غزل شمارهٔ ۷
هوش مصنوعی: در این شعر شاعر به احساس ناامیدی و غم خود اشاره میکند. او از ماه میپرسد که چرا به حال او توجهی نمیکند، در حالی که عشقش به معشوقش عمیق و واقعی است. شاعر به وضوح بیان میکند که معشوقش آینه عمر اوست و هر چقدر هم که دور باشد، دلش همچنان به او وابسته است. او احساس میکند که معشوقش از حال دل او بیخبر است و سایه مهر او را از او گرفته است. شاعر همچنین به درد و رنج خود در عشق میپردازد و اشاره میکند که عمرش در حال گذر است، اما نمیتواند به خواستههایش دست یابد. در پایان نیز به مقام خود در برابر معشوق اشاره میکند و از بیتوجهی معشوق نسبت به گدایانش گله میکند.
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
هوش مصنوعی: ای ماه، چرا به من توجهی نداری؟ چرا ناگهان سایه محبتت از من کنار رفت؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، توییدر تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
هوش مصنوعی: واضح است که تو آینهای از زندگی من هستی، اما چرا آه و نالهام هیچ تأثیری بر تو نمیگذارد؟ ای کاش میدانستی چرا!
گر منم دور ز روی تو، دل من با توستنیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
هوش مصنوعی: اگر من از چهره تو دور باشم، دل من همیشه با توست. تو که نیستی، پس چرا از حال دلم خبر نداری؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهرسرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
هوش مصنوعی: سایه محبت و حضور تو را از سر من برداشتی، چرا به من نمیگویی که خداوند تو را رشد دهد؟
دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارشبر نمیآوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
هوش مصنوعی: دل در چاه غم و اندوه گرفتار شده و هیچ اقدامی نمیتوانی برای نجات آن انجام دهی. ای یوسف، چرا از این چاه بیرون نمیآیی؟
نیکخواه توام و روی تو، دلخواه من استمیرود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
هوش مصنوعی: من خیرخواه تو هستم و زیباییات برای من ارزشمند است، اما عمر گرانبهای من در حال گذر است و این گذر نه به میل من است.
پادشاه منی و من، ز گدایان تواماز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
هوش مصنوعی: تو پادشاه من هستی و من از بندگانت هستم، اما از بندگان تو خبری نیست. ای ماه، چرا اینگونه شده است؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟
هوش مصنوعی: در آغاز، خداوند حضرت سلمان را به خود خواند و گفت: «منزه از هر عیبی هستم، چرا او را از درگاه خود راندهای؟»