غزل شمارهٔ ۲۸۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و وابستگی عمیق خود به دوستش میپردازد. او خود را کمترین صید در دام محبتی میداند که از طرف دوستش به او نرسیده است. درون او تنها عشق به دوستش وجود دارد و خود را در این عشق به یوسف تشبیه میکند که پیرهنش به خون آغشته است. او از خود میپرسد که جانش چه ارزشی دارد اگر نتواند برای عشقش فدا کند و از وجود خود به خاطر معشوقش نمیگذرد. به این ترتیب، شاعر با بیان احساساتش، به فقدان و دوری از محبوب اشاره میکند و از ساقی (شرابفروش) درخواست میکند که او را به دوستش برساند. در نهایت، ناتوانی خود در دنیای بیرون و گمگشتگی در عشق را ابراز میکند.
کمترین صید سر زلف کمند تو منم چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
هوش مصنوعی: من تنها شکار کمندی که تو با زلف خود انداختی هستم، اما چون تو ای دوست به هیچ و پوچ من را نگرفتهای، نمیدانم چه باید بکنم؟
در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست یوسفم اوست من آلوده به خون پیرهنم
هوش مصنوعی: درون من تنها محبت دوست وجود دارد و در واقع من مانند یوسف هستم که لباسش به خون آغشته شده است.
درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم آشنایی مددی دستی و پایی بزنم
هوش مصنوعی: هرچند که من از مشکلات و سختیها میگذرم و احساساتی درونم دارم، اما اگر به من کمک شود و در این راه دوستانی پیدا کنم، میتوانم بر مشکلات غلبه کنم و به پیش بروم.
جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟
هوش مصنوعی: زندگیام چه ارزشی دارد که آن را در راه محبوب فدای کنم؟ یا اینکه چیست ارزش سرم که بخواهم آن را در پای او نهادن؟
با خیال تو نگردد دگری در نظرم جز حدیث تو نیاید سخنی در دهنم
هوش مصنوعی: به خاطر یاد تو کسی دیگر در نظر من نمیآید و جز داستان تو، هیچ سخنی در دهانم جاری نمیشود.
شور سودای من و تلخی عیشم بگذار بنگر ای خسرو خوبان که چه شیرین سخنم
هوش مصنوعی: میگوید: بگذار که من در این اشتیاق و شور و شوق خود باشم و تلخیهای زندگی را نادیده بگیرم. ای شاه خوبان، فقط نگاه کن که چقدر دلنشین و شیرین صحبت میکنم.
قوت کندن سنگ ارچه چو فرهادم نیست سنگ جانم روم القصه و جانی بکنم
هوش مصنوعی: اگرچه من مانند فرهاد قدرت کندن سنگ را ندارم، اما از تمامی نیرویم برای روح و جانم میگذرم و داستانی را به پایان میرسانم.
ساقیا باده، که من بر سر پیمان توام در من این نیست که پیمانه و پیمان شکنم
هوش مصنوعی: ای ساقی، باده بیاور، چرا که من به عهد تو وفادارم. در وجود من نیست که پیمانه را بشکنم و به عهد خود بیوفا شوم.
مطربا راه برون شد بنما، سلمان را به در دوست که من گمشده در خویشتنم
هوش مصنوعی: ای مطرب، به من نشان بده که چگونه میتوانم از دل و درون خود خارج شوم و به سوی دوست بروم، چون من در گمشدگی خودم میگردم.