بخش ۱۰
هوش مصنوعی: منیژه از حضور کاروان خبر می یابد و به سوی رستم میدود. او از رستم میپرسد که آیا بیژن، پسر گودرز، به ایران آمده است یا خیر. منیژه نگران حال بیژن است که در چاهی گرفتار شده و از رنج و درد او بسیار اندوهگین میباشد. رستم بر اثر شنیدن غم و اندوه او متاثر میشود و به او میگوید که از او خبر ندارد و نمیتواند او را یاری کند.
منیژه در پاسخ میگوید که به خاطر زیر بار سختیها و مصایب به رستم روی آورده است. او توضیح میدهد که چگونه به خاطر بیژن و درویشی که در چاه است، این حال را پیدا کرده است. در ادامه رستم به منیژه میگوید که برای بیژن خوراک و کمک میآورد.
منیژه به چاه میرود و خوراکی برای بیژن میآورد و به او میگوید که در این مشکل، همواره امیدش به یزدان بزرگ است. بیژن میافزاید که از امیدش ناامید نیست و به خاطر منیژه و عشقش، هر سختی را تحمل خواهد کرد.
منیژه از بیژن میخواهد تا پیامش را به رستم برساند و بگوید که رستم برای او بسیار تلاش کرده است. با این حال، بیژن میگوید که بدون کمک یزدان و نیکان دیگر نمیتواند از این دام رهایی یابد و در نهایت از منیژه میخواهد که به رستم بگوید که بیژن را فراموش نکند و به او کمک کند.
منیژه خبر یافت از کاروانیکایک بشهر اندر آمد دوان
هوش مصنوعی: منیژه از آمدن کاروان خبر پیدا کرد و به سوی شهر به سرعت دوید.
برهنه نوان دخت افراسیاببر رستم آمد دو دیده پر آب
هوش مصنوعی: دختر افراسیاب با حالتی نگران و چشمانی پر از اشک به سمت رستم آمد.
برو آفرین کرد و پرسید و گفتهمی به آستین خون مژگان برفت
هوش مصنوعی: او رفت و از کسی تشکر کرد و پرسید، سپس گفت که اشکهایش به خاطر غم به آستینش ریخته است.
که برخوردی از جان وز گنج خویشمبادت پشیمانی از رنج خویش
هوش مصنوعی: از جان و گنجینهٔ وجودت به دیگران کمک کن، ولی مواظب باش که بعداً از این کار پشیمان نشوی.
بکام تو بادا سپهر بلندز چشم بدانت مبادا گزند
هوش مصنوعی: به آرزوی تو باشد آسمان بلند و از چشم بد دور باشی و مبادا آسیبی به تو برسد.
هر امید دل را که بستی میانز رنجی که بردی مبادت زیان
هوش مصنوعی: هر امیدی که در دل داری را میان رنجهایی که کشیدی، نباید به ضرر تبدیل کنی.
همیشه خرد بادت آموزگارخنک بوم ایران و خوش روزگار
هوش مصنوعی: همواره خرد و دانش تو باید راهنمای تو باشد. نیکویی و خوبی در سرزمین ایران و زمانهای خوش در انتظار توست.
چه آگاهی استت ز گردان شاهز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
هوش مصنوعی: آیا تو از داستانهای شاهان و جنگاوران نامی ایران مانند گیو و گودرز آگاه هستی؟
نیامد به ایران ز بیژن خبرنیایش نخواهد بدن چارهگر
هوش مصنوعی: خبر خوشی از بیژن به ایران نرسیده است و کسی نیست که برای این مشکل چارهای پیدا کند.
که چون او جوانی ز گودرزیانهمی بگسلاند بسختی میان
هوش مصنوعی: وقتی جوانی از قوم گودرز به سختی و با تلاش بسیار خود را از شرایط دشوار رها میسازد.
بسودست پایش ز بند گراندو دستش ز مسمار آهنگران
هوش مصنوعی: او به قدری تحت فشار و سختی بوده که در پایش زنجیرهای سنگین و دردناکی وجود دارد و دستانش نیز در اثر کار سخت و طاقتفرسا، مانند مسمار آهنگران آسیب دیده است.
کشیده بزنجیر و بسته ببندهمه چاه پرخون آن مستمند
هوش مصنوعی: او را به زنجیر کشیده و به بند بستهاند؛ همه چاههای پر از خون آن بیچاره را ببندید.
نیابم ز درویشی خویش خوابز نالیدن او دو چشمم پر آب
هوش مصنوعی: از فقر و درویشی خودم آرامش را نمییابم، زیرا نالههای او باعث شده که چشمانم از اشک پر شود.
بترسید رستم ز گفتار اوییکی بانگ برزد براندش ز روی
هوش مصنوعی: رستم از سخنان او ترسید و با صدایی بلند، او را به عقب راند.
بدو گفت کز پیش من دور شونه خسرو شناسم نه سالارنو
هوش مصنوعی: او به او گفت که از نزد من دور شو، نه تو را پادشاهی میشناسم و نه سرداری.
ندارم ز گودرز و گیو آگهیکه مغزم ز گفتار کردی تهی
هوش مصنوعی: من از داستانهای گودرز و گیو چیزی نمیدانم، زیرا ذهنم به خاطر سخنان تو خالی شده است.
به رستم نگه کرد و بگریست زارز خواری ببارید خون بر کنار
هوش مصنوعی: به رستم نگاهی انداخت و از شدت ناراحتی و ذلت، اشکهایش به شدت ریخت و خون بر زمین جاری شد.
بدو گفت کای مهتر پرخردز تو سرد گفتن نه اندر خورد
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای بزرگ و خردمند، از تو انتظار نمیرود که حرفهای سرد و بیاحساس بزنی.
سخن گر نگویی مرانم ز پیشکه من خود دلی دارم از درد ریش
هوش مصنوعی: اگر حرفی برای گفتن نداری، مرا از خود دور نکن. چرا که من خود دلی دارم پر از درد و رنج.
چنین باشد آیین ایران مگرکه درویش را کس نگوید خبر
هوش مصنوعی: آیین و فرهنگ ایران به گونهای است که هیچکس خبر از درویش و وضعیت او نمیگوید و او را فراموش میکند.
بدو گفت رستم که ای زن چبودمگر اهرمن رستخیزت نمود
هوش مصنوعی: رستم به زن گفت: "چرا اینگونه شدهای؟ آیا شیطان تو را به این حال آورده است؟"
همی بر نوشتی تو بازار منبدان روی بد با تو پیکار من
هوش مصنوعی: شما با چهرهای نیکو و دل انگیز به بازار من آمدهاید، اما من از روی بد شما به شدت ناراحتم و با شما در حال جنگ هستم.
بدین تندی از من میازار بیشکه دل بسته بودم ببازار خویش
هوش مصنوعی: با این شدت مرا آزار نده، زیرا که من دل به تو بسته بودم و حالا در بازار خودم گم شدهام.
و دیگر بجایی که کیخسروستبدان شهر من خود ندارم نشست
هوش مصنوعی: من دیگر جایی ندارم که به آنجا بروم، چون کیخسرو آنجا حضور دارد و من در آن شهر نمیتوانم سکونت کنم.
ندانم همی گیو و گودرز رانه پیمودهام هرگز آن مرز را
هوش مصنوعی: من نمیدانم درباره گیو و گودرز چه بگویم، زیرا هرگز آن مرز را نگذراندهام.
بفرمود تا خوردنی هرچ بودنهادند در پیش درویش زود
هوش مصنوعی: فرمان دادند که هر چیزی که خوراکی بود، سریعاً در برابر درویش گذاشتند.
یکایک سخن کرد ازو خواستارکه با تو چرا شد دژم روزگار
هوش مصنوعی: هر کسی به نوبه خود از او سوال کرده که چرا زندگیاش با تو غمگین شده است.
