تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۷۷۸

در خیال مزن فهم خویش سازتو نیستچو شمع جیب‌تو جز بوتهٔ‌گداز تو نیست
زکارگاه خیالت کسی چه پرده دردکه فطرت توهم از محرمان رازتو نیست
به غیر نیستی از اعتبار عالم رنگبه هرچه فخرکنی باب امتیازتو نیست
زدستگاه تصنع تری به آب مبندحقیقتی‌که تو داری به جز مجاز تو نیست
به سایه نیز ندارد غرور خاک حسابنشیب هرچه‌کنی فهم جزفرازتونیست
به غیر سجده ز خاک ضعیف منفعلی‌ستز جست وخیز برآ این قدر نماز تو نیست
تردد دو جهان آرزوی مقصد خلقبه‌عرصه‌ای‌ست‌که یک‌گام هرزه‌تاز تو نیست
به پردهٔ تپش دل هراز مضراب استتوگر نفس نزنی دهر نغمه‌سازتو نیست
زچشم بستن خود غافلی‌، امل تا چندحریف نیم‌گره رشتهٔ دراز تو نیست
ز اختیار درین بزم دم مزن بیدلجهان‌، جهان نیاز است‌، جای ناز تو نیست