قطعه شمارهٔ ۶۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از وعدهای که شاه به او داده صحبت میکند. او به اسبی موعود اشاره دارد که در قول پادشاهان باید وجود داشته باشد، اما به جای آن یک اسب سیاه و پیر دریافت کرده است. شاعر میگوید که این اسب سیاه، در دنیا ظاهر سیاهتری دارد و پس از آن، دیگر رنگی به آن نمیآید. او این اسب را بازمیگرداند تا اسب دیگری بگیرد، اما میداند که این اسب سیاه هرگز رنگ دیگری نخواهد گرفت. شاعر در اینجا به ناامیدی و disappointment خود از وضعیت موجود اشاره میکند.
شاها مرا به اسبی موعود کرده بودی در قول پادشاهان قیلی مگر نباشد
هوش مصنوعی: ای پادشاه، تو به من وعده داده بودی که مرا بر اسبی خاص سوار کنی، مگر اینکه در وعده پادشاهان این وعده وجود نداشته باشد.
اسبی سیاه پیرم دادند و من برآنم کاندر جهان سیاهی زان پیرتر نباشد
هوش مصنوعی: به من یک اسب سیاه و پیر دادند و من بر این باورم که در این دنیا چیزی به سیاهی و کهنسالی آن وجود ندارد.
آن اسب باز دادم تا دیگری ستانم بر صورتی که کس را زان سر خبر نباشد
هوش مصنوعی: من آن اسب را واگذار کردم تا کسی دیگر را به دست آورم، به گونهای که هیچ کس از آن سر (وضعیت) خبر نداشته باشد.
اسب سیاه تا رفت رنگی دگر نیامد آری پس از سیاهی رنگی دگر نباشد
هوش مصنوعی: اسب سیاه که رفت، دیگر رنگی نخواهد داشت. یعنی وقتی چیزی به حالت خاصی میرسد، دیگر تغییر نخواهد کرد.