تناجی
رهی معیری

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه‌ای زآن می که بی‌خویشم کندبر حسن شورانگیز تو عاشق‌تر از پیشم کند
زان می که در شب‌های غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می‌خواهی دهدبا مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مراوز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهییغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند