غزل شمارهٔ ۹۲۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد جدایی است. شاعر از بینیازی و ناکامی در عشق صحبت میکند و به یاد کودکیش میافتد. او از شرم و عرق جبین به خاطر نبودن معشوقش یاد میکند و احساس میکند در تنگنای خانهاش، بیمقدار و مجنون شده است. دل او در جستجوی یاد معشوق است و از سختیهای جدایی و بیداد هجران مینالد. شاعر همچنین از فراموشی و ناخودآگاهی در زندگیاش سخن میگوید و آرزو میکند که یاد دورانها و معشوقش در ذهنش باقی بماند. در انتها، او به دلتنگیاش برمیگردد و از دوری میگوید، درخواستی از معشوق برای فراموش نکردن را بیان میکند.
داد عشق از بینیازی درس طفلانم به یادسرخط معنیست پیش چشم و میخوانم به یاد
هوش مصنوعی: عشق من از دیگری هیچ کم نیست و من همچنان در حال یادگیری از بچهها هستم. این یادگیری همیشه جلوی چشمان من است و آن را به یاد میخوانم.
شرم بیدردی مگر بر جبههام چیند عرقتا بماند ننگ خشکیهای مژگانم به یاد
هوش مصنوعی: آیا شرم و احساس ننگ از بیاحساس بودن، بر پیشانیام عرق نمینشیند تا یادگار خشکی مژههایم را به خاطر بسپارد؟
میفشارد تنگی این خانه مجنون مراگر نباشد وسعتآباد بیابانم به یاد
هوش مصنوعی: این خانه کوچک مرا به شدت تحت فشار قرار میدهد، اگر نبود وسعت و آرامش بیابان، همیشه در یادم میماند.
در فراموشی مگر جمعیتی پیدا کنمورنه چون موی سر مجنون پریشانم به یاد
هوش مصنوعی: در دل غم فراموشی، شاید بتوانم به جمعی از دوستان و همراهان دست پیدا کنم، وگرنه در حال حاضر مانند موی سر مجنون درهم و برهم و آشفته هستم در یاد و خاطرهها.
زان ستمهایی که از بیداد هجران دیدهاممیدرم پیش تو گر آید گریبانم به یاد
هوش مصنوعی: من از ظلم و ستمهایی که به خاطر دوری از تو کشیدهام، آنقدر رنج میبرم که اگر روزی با یاد تو به نزد تو بیایم، گویی ناامیدیام را به دست خود جر بدهند.
دل کباب پرتو حسن عرقناک که بودکز هجوم اشک میآید چراغانم به یاد
هوش مصنوعی: دل من که بر اثر زیبایی معشوق به شدت آشفته و داغان شده، به خاطر سیل اشکی که بر چهرهام میریزد، روشن و نورانی میشود و یاد او در دلم زنده میماند.
از تغافلخانهٔ ناز تو بیرون نیستمشیشهای بودم که دارد طاق نسیانم به یاد
هوش مصنوعی: من از فضای ناز و دلربایی تو بیرون نمیروم، مثل یک شیشهای هستم که در طاق نسیانم خاطراتم را به یاد میآورم.
زان قدر هوشی که میکردم به وهم خویش جمعچون به یادت میرسم چیزی نمیمانم به یاد
هوش مصنوعی: از آن همه درکی که داشتم و به خیال خود جمع کرده بودم، وقتی به یاد تو میافتم، هیچ چیز از یادم نمیرود.
از عدم آنسوترم برده است فکر نیستینیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
هوش مصنوعی: فکر عدم و نیستی مرا فراتر از آنها برده است. من از آنهایی نیستم که وجود دارند؛ این فکر وجود به راحتی من را به یاد میآورد.
با خیال رفتگان هم قانعم از بیکسیکاش گردون واگذارد یاد دورانم به یاد
هوش مصنوعی: من حتی با یاد و خیال کسانی که رفتهاند، میتوانم با تنهاییام کنار بیایم. ای کاش آسمان، خاطرات گذشتهام را به من بدهد تا مایه تسلای خاطر شود.
بعد ازین غیر از فراموشی که میبیند مرامفت آگاهی اگر روزی دو مهمانم به یاد
هوش مصنوعی: بعد از این، تنها فراموشی را میبینم و اگر روزی دو مهمان به یادم بیفتند، این آگاهی برایم بیفایده است.
بیدل آن دور می و پیمانهام دیگر کجاستیک دو دم بگذار تا رنگی بگردانم به یاد
هوش مصنوعی: بیدل، یاد آن روزهایی که با می و پیمانه سر میکردم را زنده کردهام. اکنون تنها میخواهم چند لحظه دیگر صبر کنم تا شاید بتوانم رنگی عوض کنم و خاطرات آن لحظات را دوباره تجدید کنم.