خشکسال ادب
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با بیان احساس عمیق عاشقانه و درد و رنجی که از عشق میکشد، از معشوق خود سوال میکند که چه چیزی از او میخواهد. او به کمبود عشق و هنر اشاره میکند و از وضعیتی ناامیدکننده صحبت میکند که دلها بیفروغ شدهاند. شاعر به عمق تسلیم خود در برابر عشق اشاره دارد و میخواهد بداند که در این شرایط چه انتظاری از او میرود. در نهایت، او از معشوقش میخواهد که شفافیت و زیبایی را در زندگیاش به ارمغان بیاورد، چرا که زندگی بدون هنر و عشق برای او بیمعناست.
دگر ز جان من ای سیمبر چه میخواهی؟ربودهای دل زارم، دگر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: ای سیمبر، چه چیزی از جان من میخواهی؟ تو دل بینوا و نزار مرا ربودهای، حالا چه چیزی از من میخواهی؟
مریز دانه، که ما خود اسیر دام توایمز صید طایر بی بال و پر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: شما دانه را نریزید، زیرا ما خود در دام شما گرفتار هستیم. از شکار پرندهای که نه بال دارد و نه پر، چه انتظاری دارید؟
اثر ز ناله خونیندلان، گریزان استز ناله، ای دل خونین، اثر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: اثر نالههای دلخونیده دور است، حال چه فایدهای دارد که از نالهای دلخونیده انتظار داشته باشی؟
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوشبه خنده گفت: از این رهگذر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: دیروز در حالی که در مسیر او نشسته و گریه میکردم، او با لبخند به من گفت: از این راه چه چیزی میخواهی؟
نهادهام سر تسلیم، زیر شمشیرتبیار بر سرم ای عشق، هرچه میخواهی!
هوش مصنوعی: من خود را تسلیم تو کردهام و آمادهام تا هر خواستهای که از من داری، برآورده کنی. هر چه که پیش بیاید، من به عشق تو گردن میگذارم.
کنون که بیهنرانند کعبه دل خلقچو کعبه، حرمت اهل هنر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: حالا که مردم بیهنر شدهاند و کعبه دلشان ارزش چندانی ندارد، آیا تو هم به حرمت اهل هنر اعتنایی نمیکنی؟
به غیر آن که بیفتد ز چشمها چون اشکبه جلوهگاه خزف، از گهر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: غیر از این که مانند اشک از چشمها بریزد، چه چیزی میخواهی که زیبایی را در جایی بیمقدار مانند شیشه، به نمایش بگذارد؟
رهی! چه میطلبی نظم آبدار از من؟به خشکسال ادب، شعر تر چه میخواهی؟
هوش مصنوعی: ای رهی، چه چیزی از من میخواهی؟ که من نمیتوانم برایت شعری پر آب و رنگ به نظم درآورم. در این زمان خشک و بیثمر، از ادب و شعر چه انتظاری داری؟