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاهچه داری همی راه ایران نگاه
هوش مصنوعی: از چه چیزی میپرسی در مورد گردشگران، شاه و سپاه؟ تو چه چیزی داری که به راه ایران چشم دوختهای؟
منیژه بدو گفت کز کار منچه پرسی ز بدبخت و تیمار من
هوش مصنوعی: منیژه به او گفت: چرا دربارهٔ کار و وضعیت بدبختی و رنج من سوال میکنی؟
کزان چاه سر با دلی پر ز درددویدم بنزد تو ای رادمرد
هوش مصنوعی: از چاهی که دل پر از درد داشتم، به سمت تو که مردی دلیر هستی، دویدم.
زدی بانگ بر من چو جنگاوراننترسیدی از داور داوران
هوش مصنوعی: وقتی که از من صدایی بلند کردی، مانند جنگجویان، از خداوند بزرگ و داور نترسیدی.
منیژه منم دخت افراسیاببرهنه ندیدی رخم آفتاب
هوش مصنوعی: منیژه، من دختر افراسیاب هستم. آیا چهرهام را مانند آفتاب برهنه و درخشان ندیدی؟
کنون دیده پرخون و دل پر ز دردازین در بدان در دوان گردگرد
هوش مصنوعی: اکنون چشمانم پر از اشک و دلم پر از درد است، از این در به آن در میدوم و در حال گشت و گذار هستم.
همی نان کشکین فرازآورمچنین راند یزدان قضا بر سرم
هوش مصنوعی: من به سرنوشت خود اعتراف میکنم که مانند نان و کشکابی که به هم میآید، چنین حالتی بر زندگی من به حکم خداوند نازل شده است.
ازین زارتر چون بود روزگارسر آرد مگر بر من این کردگار
هوش مصنوعی: چه چیزی میتواند بدتر از این باشد که روزگار اینگونه بر من بگذرد، مگر اینکه این خداوند چنین احساسی را برایم به وجود آورده باشد؟
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاهنبیند شب و روز خورشید و ماه
هوش مصنوعی: وقتی بیچاره بیژن در آن چاه عمیق باشد، دیگر نه روز و نه شب، نور خورشید و ماه را نمیبیند.
بغل و بمسمار و بند گرانهمی مرگ خواهد ز یزدان بران
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که حتی با وجود تمام تلاشها و کلماتی که به کار میبریم، در نهایت هر چیزی که سنگین و سخت به نظر میرسد، به مرگ منتهی خواهد شد، و تنها اراده خدا در این باره تاثیرگذار است.
مرا درد بر درد بفزود زیننم دیدگانم بپالود زین
هوش مصنوعی: درد من بر دردهای دیگرم افزوده شد، به همین دلیل اشکهایم سرازیر شده است.
کنون گرت باشد بایران گذرز گودرز کشواد یابی خبر
هوش مصنوعی: اگر به ایران بروی، اطلاعاتی درباره گودرز و کشواد به دست خواهی آورد.
بدرگاه خسرو مگر گیو راببینی و گر رستم نیو را
هوش مصنوعی: با خسرو دیدار کنی، یا گیو را خواهی دید، یا اگر رستم نیامده باشد.
بگویی که بیژن بسختی درستاگر دیر گیری شود کار پست
هوش مصنوعی: اگر بگویی که بیژن به سختی و با تلاش زیاد درست میشود، باید بدانید که اگر زمان را از دست بدهی، کار به شکست میانجامد.
گرش دید خواهی میاسای دیرکه بر سرش سنگست و آهن بزیر
هوش مصنوعی: اگر او را میبینی، درنگ نکن که سالهاست بر دوش او بار سنگین و آهنین وجود دارد.
بدو گفت رستم که ای خوب چهرکه مهرت مبراد از وی سپهر
هوش مصنوعی: رستم به او گفت: ای چهره زیبا، مهرت را از آسمان (یا از ستارگان) دور نکن.
چرا نزد باب تو خواهشگراننینگیزی از هر سوی مهتران
هوش مصنوعی: چرا از نزد تو درخواستکنندگان زیادی وجود ندارند، در حالی که مردم بزرگتری هم در اطراف هستند؟
مگر بر تو بخشایش آرد پدربجوشدش خون و بسوزد جگر
هوش مصنوعی: آیا ممکن است پدر به تو بخشش کند در حالی که قلبش از درد میجوشد و خونش میسوزد؟
گر آزار بابت نبودی ز پیشترا دادمی چیز ز اندازه بیش
هوش مصنوعی: اگر از پیش تو آزار و اذیت نمیبود، چیزی بیش از حد معمول به تو میدادم.
بخوالیگرش گفت کز هر خورشکه او را بباید بیاور برش
هوش مصنوعی: اگر بخواهی ویژگی و خصوصیات هر خورشیدی را بررسی کنی، باید آن را با دقت و توجه بسنجی و به درستی به آن بپردازی.
یکی مرغ بریان بفرمود گرمنوشته بدو اندرون نان نرم
هوش مصنوعی: یک مرغ پخته را آماده کردند و به آن دستور دادند که نان نرم را درون خود داشته باشد.
سبک دست رستم بسان پریبدو درنهان کرد انگشتری
هوش مصنوعی: دست رستم به چالاکی و زیبایی مانند پری عمل کرد و بدون اینکه کسی متوجه شود، انگشتری را در دستش پنهان کرد.
بدو داد و گفتش بدان چاه برکه بیچارگان را توی راهبر
هوش مصنوعی: به او گفت و خواست که به آن چاه برود، زیرا که تو برای کمک به بیچارگان در این راه هدایتگر هستی.
منیژه بیامد بدان چاه سردوان و خورشها گرفته ببر
هوش مصنوعی: منیژه به سمت چاه رفت و در آنجا خورشیدها را به دام گرفت.
نوشته بدستار چیزی که بردچنان هم که بستد ببیژن سپرد
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که چیزی که به دست آمد، به همان شکل و وضعیتی که به دست آمده، باید حفظ شود و اگر چیزی از دست برود، باید به یاد آن سپرد. در واقع، تاکید بر اهمیت نگهداری از آنچه به دست آمده و همچنین یادآوری از آنچه که از دست رفته است.
نگه کرد بیژن بخیره بماندازان چاه خورشید رخ را بخواند
هوش مصنوعی: بیژن به چهرهی زیبا و درخشان خود نگاه کرد و از آن چاه عمیق خورشید، چهرهاش را به یاد آورد و به یادش آمد که چقدر درخشان و جذاب است.
که ای مهربان از کجا یافتیخورشها کزین گونه بشتافتی
هوش مصنوعی: ای مهربان، از کجا آمدی که نور و روشناییها را اینگونه به دست آوردی و از آنها فرار کردی؟
بسا رنج و سختی کت آمد برویز بهر منی در جهان پوی پوی
هوش مصنوعی: در این دنیا، بارها دچار زحمت و سختی میشوی، ولی این مشکلات به خاطر من و به خاطر حضور من در زندگیات است.
منیژه بدو گفت کز کاروانیکی مایه ور مرد بازارگان
هوش مصنوعی: منیژه به او گفت که از کاروان تنها یکی از تجار برای ما مانده است.
از ایران بتوران ز بهر درمکشیده ز هر گونه بسیار غم
هوش مصنوعی: از ایران تا توران، برای رسیدن به هدف، هر نوع غم و اندوهی را متحمل شدهام.
یکی مرد پاکیزه با هوش و فرز هر گونه با او فراوان گهر
هوش مصنوعی: مردی پاک و باهوش و با ویژگیهایی برجسته و ارزشمند وجود دارد.
گشن دستگاهی نهاده فراخیکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
هوش مصنوعی: یک سازوکار بزرگ و فراخ طراحی شده که در جلوی کاخ، یک کلبه ساخته شده است.
بمن داد زین گونه دستارخوانکه بر من جهان آفرین را بخوان
هوش مصنوعی: به من چنین سفرهای داد که به وسیله آن میتوانم جهانآفرین را خطاب قرار دهم.
بدان چاه نزدیک آن بسته بردگر هرچ باید ببر سربسر
هوش مصنوعی: به جایی نزدیک شو که به دیگران بسته شده است، هرچه که نیاز است را با خود ببر.
