تناجی
رهی معیری

فریاد بی‌اثر

از صحبت مردم دل ناشاد گریزدچون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد
پروا کند از باده‌کشان زاهد غافلچون کودک نادان که از استاد گریزد
دریاب که ایام گل و صبح جوانیچون برق کند جلوه و چون باد گریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشیکآسودگی از خاطر ناشاد گریزد
غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوهچون بوم که از خانه آباد گریزد
فریاد که در دام غمت سوختگان راصبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد
گر چرخ دهد قوت پرواز رهی راچون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد