تناجی
ابوالقاسم فردوسی

هجونامه (منتسب)

گر ایدون که گیتی به شاهی تو راستنگویی که این خیره گفتن چراست
اَیا شاه محمود کشورگشای!ز کس گر نترسی بترس از خدای
که بددین و بدکیش خوانی مرامنم شیر نر، میش خوانی مرا
نبینی تو این خاطر تیز مننیندیشی از تیغ خون‌ریز من
تو این نامهٔ شهریاران بخوانسر از چرخ گردان همی مگذران
مرا سهم دادی که در پای پیلتنت را بسایم چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشن‌دلیبه دل، مهرِ جان نبی و علی
مرا غمز کردند کآن پر سخنبه مهر نبی و علی شد کهن
گر از مهر ایشان حکایت کنمچو محمود را صد حمایت کنم
اگر شاه محمود از این بگذردمر او را به یک جو نسنجد خرد
من از مهر این هر دو شه نگذرماگر تیغ شه بگذرد بر سرم
منم بندهٔ هر دو تا رستخیزاگر شه کند پیکرم ریزه‌ریز
جهان تا بود شهریاران بودپیامم بر نام‌داران بود
که فردوسیِ طوسیِ پاک‌جفتنه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته‌امگهرهای معنی بسی سفته‌ام
نه زین گونه دادی مرا تو نویدنه این بودم از شاه گیتی امید
بداندیش کش روز نیکی مبادسخن‌های نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کردفروزنده اخگر چون انگِشت کرد
هر آن کس که شعر مرا کرد پستنگیردش گردون گردنده دست
چو فردوسی اندر زمانه نبودبد آن بُد که بختش جوانه نبود
بسی رنج بردم در این سال سیعجم زنده کردم بدین پارسی
به دانش نبد شاه را دستگاهو گر نه مرا برنشاندی به گاه
اگر شاه را شاه بودی پدربه سر بر نهادی مرا تاج زر
اگر مادر شاه بانو بُدیمرا سیم و زر تا به زانو بُدی
چون اندر تبارش بزرگی نبودنیارست نام بزرگان شنود
جهان‌دار اگر نیستی تنگ‌دستمرا بر سر گاه بودی نشست
مرا گفت «خسرو که بوده است و گیو؟»همان رستم و طوس و گودرز نیو؟
مرا در جهان شهریاری نو استبسی بندگانم چو کی‌خسرو است
بسی تاج‌داران و گردن‌کِشانکه دادم یکایک از ایشان نشان
همه مرده از روزگار درازشد از گفت من نامشان زنده باز
به سی سال بردم به شه‌نامه رنجکه شاهم ببخشد بسی تاج و گنج
به پاداش من گنج را در گشادبه من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیَرزیدم از گنج شاهاز آن من فقاعی خریدم به راه
که سفله خداوند هستی مبادجوان‌مرد را تنگ‌دستی مباد
سر ناسزایان بر افراشتنوز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتهٔ خویش گم کردن استبه جیب اندرون مار پروردن است
درختی که او تلخ دارد سرشتگرش برنشانی به باغ بهشت
وز او جوی خلدش به هنگام آببه بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به کار آوردهمان میوهٔ تلخ بار آورد
به عنبرفروشان اگر بگذریشود جامهٔ تو همه عنبری
و گر نو شوی نزد انگشت‌گراز او جز سیاهی نیابی دگر
ز بد اصل چشم بهی داشتنبود خاک در دیده انباشتن
ز ناپارسایان مدارید امیدکه زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد گوهران بد نباشد عجبسیاهی نشاید بریدن ز شب
پرستارزاده نیاید به کارو گر چند باشد پدر شهریار
پشیزی به از شهریاری چنینکه نه کیش دارد نه آیین و دین