بگسترد بیژن پس آن نان پاکپراومید یزدان دل از بیم و باک
هوش مصنوعی: پس از آن که بیژن نان پاک را گستراند، امید به خدا در دلش پرچم میزد و از ترس و نگرانی دلش خالی بود.
چو دست خورش برد زان داوریبدید آن نهان کرده انگشتری
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید تصمیم به تابش کرد و به حقیقت افراد را نشان داد، آن راز و رمز که در دل داشت، همچون انگشتر آشکار شد.
نگینش نگه کرد و نامش بخواندز شادی بخندید و خیره بماند
هوش مصنوعی: او انگشتر را در دستش نگه داشت و نامش را با شادمانی خواند. از روی خوشحالی لبخند زد و به طور خیره به آن نگاه کرد.
یکی مهر پیروزه رستم بروینبشته به آهن بکردار موی
هوش مصنوعی: در یکی از نقاط بر روی سر رستم، علامتی شبیه به مهر پیروزه حک شده که با استفاده از آهن و بر روی موی او ایجاد شده است.
چو بار درخت وفا را بدیدبدانست کآمد غمش را کلید
هوش مصنوعی: زمانی که میوههای درخت وفا را مشاهده کرد، فهمید که غم او در دلش ریشه دارد و راه حل آن را پیدا کرده است.
بخندید خندیدنی شاهوارچنان کآمد آواز بر چاهسار
هوش مصنوعی: با خندهای دلنشین و باشکوه، به شکلی که صدای آن تا چاهسار رسید.
منیژه چو بشنید خندیدنشازان چاه تاریک بسته تنش
هوش مصنوعی: منیژه به محض اینکه صدای خندهی او را از درون چاه تاریک شنید، خندید و به آن واکنش نشان داد.
زمانی فرو ماند زان کار سختبگفت این چه خندست ای نیکبخت
هوش مصنوعی: روزی کار دشواری پیش آمد و شخصی با تعجب گفت: ای خوشبخت، چه چیزی اینجا خندهدار است؟
شگفت آمدش داستانی بزدکه دیوانه خندد ز کردار خود
هوش مصنوعی: او از داستانی شگفتزده شد که باعث میشود دیوانهای از کارهای خود بخندد.
چه گونه گشادی بخنده دو لبکه شب روز بینی همی روز شب
هوش مصنوعی: چگونه میتوان لبخند را بر دو لب دید در حالی که شب و روز به هم میپیوندند و روز به شب تبدیل میشود؟
چه رازست پیش آر و با من بگویمگر بخت نیکت نمودست روی
هوش مصنوعی: رازهایی را که در دل داری با من در میان بگذار، شاید موفقیت و بخت خوب تو باعث شده که این راز را از من پنهان کنی.
بدو گفت بیژن کزین کارسختبر اومید آنم که بگشاد بخت
هوش مصنوعی: بیژن به او گفت که از این وضعیت دشوار، تنها به امید خوششانسی و بختی بهتر انتظار دارد.
چو با من بسوگند پیمان کنیهمانا وفای مرا نشکنی
هوش مصنوعی: اگر با من پیمان و قسم بخوری، یقیناً وفای خود را نقض نخواهی کرد.
بگویم سراسر تورا داستانچو باشی بسوگند همداستان
هوش مصنوعی: اگر بخواهم تمام داستان تو را بگویم، باید سوگند بخورم و با تو همدست باشم.
که گر لب بدوزی ز بهر گزندزنان را زبان کم بماند ببند
هوش مصنوعی: اگر لب را برای جلوگیری از آسیب به دیگران ببندی، زبان کمتر توان گفتن خواهد داشت.
منیژه خروشید و نالید زارکه بر من چه آمد بد روزگار
هوش مصنوعی: منیژه با صدای بلند فریاد زد و از شدت غم و ناراحتی ناله کرد که بر من چه حوادث بدی در این روزگار گذشته است.
دریغ آن شده روزگاران مندل خسته و چشم باران من
هوش مصنوعی: چه افسوس بر روزگارانی که من دارم؛ دلم خسته و چشمانم پر از اشک است.
