غزل شمارهٔ ۲۱۳۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس حیرت و سردرگمی خود در زندگی اشاره میکند. او خود را مانند آیینهای میداند که در آن تنها جنون و بیخبری از زیباییهای بهار و چمن مشهود است. یاد عشق و چشم معشوقش به او شور و هیجان میبخشد، اما او در طلب آرامش است و میخواهد از آتش اشتیاقش نسوزد. شاعر در برابر هوسها و نیازهای خود دچار ضعف و فقر است و احساس میکند که غم و بیکاری او را احاطه کرده است.
او در دل خود تنش و تشویش را دارد و به دنبال راهی برای فرار از این وضعیت است، اما نمیتواند. در نهایت، او خود را از گمشدگانی نمیداند که اثری از خود بر جای گذاشتهاند، بلکه به دنبال ساختن خود و شناختن حقیقت وجودیاش است.
همچو آیینه تحیر سفرمصاحب خانهام و در به درم
هوش مصنوعی: مانند آینه در حالتی از حیرت و سردرگمی هستم، صاحبخانهام که به او تعلق دارم، اما همچنان در گوشه و کنار و به درستی راه میروم.
از بهار و چمنم هیچ مپرسبه خیال تو که من بیخبرم
هوش مصنوعی: از زیباییهای بهار و چمن نپرس، چون من در خیال تو غرق شدهام و از آنچه در اطرافم میگذرد بیخبرم.
یاد چشم تو جنونها داردهرکجایم به جهان دگرم
هوش مصنوعی: چشمهای تو در دلم دیوانگیها به راه انداخته و هر جا که بروم، حس میکنم در جهانی دیگرم.
شعلهام تا نشود خاکسترآرمیدن نکشد زیر پرم
هوش مصنوعی: من همچنان شعلهور هستم و تا زمانی که خاکستر نشوم، نمیتوانم به آرامش برسم و زیر بال و پر من کسی قرار نمیگیرد.
زبن جنونزار هوس آبله وارچشم پوشیدهام و میگذرم
هوش مصنوعی: از شدت دیوانگی و شوق، به چیزهایی فکر نمیکنم و به سادگی از کنارشان میگذرم.
این چمن عبرت گلچینی داشتچید دامن ز تبسم سحرم
هوش مصنوعی: این چمن میتواند دلیلی برای عبرت گرفتن باشد؛ چرا که در آن، گلی از تبسم صبحگاهی چیده شده است.
احتیاجم در اظهار نزدخشکی لب نپسندید ترم
هوش مصنوعی: من تمایل ندارم که نیازم را در مقابل افرادی که سرد و بیاحساس هستند، نشان دهم.
فقرم از ننگ هوسها دور استبیضه نشکستکلاهی به سرم
هوش مصنوعی: فقر من به خاطر ننگ و آرزوهای نفسانی از من دور است، زیرا کلاهی بر سر دارم که نشاندهنده وضعیت من است.
شور بیکاریام آفاق گرفتبهله زد دست تهی بر کمرم
هوش مصنوعی: حالت بیکاریام به حدی رسید که همه جا را در بر گرفت، به طوری که دست خالیام را به کمرم زدم.
دل ز تشویش جسد میبالدصدف آبله دارد گهرم
هوش مصنوعی: دل از نگرانی و اضطراب مانند صدفی که در آن مروارید وجود دارد، با ارزش و گرانبهاست.
جنس آتشکده بیداغی نیستمفت آهیکه ندارد جگرم
هوش مصنوعی: آتشکدهای که ساخته شده از مواد بیارزش نیست و من هم به سادگی نمیتوانم احساسم را بیان کنم، چون جانم پر از درد است.
ره نبردم به در از کوچهٔ دلتک و پوی نفس شیشهگرم
هوش مصنوعی: در راه عشق موفق نشدم از کوچهٔ دل خارج شوم و تنها در حال و هوای نفس گرم شیشهگر هستم.
انفعال آینهپرداز من استعرقی میکنم و مینگرم
هوش مصنوعی: من در حال تماشای خودم هستم و از تلاش برای دیدن و گفتن چیزها خسته شدهام.
من نه زان گمشدگانم بیدلکه رسد باد به گرد اثرم
هوش مصنوعی: من از آن کسانی نیستم که خود را گم کردهاند و اثرشان به راحتی به باد میرود.