غزل شمارهٔ ۶۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به دوری از معشوق و دشواریهای آن میپردازد. او میگوید که اگر اندیشهای وجود دارد، نتیجه هجران است و دوری از معشوق به او شدت میدهد. شاعر اعلام میکند که به جز معشوق، هیچ چیز دیگری برای او ارزش ندارد. عشق آتشین او جایی برای آرامش نمیگذارد و دلش از دیوانگی پر است. او از بلبل میخواهد که عشق را از صبح ببیاموزد، زیرا بلبل عمرش را برای بوی گل فدای عشق کرده است. در کل، شعر به شدت عاشقانه و پر از احساس فراق است.
مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است اندیشه اگر هست، ز هجران، نه ضروری است
هوش مصنوعی: به شنیدن سخنان بیمقدمه نپرداز، زیرا فکر کردن به دوری تو برای من مهم نیست. اگر هم فکری وجود دارد، از جدایی تو ناشی شده و ضروری نیست.
دور از تو سرش باد ز تن دور، به شمشیر آن را که به شمشیر ز کویت، سر دوری است
هوش مصنوعی: اگر دور از تو باشم، سرم بلندیاش را از دست میدهد. آن کسی که از شمشیر تو دور است، در حقیقت، به دوری از تو محکوم است.
ما یار نخواهیم گرفتن، به دو عالمغیر از تو تو آن گیر، که عالم همه حوری است
هوش مصنوعی: ما به دنبال دوستی و یا یاری از کسی غیر از تو نیستیم. تو تنها کسی هستی که برای ما ارزشمند است، زیرا تمام زیباییها و نعمتها در این دنیا به خاطر تو و به خاطر عشق به تو وجود دارد.
با آتش عشق تو، کجا جای قرار است با این دل دیوانه، کرا برگ صبوری است
هوش مصنوعی: با وجود عشق تو، دیگر جایی برای آرامش نیست. این دل دیوانهام، جایی برای تحمل و صبر پیدا نمیکند.
بلبل ز صبا، عشق بیاموز، که عمری جان داده و خشنود، به بوی از گل سوری است
هوش مصنوعی: بلبل به نسیم صبحگاهی یاد میدهد که عشق را بیاموزد، زیرا او مدت زیادی است که جان خود را به خاطر بوی گل سرخ فدای کرده و از این کار خوشنود است.