بدادم ببیژن تن و خان و مانکنون گشت بر من چنین بدگمان
هوش مصنوعی: من در حال حاضر به بیداد بیدخش و فراق خود از بیژن فکر میکنم و به تصورات بدی که از او و سرنوشتش دارم دچار شدهام.
همان گنج دینار و تاج گهربتاراج دادم همه سربسر
هوش مصنوعی: من تمام ثروت و جواهرات گرانبها را در اختیار دیگران گذاشتم و همه چیز را فدای کسی کردم.
پدر گشته بیزار و خویشان ز منبرهنه دوان بر سر انجمن
هوش مصنوعی: پدر از من فاصله گرفته و خانوادهام نیز از من دور شدهاند و آنها در حال فرار به سوی جمع هستند.
ز امید بیژن شدم ناامیدجهانم سیاه و دو دیده سپید
هوش مصنوعی: از امید بیژن بینصیب شدم، زندگیام در تاریکی فرورفته و چشمانم از غم روشن شدهاند.
بپوشد همی راز بر من چنینتو داناتری ای جهان آفرین
هوش مصنوعی: در دل خود رازها را پنهان میکند. تو، ای خالق جهان، از همه چیز آگاهی داری.
بدو گفت بیژن همه راستستز من کار تو جمله برکاستست
هوش مصنوعی: بیژن به او گفت که همه چیز درست است و به خاطر من، از تو کاملاً دوری جسته است.
چنین گفتم اکنون نبایست گفتایا مهربان یار و هشیار جفت
هوش مصنوعی: این را گفتم که دیگر نباید بیان شود، ای یار مهربان و باهوش من.
سزد گر بهر کار پندم دهیکه مغزم برنج اندرون شد تهی
هوش مصنوعی: اگر تو بخواهی که برای کارهایم نصیحتی کنی، خوب است؛ زیرا که فکر من پر از افکار بیثمر شده و خالی است.
تو بشناس کاین مرد گوهر فروشکه خوالیگرش مر ترا داد توش
هوش مصنوعی: شخصی را بشناس که در حقیقت به تو ارزش و گنجینی را داده است که او خود، در اصل، آن را به دیگران میفروشد.
ز بهر من آمد بتوران فرازوگرنه نبودش بگوهر نیاز
هوش مصنوعی: او به خاطر من به بلندای توران آمد، وگرنه نیازی به این گوهر نداشت.
ببخشود بر من جهان آفرینببینم مگر پهن روی زمین
هوش مصنوعی: خداوندا، به من ببخش و به من فرصت بده تا این عالم و زیباییهای آن را ببینم، شاید بتوانم این دنیا را بهتر درک کنم.
رهاند مرا زین غمان درازترا زین تکاپوی و گرم و گداز
هوش مصنوعی: مرا از این ناراحتیهای طولانی نجات ده، تو که از این تلاشهای مستمر و پرتنش خسته شدهای.
بنزدیک او شو بگویش نهانکه ای پهلوان کیان جهان
هوش مصنوعی: به او نزدیک شو و در دل پنهانی به او بگو، ای پهلوانی که بر زمین حکمفرما هستی.
بدل مهربان و بتن چاره جویاگر تو خداوند رخشی بگوی
هوش مصنوعی: اگر تو به دنبال محبت و راهحلی برای مشکلاتت هستی، بهتر است از خداوند کمک بخواهی.
منیژه بیامد بکردار بادز بیژن برستم پیامش بداد
هوش مصنوعی: منیژه به کرشمه و زیبایی همچون نسیم بر سر بیژن آمده و پیامش را به او رساند.
چو بشنید گفتار آن خوب رویکزان راه دور آمده پوی پوی
هوش مصنوعی: وقتی آن چهره زیبا را شنید که از راه دور آمده، شروع به حرکت کرد و با شوق به سمت او رفت.
بدانست رستم که بیژن سخنگشادست بر لالهٔ سروبن
هوش مصنوعی: رستم متوجه شد که بیژن دربارهٔ لالهٔ سروبن صحبت میکند.
ببخشود و گفتش که ای خوب چهرکه یزدان ترا زو مبراد مهر
هوش مصنوعی: ببخشید و به او گفت که ای زیبا چهره، خداوند تو را از محبت خود دور نکند.
بگویش که آری خداوند رخشترا داد یزدان فریاد بخش
هوش مصنوعی: بگو که آری، خداوند به تو اسب زیبایی عطا کرده که صدای یزدان را در دل تو زنده میکند و به تو یاری میرساند.
ز زاول بایران ز ایران بتورز بهر تو پیمودم این راه دور
هوش مصنوعی: به خاطر تو، از سرزمین زاول و ایران عبور کرده و این مسیر طولانی را پیمودهام.
بگویش که ما را بسان پلنگبسود از پی تو کمرگاه و چنگ
هوش مصنوعی: به او بگو که ما مانند پلنگ، آمادهایم تا برای تو سخت تلاش کنیم و از هیچ تلاشی دریغ نمیکنیم.
چو با او بگویی سخن راز دارشب تیره گوشت به آواز دار
هوش مصنوعی: وقتی با او دربارهی موضوعات خصوصی صحبت میکنی، در شب تار، با آواز دلنشین از او حمایت کن.
ز بیشه فرازآر هیزم بروزشب آید یکی آتشی برفروز
هوش مصنوعی: از جنگل چوبی جمع کن، چون شب نزدیک است و باید آتشی روشن کنی.
منیژه ز گفتار او شاد شددلش ز اندهان یکسر آزاد شد
هوش مصنوعی: منیژه با شنیدن سخنان او خوشحال شد و دلش از تمام اندوهها به کلی رها گشت.
بیامد دوان تا بدان چاهسارکه بودش بچاه اندرون غمگسار
هوش مصنوعی: او با شتاب به سمت چاهساری آمد که درون آن، مایهی اندوهش وجود داشت.
بگفتش که دادم سراسر پیامبدان مرد فرخ پی نیک نام
هوش مصنوعی: به او گفتم که پیامم را به آن مرد خوشبخت و نیکوکار دادم.
چنین داد پاسخ که آنم درستکه بیژن بنام و نشانم بجست
هوش مصنوعی: او چنین پاسخ داد که من همان کسی هستم که بیژن با نام و نشانی مشخص به دنبالم میگردد.
تو با داغ دل چند پویی همیکه رخ را بخوناب شویی همی
هوش مصنوعی: تو با دل پر از درد و غم به دنبال چیزی هستی که صورتت را به خون بکشانی.
کنون چون درست آمد از تو نشانببینی سر تیغ مردم کشان
هوش مصنوعی: اکنون که نشانهای از تو به درستی نمایان شده، سر تیغ کسانی که مردم را میکشند را ببینی.
زمین را بدرانم اکنون بچنگبپروین براندازم آسوده سنگ
هوش مصنوعی: الان میخواهم زمین را جلوی خودم بزنم و با قدرت تمام آن را تغییر دهم، به طوری که همه چیز به راحتی زیر پای من باشد.
مرا گفت چون تیره گردد هواشب از چنگ خورشید یابد رها
هوش مصنوعی: او به من گفت که وقتی هوا تاریک میشود، شب از دست خورشید آزاد میشود.
بکردار کوه آتشی برفروزکه سنگ و سر چاه گردد چو روز
هوش مصنوعی: با عمل و کار، آتش عظیمی به راه انداز که سنگ و چشمههای آب، در روشنایی روز نمایان شوند.
بدان تا ببینم سر چاه رابدان روشنی بسپرم راه را
هوش مصنوعی: فهمیدم که باید به روشی که میبینم، راه را روشن کنم تا به چاه نرسم.
بفرمود بیژن که آتش فروزکه رستیم هر دو ز تاریک روز
هوش مصنوعی: بیژن گفت: آتش را روشن کن، زیرا که ما هر دو از روزهای تیره و تاریک نجات یافتهایم.
سوی کردگار جهان کرد سرکه ای پاک و بخشنده و دادگر
هوش مصنوعی: به سوی خداوند جهان سر به زیر میآورم و از او میخواهم که ای پاک، بخشنده و عدالتپرور، عنایتت را شامل حال ما کن.
