شب، این راز را با پسر و یاران نزدیکش در میان بگذارد. ماهوی در این جمع خصوصی ابراز نگرانی میکند که اگر یزدگرد زنده بماند و نیرنگ او فاش شود، جان و مالش در امان نخواهد بود. در حالی که خردمندانِ سپاه نیز کشتن پادشاه را خشم خداوند و زنده گذاشتن او را مایهی خطر میدانند، پسرِ ماهوی با بیرحمی پدر را به قتل شاه ترغیب کرده و هشدار میدهد که اگر یزدگرد جان سالم به در ببرد، با گردآوری لشکری از چین و ماچین، طومارِ زندگی آنان را در هم خواهد پیچید.
چو ماهوی دل را برآورد گِردبدانست کو نیست جز یزدگرد
وقتی ماهویِ سوری تمام نشانهها را کنار هم گذاشت، با اطمینان فهمید که آن مرد کسی نیست جز یزدگرد.
بدو گفت بشتاب زین انجمنهم اکنون جدا کن سرش را ز تن
بهش گفت: «همین الان با شتاب از این مجلس بیرون برو و بیدرنگ سرِ او را از تنش جدا کن!
وگرنه هم اکنون ببرم سرتنمانم کسی زنده از گوهرت
وگرنه همین الان سرِ خودت را میبُرم و هیچکس از نسل و خونِ تو را زنده نمیگذارم.»
شنیدند ازو این سخن مهترانبزرگان بیدار و کنداوران
بزرگان، خردمندانِ آگاه و دلاورانِ حاضر در مجلس، این سخنِ شوم را از ماهوی شنیدند.
همه انجمن گشت ازو پر ز خشمزبان پر ز گفتار و پرآب چشم
تمامِ حاضران در آن انجمن از این تصمیم لبریز از خشم شدند؛ زبان به اعتراض گشودند در حالی که چشمانشان پر از اشک بود.
یکی موبدی بود رادوی نامبه جان و خرد برنهادی لگام
در آن میان، موبدی بود به نام «رادوی» که بر جان و احساساتِ خود کاملاً مسلط بود و از روی خرد سخن میگفت.
به ماهوی گفت ای بداندیش مردچرا دیو چشم تو را تیره کرد
به ماهوی گفت: «ای مردِ بدذات و شوماندیش! چرا اجازه دادی که اهریمن، چشمانت را کور و تاریک کند؟
چنان دان که شاهی و پیغمبریدو گوهر بود در یک انگشتری
بدان که مقامِ پادشاهی و پیامبری، درست مانند دو نگینِ گرانبها هستند که بر روی یک انگشتر قرار گرفتهاند.
ازین دو یکی را همیبشکنیروان و خرد را به پا افگنی
اگر یکی از این دو نگین (پادشاه) را نابود کنی، در واقع روح و خردِ خودت را زیر پا لِه کردهای.
نگر تا چه گویی بپرهیز ازینمشو بدگمان با جهانآفرین
مراقبِ حرف زدنت باش و از این جنایت دوری کن! با ارادهی خداوندِ جهانآفرین درنیفت و بدگمان نشو.
نخستین ازو بر تو آید گزندبه فرزند مانی یکی کشتمند
اولین آسیبِ این جنایت به خودت برمیگردد، و تو برای فرزندانت مزرعه و میراثی شوم به جا خواهی گذاشت؛
که بارش کبست آید و برگ خونبه زودی سر خویش بینی نگون
مزرعهای که میوهاش زهرِ تلخ است و برگهایش از خون! و به زودی خواهی دید که سرِ خودت نیز بر باد میرود.
همی دین یزدان شود زو تباههمان برتو نفرین کند تاج و گاه
با کشته شدنِ شاه، دینِ خدا تباه میشود و خودِ تاج و تختِ پادشاهی نیز تو را نفرین خواهند کرد.
برهنه شود در جهان زشت توپسر بدرود بیگمان کشت تو
ذاتِ زشتِ تو در برابرِ تمام جهان عریان و رسوا میشود و شک نداشته باش که پسرت، بذرِ شومی را که تو کاشتهای درو خواهد کرد.»
