تناجی
رهی معیری

آشیانهٔ تهی

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرابی‌زبانم هم‌زبانی همچو من باید مرا
تا شوم روشنگر دل‌ها به آه آتشینگرم‌خویی‌های شمع انجمن باید مرا
رشک می‌آید مرا از جامه بر اندام توبا تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا
آشیان بی‌طایر دستانسرا ویرانه بهچند با دل‌مردگی‌ها پاس تن باید مرا؟
تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهیهمت مردانه‌ای چون کوهکن باید مرا