ز هر بد تو باشی مرا دستگیرتو زن بر دل و جان بدخواه تیر
هوش مصنوعی: هرچه بدی وجود داشته باشد، تو تنها کسی هستی که میتوانی به من کمک کنی. تو با ضربهای که به دل و جان دشمنانم میزنی، به من یاری میرسانی.
بده داد من زآنک بیداد کردتو دانی غمان من و داغ و درد
هوش مصنوعی: به من ظلم کردهای و حقم را نادیده گرفتهای، تو خود میدانی که چه غم و اندوهی را تحمل میکنم و دلم پر از درد و رنج است.
مگر بازیابم بر و بوم رانمانم بننگ اختر شوم را
هوش مصنوعی: آیا میتوانم دوباره به سرزمین و دیار خود بازگردم تا مانند ستارهای درخشان باقی نمانم؟
تو ای دخت رنج آزموده ز منفدا کرده جان و دل و چیز و تن
هوش مصنوعی: ای دختر که با سختیها آشنا هستی، جان، دل، و هر آنچه را که داشتم، فدای تو کردم.
بدین رنج کز من تو برداشتیزیان مرا سود پنداشتی
هوش مصنوعی: به خاطر زحمتی که من کشیدم و تو متاسفانه آسیب دیدی، اما برای تو این آسیب به عنوان یک سود و فایده تلقی شده است.
بدادی بمن گنج و تاج و گهرجهاندار خویشان و مام و پدر
هوش مصنوعی: به من ثروت و مقام و جواهرات را بخشیدی، همچنین تمامی نعمتها و روابط خویشاوندی با خانواده و پدر و مادر را به من عطا کردی.
اگر یابم از چنگ این اژدهابدین روزگار جوانی رها
هوش مصنوعی: اگر بتوانم از چنگال این موجود خطرناک رهایی یابم و در این دوران جوانی آزاد باشم.
بکردار نیکان یزدان پرستبپویم بپای و بیازم بدست
هوش مصنوعی: با رفتار نیکوکاران که مورد احترام یزدان هستند، قدم بر میدارم و با دست خود تلاش میکنم.
بسان پرستار پیش کیانبپاداش نیکیت بندم میان
هوش مصنوعی: من مانند پرستاری پیش پادشاهان میروم و به خاطر کار خوبت، تو را در دل خود جای میدهم.
منیژه به هیزم شتابید سختچو مرغان برآمد بشاخ درخت
هوش مصنوعی: منیژه به سرعت به سوی هیزم رفت، مانند پرندگانی که بر شاخه درختان پرواز میکنند.
بخورشید بر چشم و هیزم ببرکه تا کی برآرد شب از کوه سر
هوش مصنوعی: خورشید بر چشم، یعنی به استقبال روز آمدن و روشنایی بشتاب، و هیزم را بردار تا آتش روشن کنی؛ تا کی باید شب را تحمل کنیم و منتظر روز روشنی باشیم که از دل کوهها برآید؟
چو از چشم خورشید شد ناپدیدشب تیره بر کوه دامن کشید
هوش مصنوعی: وقتی که نور خورشید غروب کرد و پنهان شد، شب تاریک به آرامی بر کوهها سایه انداخت.
بدانگه که آرام گیرد جهانشود آشکارای گیتی نهان
هوش مصنوعی: زمانی که جهان به آرامش برسد، حقایق پنهان این دنیا نمایان خواهد شد.
که لشکر کشد تیره شب پیش روزبگردد سر هور گیتی فروز
هوش مصنوعی: یعنی هنگامی که شب سیاه به جنگ میآید، روز با نورش سرزمین را روشن میکند.
منیژه سبک آتشی برفروختکه چشم شب قیرگون را بسوخت
هوش مصنوعی: منیژه آتش ملایمی را روشن کرد که چشمان تاریک شب را سوزاند.
بدلش اندرون بانگ رویینه خمکه آید ز ره رخش پولاد سم
هوش مصنوعی: درونش صدایی شبیه به زنگ میپیچد که از راه بازوان قوی و محکم او ناشی میشود.