یکی دینوری بود یزدانپرستکه هرگز نبردی به بد کار دست
حکیم و دیندارِ خداپرستِ دیگری در آنجا بود که هرگز دستش به هیچ کارِ بدی آلوده نشده بود.
که هرمزد خراد بُد نام اوبدین اندرون بود آرام او
نامِ او «هرمزدِ خرّاد» بود و روحش تنها در پناهِ دین و ایمان آرامش مییافت.
به ماهوی گفت ای ستمگاره مردچنین از ره پاکیزدان مگرد
او به ماهوی گفت: «ای مردِ ظالم و ستمگر! اینگونه از مسیرِ پاکِ پروردگار منحرف نشو.
همی تیره بینم دل و هوش توهمی خار بینم در آغوش تو
میبینم که دل و عقلِ تو کاملاً تاریک شده است، و در آغوشت چیزی جز خار (درد و نابودی) نمیبینم.
تنومند و بیمغز و جان نزارهمی دود ز آتش کنی خواستار
بدنی درشت داری اما مغزت خالی و جانت حقیر است؛ تو داری از آتش، دود طلب میکنی (کنایه از کار احمقانه و ویرانگر).
تو را زین جهان سرزنش بینم آزببرگشتنت گرم و رنج گداز
من میبینم که این طمعِ تو، در این دنیا برایت فقط رسوایی و سرزنش میآورد و در آخرت، عذابِ سوزان و رنجِ گدازنده.
کنون زندگانیت ناخوش بودچو رفتی نشستت در آتش بود
از این لحظه به بعد، زندگیات در این دنیا تلخ و ناخوشایند خواهد شد و وقتی بمیری، جایگاهت در آتش دوزخ است.»
نشست او و شهروی بر پای خاستبه ماهوی گفت این دلیری چراست
هرمزدِ خراد نشست و «شهروی» برخاست و به ماهوی گفت: «این گستاخی و وقاحتِ تو برای چیست؟
شهنشاه را کارزار آمدیز خان و ز فغفور یار آمدی
تا پیش از این، اگر شاهنشاه ارادهی جنگ میکرد، خاقانِ ترک و امپراتورِ چین به یاریاش میآمدند.
ازین تخمه بیکس بسی یافتندکه هرگز بکشتنش نشتافتند
در تاریخ پیش آمده که پادشاهانی از این نژاد، تنها و بیکس گیر افتادهاند، اما هیچکس هرگز برای کشتنشان عجله نکرد و گستاخ نشد!
تو گر بندهای خون شاهان مریزکه نفرین بود بر تو تا رستخیز
تو اگر رعیت و بندهای، خونِ پادشاهان را نریز؛ چرا که نفرینِ این کار تا روز قیامت گریبانگیرِ تو خواهد بود.»
بگفت این و بنشست گریان به دردپر از خون دل و مژه پر آب زرد
شهروی این سخنان را گفت و با دلی پردرد و خونین نشست، در حالی که از مژههایش اشکِ حسرت میچکید.
چو بنشست گریان بشد مهرنوشپر از درد با ناله و با خروش
وقتی او با گریه نشست، خردمندِ دیگری به نام «مهرنوش» با ناله، فریاد و دلی لبریز از درد بلند شد.
به ماهوی گفت ای بد بدنژادکه نه رای فرجام دانی نه داد
به ماهوی گفت: «ای انسانِ پلید و بیاصلونسب! که نه به عاقبتِ کارت فکر میکنی و نه از عدالت بویی بردهای!
ز خون کیان شرم دارد نهنگاگر کشته بیند ندرّد پلنگ
حتی یک تمساحِ درنده از ریختنِ خونِ پادشاهانِ کیانی شرم میکند، و حتی پلنگ هم اگر جسدِ آنها را ببیند، به آنها چنگ نمیزند.
