غزل شمارهٔ ۳۷۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به فردی که در آرامش و خوشی به سر میبرد و از درد و رنج دیگران بیخبر است، میگوید که او چگونه میتواند درک کند که دیگران چه میکشند. او از احساسات و غمهایی سخن میگوید که در دل بیماران وجود دارد و تأکید میکند که فرد آسودهحال هیچ تصوری از غم و درد آنان ندارد. همچنین، شاعر به زاهدی که از عشق و زیبایی پرهیز میکند، میگوید که او نمیتواند معنای عشق و دیوانگی را درک کند. در نهایت، به دل خود میگوید که غم خوردن بیفایده است و باید به زندگی و احساسات دیگران توجه کند. این شعر به تضاد بین آرامش و درد عمیق انسانی میپردازد.
تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه میدانی؟تو در آسایشی، تیمار بیماری چه میدانی؟
هوش مصنوعی: تو در دنیای راحتی و خوابهای شیرین به سر میبری، اما از درد و رنج کسانی که بیمار هستند، چه اطلاعی داری؟ تو وقتی در آسایش زندگی میکنی، چگونه میتوانی از زحمت و تلاش برای مراقبت از بیماران باخبر باشی؟
نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه میدانی؟
هوش مصنوعی: تو هیچ کار دیگری جز آزار دادن دل من و ناز و دلبری نداری. پس چطور میدانی که چه حس و حالی از دلداری و دلجویی دارم؟
تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش نپیمودی درازی شب تاری چه میدانی؟
هوش مصنوعی: تو زمانی که یک شب به خاطر آرزوی چهرهی زیبا و جعد موهای پریشانش در راهش نماندی، چه میدانی از طولانی بودن شب تاریک؟
برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش؟بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه میدانی؟
هوش مصنوعی: ای زاهد، چرا از زیبایی و ناز چشم او دوری میکنی؟ از جمع مستان بپرس که تو چه میدانی از حال کسی که هوشیار است؟
دلا گفتم، غم خود خور که کار از دست شد بیرون تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه میدانی؟
هوش مصنوعی: ای دل، گفتم غم خود را بخور که کار از دست رفته و کاری از دست تو ساخته نیست. تو که در غم دیگران دغدغهمند هستی، چه میدانی از اینکه خودت چه دردی داری؟