تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۸۰

ای ز شوخی‌های حُسن‌ات محوِ پیچ و تاب‌هاحیرت اندر آینه چون موج در گرداب‌ها
بی‌ خراش زخمِ عشق اسرار دل معلوم نیستخواندن این لفظ موقوف است بر اِعراب‌ها
صاحب تسلیم را هرکس تواضع می‌کندگر کنی یک سجد‌ه پیدا می‌شود محراب‌ها
فکر صید عشرت از قدِ دوتا جهل است جهلموج چون ماهی نیفتد در خم قلاب‌ها
رنجش روشن‌ضمیران لمعهٔ تیغ است و بسموج می‌گردد نمودار از شکستِ آب‌ها
دانهٔ دل را شکست از آسیای چرخ نیستسوده کی گردد گهر از گردش گرداب‌ها
گردِ غفلت جوش زد چندانکه واکردیم چشمهمچو مخمل بود در بیداری ما خواب‌ها
مدعا بر باد رفت از آمد و رفت نفَسنغمه گم شد در غبار وحشت مضراب‌ها
می‌دهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشانمی‌توان فهمید مضمون کتب از باب‌ها
گاه آهم می‌رباید، گاه اشکم‌ می‌بردنقد من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌ها
آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماندپای تا سر یک گره شد رشته‌ام از تاب‌ها
کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغجنبش موج است گرد رفتن سیلاب‌ها