ایا بتّر از دد به مهر و به خویهمی گاه شاه آیدت آرزوی
ای کسی که در عاطفه و ذات از حیوانِ درنده هم پستتری! آیا واقعاً هوسِ نشستن بر تختِ پادشاه را کردهای؟
چو بر دست ضحاک جم کشته شدچه مایه سپهر از برش گشته شد
(تاریخ را به یاد بیاور!) وقتی پادشاهی چون جمشید به دست ضحاک کشته شد، ببین چرخِ روزگار چطور بر ضدِ ضحاک چرخید!
چو ضحاک بگرفت روی زمینپدید آمد اندر جهان آبتین
حتی وقتی ضحاک تمام کرهی زمین را تصرف کرد، باز هم مردی به نام آبتین در جهان پیدا شد...
بزاد آفریدون فرخ نژادجهان را یکی دیگر آمد نهاد
...و فریدونِ فرخنژاد از او زاده شد و نظمِ دنیا را زیر و رو کرد.
شنیدی که ضحاک بیدادگرچه آورد از آن خویشتن را به سر
قطعاً شنیدهای که ضحاکِ ستمگر با آن کارش (کشتن پادشاه) چه بلایی بر سر خودش آورد!
برو سال بگذشت مانا هزاربه فرجام کار آمدش خواستار
نزدیک به هزار سال از حکومتِ ضحاک گذشت، اما سرانجام روزی کینهخواه و منتقمش از راه رسید.
و دیگر که تور آن سرافراز مردکجا آز ایران ورا رنجه کرد
مثال دوم: به تور (پسر فریدون) نگاه کن؛ آن مردِ مغرور که طمعِ به چنگ آوردنِ ایران او را آزار میداد.
همان ایرج پاکدین را بکشتبرو گردش آسمان شد درشت
برادرش، ایرجِ پاکدین، را کشت و به همین دلیل گردشِ آسمان بر او سخت و خشن شد.
منوچهر زان تخمه آمد پدیدشد آن بند بد را سراسر کلید
منوچهر از نژادِ همان ایرج به دنیا آمد و کلیدی برای در هم شکستنِ تمامِ نقشههای شومِ تور شد (و انتقام گرفت).
سه دیگر سیاوش ز تخم کیانکمر بست بیآرزو در میان
مثال سوم: سیاوش از نژاد کیانیان بود که بدونِ هیچ چشمداشت و طمعی کمربندِ خدمت بست و به توران رفت.
به گفتار گرسیوز افراسیابببرد از روان و خرد شرم و آب
اما افراسیاب با تحریکِ گرسیوز، شرم و آبرو را از روح و خردِ خود پاک کرد (و سیاوش را بیگناه کشت).
جهاندار کیخسرو از پشت اویبیامد جهان کرد پر گفتوگوی
(نتیجه چه شد؟) پادشاهی چون کیخسرو از نژادِ سیاوش آمد و با جنگهایش جهان را پر از هیاهو و انتقام کرد.
نیا را به خنجر به دو نیم کردسر کینهجویان پر از بیم کرد
کیخسرو پدربزرگش (افراسیاب) را با شمشیر به دو نیم کرد و دلِ تمامِ دشمنان را غرق در وحشت ساخت.
چهارم سخن کین ارجاسپ بودکه ریزندهٔ خون لهراسپ بود
مثال چهارم، انتقام از ارجاسپِ تورانی بود که خونِ پادشاهِ ایران، لهراسپ، را ریخته بود.
چو اسفندیار اندر آمد به جنگز کینه ندادش زمانی درنگ
وقتی اسفندیار برای انتقامِ خونِ شاه واردِ میدان شد، حتی یک لحظه به ارجاسپ مهلت و درنگ نداد.
به پنجم سخن کین هرمزد شاهچو پرویز را گشن شد دستگاه
مثال پنجم، انتقام خونِ شاه هرمزد است؛ زمانی که پسرش خسرو پرویز قدرت پیدا کرد...
به بندوی و گستهم کرد آنچ کردنیاساید این چرخ گردان ز گرد
...با بندوی و گستهم (که پدرش را کشته بودند) چنان کرد! این چرخِ گردون هرگز از چرخش و انتقام نمیایستد.
چو دستش شد او جان ایشان ببرددر کینه را خوار نتوان شمرد
وقتی خسرو پرویز قدرت گرفت، جانِ آنها را گرفت. هرگز نباید دروازهی کینه و انتقام را حقیر و کوچک شمرد.
تو را زود یاد آید این روزگاربپیچی ز اندیشهٔ نابکار
تو خیلی زود این روزها را به یاد خواهی آورد و از این افکارِ پلیدت پشیمان خواهی شد (اما دیر است).
تو زین هرچ کاری پسر بدرودزمانه زمانی همینغنود
هر بذرِ شومی که امروز بکاری، پسرت آن را درو خواهد کرد؛ روزگار حتی برای یک لحظه هم به خواب نمیرود.
بپرهیز زین گنج آراستهوزین مُردری تاج و این خواسته
از این گنجِ وسوسهانگیز، از این تاج و از این ثروت دوری کن!
همی سر بپیچی به فرمان دیوببرّی همی راه گیهان خدیو
تو داری به فرمانِ دیو گردن میکشی و راه را بر پادشاهِ جهان میبندی!
به چیزی که بر تو نزیبد همیندانی که دیوَت فریبد همی
آن هم برای تاجوتختی که اصلاً شایستهی تو نیست! آیا نمیفهمی که دیو دارد تو را فریب میدهد؟
به آتش نهال دلت را مسوزمکن تیره این تاج گیتیفروز
نهالِ جانت را در این آتش نسوزان و این تاجِ درخشانِ پادشاهی را با خون تاریک نکن.
سپاه پراگنده را گرد کنوزین سان که گفتی مگردان سخُن
(به جای این کار) سپاهِ پراکندهات را جمع کن و این حرفهای شومی که زدی را دیگر تکرار نکن.
ازیدر به پوزش بر شاه روچو بینی ورا بندگی ساز نو
از همین جا برای عذرخواهی به حضورِ پادشاه برو و وقتی او را دیدی، پیمانِ بندگیات را تازه کن.
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچز رای و ز پوزش میاسای هیچ
سپس از همانجا لشکرت را برای جنگ آماده کن و لحظهای از دوراندیشی و جبران غافل نشو.
کزین بدنشانِ دو گیتی شویچو گفتار دانندگان نشنوی
زیرا اگر به حرفِ خردمندان گوش ندهی، با این کار در هر دو جهان بدنام و رسوا خواهی شد.
چو کاری که امروز بایدت کردبه فردا رسد زو برآرند گرد
اگر عذرخواهی و جبرانی که امروز باید انجام دهی را به فردا موکول کنی، همهچیز تباه میشود و دودمانت را به باد میدهند.
همی یزدگرد شهنشاه رابتر خواهی از ترک بدخواه را
تو برای یزدگردِ شاهنشاه، عاقبتی بدتر از آن چیزی که برای دشمنانِ ترکت میخواهی، رقم زدهای!
که در جنگ شیرست بر گاه شاهدرخشان به کردار تابنده ماه
پادشاهی که در میدان جنگ مثل شیر است، و بر روی تختِ پادشاهی مانند ماهِ تابان میدرخشد.
یکی یادگاری ز ساسانیانکه چون او نبندد کمر بر میان
او تنها یادگارِ باقیمانده از خاندانِ ساسانی است، و هیچکس در دلاوری به پای او نمیرسد.
پدر بر پدر داد و دانشپذیرز نوشینروان شاه تا اردشیر
نسل در نسلِ او پادشاهانی عادل و دانشدوست بودهاند؛ از انوشیروانِ دادگر گرفته تا اردشیرِ بابکان.
بود اردشیرش به هشتم پدرجهاندار ساسان با داد و فر
اردشیر بابکان، هشتمین جد اوست و ساسانِ جهانگشا نیز دارای عدالت و فرّه ایزدی بود.
که یزدانش تاج کیان برنهادهمه شهریارانش فرخنژاد
خداوند خودش تاجِ کیانی را بر سرِ او گذاشته است و تمامِ اجدادِ او پادشاهانی پاکنژاد بودهاند.
چو تو بود مهتر به کشور بسینکرد اینچنین رای هرگز کسی
در تاریخ این کشور، حاکمان و مرزبانانی مثلِ تو بسیار بودهاند، اما هیچکدام هرگز چنین نقشهی خائنانهای نکشیدند.
چو بهرام چوبین که سیصد هزارعناندار و برگستوانور سوار
(به عاقبت خائنان نگاه کن!) سردارِ بزرگی چون «بهرام چوبین» که سیصد هزار سوارکارِ زرهپوش و ماهر داشت...
به یک تیر او پشت برگاشتندبدو دشت پیکار بگذاشتند
...اما همان سپاهِ عظیم، با پرتابِ یک تیر از سوی پادشاهِ مشروع، فرار کردند و میدان را برای شاه خالی گذاشتند.
چو از رای شاهان سرش سیر گشتسر دولت روشنش زیر گشت
وقتی بهرام چوبین از اطاعتِ پادشاهان خسته شد (و طغیان کرد)، بختِ روشن و قدرتِ او واژگون شد.
فرآیین که تخت بزرگی بجستنبودش سزا دست بد را بشست
یا «فَرآیین» (شهربراز) که به دنبال تاجوتخت رفت؛ چون شایستگیِ آن را نداشت، دستش به کارهای بد آلوده شد.
بران گونه بر کشته شد زار و خوارگزافه بپرداز زین روزگار
و دیدی که چگونه با حقارت و خواری کشته شد! پس این افکارِ احمقانه و بیهوده را رها کن.
بترس از خدای جهان آفرینکه تخت آفریدست و تاج و نگین
از خداوندِ جهانآفرین بترس؛ خدایی که تخت، تاج و انگشترِ پادشاهی را خودش خلق کرده و به اهلش داده است.
تن خویش بر خیره رسوا مکنکه بر تو سر آرند زود این سخُن
بیهوده خودت را در تاریخ رسوا نکن، که به زودی تاوانِ این نقشهی شوم را با جانت خواهی داد.
هر آنکس که با تو نگوید درستچنان دان که او دشمن جان تست
هرکسی که حقایق را اینگونه صریح به تو نگوید، بدان که او دشمنِ خونیِ توست.
تو بیماری اکنون و ما چون پزشکپزشک خروشان به خونین سرشک
تو اکنون مانند یک بیمار هستی و ما پزشکانِ توایم؛ اما پزشکانی که از شدتِ اندوه برای تو خون گریه میکنند.
تو از بندهٔ بندگان کمتریبه اندیشهٔ دل مکن مهتری
تو از پستترین غلامان و خدمتکاران هم کمتری! در دلت هوسِ پادشاهی و بزرگی نپروران.
همی کینه با پاک یزدان نهیز راه خرد جوی تخت مهی
با این کارت، رسماً داری با خداوندِ پاک اعلام جنگ میکنی. اگر بزرگی میخواهی، آن را از راهِ خرد و اندیشه به دست بیاور.»
شبانزاده را دل پر از تخت بودورا پند آن موبدان سخت بود
اما دلِ آن چوپانزاده (ماهوی) چنان کور و پر از هوسِ تاجوتخت بود که شنیدنِ نصیحتِ آن موبدان برایش غیرقابل تحمل بود.
چنین بود تا بود و این تازه نیستکه کار زمانه بر اندازه نیست
رسمِ دنیا همیشه همین بوده و این ماجرا چیز تازهای نیست؛ کارهای روزگار هیچ حسابوکتاب و منطقی ندارد.
یکی را برآرد به چرخ بلندیکی را کند خوار و زار و نژند
یک نفر را تا اوجِ آسمانها بالا میبرد، و دیگری (چون یزدگرد) را حقیر، بیچاره و افسرده بر زمین میزند.
نه پیوند با آن نه با اینش کینکه دانست راز جهانآفرین
نه با برندهها خویشاوندی دارد و نه از بازندهها کینهای به دل دارد! چه کسی از رازِ آفرینشِ خدا سر درمیآورد؟
همه موبدان تا جهان شد سیاهبر آیین خورشید بنشست ماه
تمامِ موبدان تا تاریک شدنِ هوا و جایگزین شدنِ ماه به جای خورشید (فرا رسیدن شب)...
بگفتند زین گونه با کینهجوینبُد سوی یک موی زان گفتوگوی
...با آن مردِ کینهتوز سخن گفتند، اما حرفهایشان حتی به اندازهی یک تارِ مو هم روی او تأثیر نگذاشت.
چو شب تیره شد گفت با موبدانشما را بباید شد ای بخردان
وقتی شب کاملاً تاریک شد، ماهوی به موبدان گفت: «ای خردمندان! دیگر وقتِ رفتنِ شماست.
من امشب بگردانم این با پسرز هر گونهای دانش آرم ببر
من امشب این موضوع را با پسرم در میان میگذارم و تمامِ جوانبِ عقلانیِ آن را بررسی خواهم کرد.
ز لشگر بخوانیم داننده بیستبدان تا بدین بر نباید گریست
همچنین بیست نفر از خردمندانِ سپاه را فرا میخوانیم، تا تصمیمی بگیریم که فردا به خاطرش گریه نکنیم.»
برفتند دانندگان از برشبیامد یکی موبد از لشکرش
آن دانشمندان از پیشِ او رفتند، و سپس موبدی از سپاهِ خودش به حضورِ او آمد.
چو بنشست ماهوی با راستانچه بینید گفت اندرین داستان
وقتی ماهوی با مشاورانِ رازدار و مورد اعتمادش (و پسرش) خلوت کرد، به آنها گفت: «نظر شما در این باره چیست؟
اگر زنده ماند تن یزدگردز هر سو برو لشکر آیند گرد
اگر یزدگرد زنده بماند، به زودی از هر طرف سپاهیان به دورِ او جمع خواهند شد.
برهنه شد این راز من در جهانشنیدند یکسر کهان و مهان
از طرفی، رازِ خیانتِ من در تمام جهان فاش شده است و کوچک و بزرگ از آن خبردار شدهاند.
بیاید مرا از بدش جان به سرنه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
پس اگر او قدرت بگیرد، قطعاً برای انتقام جانم را میگیرد و نه تنی برایم میماند، نه سرزمینی و نه مالی!»
چنین داد پاسخ خردمند مردکه این خود نخستین نبایست کرد
آن مردِ مشاور به او پاسخ داد: «تو از همان اول نباید دست به چنین خیانتی میزدی!
اگر شاه ایران شود دشمنتازو بد رسد بیگمان بر تنت
اگر پادشاهِ ایران با تو دشمن شود، بدون شک جانت از سوی او در خطر خواهد بود.
و گر خون او را بریزی بدستکه کینخواه او در جهان ایزدست
اما اگر با دستانِ خودت خونِ او را بریزی، بدان که کینخواه خونِ او در این جهان، خودِ خداوند است!
چپ و راست رنجست و اندوه و دردنگه کن کنون تا چه بایدت کرد
تو به هر طرف که بروی (چه او را بکشی و چه نکشی) رنج، اندوه و درد در انتظارِ توست. حالا خودت ببین چه باید بکنی.»
پسر گفت کای باب فرخندهرایچو دشمن کنی زو بپرداز جای
در این میان، پسرِ ماهوی گفت: «ای پدرِ دوراندیشِ من! در سیاست وقتی کسی را دشمنِ خود کردی، باید او را کاملاً از میان برداری و نابودش کنی.
سپاه آید او را ز ما چین و چینبه ما بر شود تنگ روی زمین
اگر او زنده بماند، لشکریانِ عظیمی از چین و ماچین به یاریاش میآیند و وسعتِ کرهی زمین برای فرارِ ما تنگ خواهد شد.
تو این را چنین خردکاری مدانچو چیره شدی کام مردان بران
این مسئله را اصلاً کوچک نشمار! حالا که او در چنگِ توست و قدرت در دستِ توست، مثل مردانِ قدرتمند خواستهات را عملی کن (او را بکش).
گر از دامن او درفشی کنندتو را با سپاه از بنه برکنند
که اگر طرفدارانش حتی تکهای از لباسِ او را به عنوان پرچمِ دادخواهی بلند کنند، تو و تمام سپاهت را از ریشه نابود خواهند کرد.»