غزل شمارهٔ ۲۲۵۶
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق و دشواریهای زندگی است. شاعر به تحولات و گذر زمان اشاره میکند و از ستمهایی که بر او رفته، رنج میبرد. او از جوانی و دورههای مختلف عمر خود صحبت میکند و به پیری و زوال تدریجی وجودش اذعان دارد. شاعر حسرت گذشته را میخورد و به یاد میآورد که چگونه از جوانی به پیری رسیده و اکنون با تنهایی و ناامیدی دست و پنجه نرم میکند. احساساتی چون فراموشی و دلتنگی در او وجود دارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی بدون یاد آوری گذشته بیشتر برایش قابل تحمل است. در نهایت، شاعر به واقعیتهای زندگی و خودشناسی پرداخته و از دوری رنگ و زیباییهای گذشتهاش میگوید.
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنمزین بار عبرت آبله دوشست گردنم
هوش مصنوعی: تا کی باید ستم و درد سر بیفکری را تحمل کنم؟ به شدت بر من فشار میآورند، مثل این که یا عبرتی برایم نیست یا فقط به مانند آبلهای که بر گردن حس میشود، دچار زخم و آزار شدهام.
طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظرپیرم کنون و جان به دم سرد میکنم
هوش مصنوعی: کودکی سپری شد و جوانی هم از چشم دور شد، اکنون من پیر شدهام و جانم به لحظات پایانی نزدیک میشود.
ماضیگرفت دامن مستقبل امیداز آمدن نماند به جا غیر رفتنم
هوش مصنوعی: گذشته همه چیز را در خود دارد و آینده امیدی برای آمدن نیست، تنها چیزی که باقی مانده، رفتن من است.
دستی که سر ز دامن دلدار میکشداز کوتهی کنون به سر خویش میزنم
هوش مصنوعی: دستهایی که پیش از این به سمت محبوبم دراز بود و او را میطلبید، حالا به خاطر ناامیدی و کمعمق بودن رابطهام، به سر خودم میزنم.
پاییکه بودگرمتر از اشک قطرهاشخوابیده با شکستگی چین دامنم
هوش مصنوعی: پایی که گرمایش بیشتر از اشک است، با شکستگی چین دامنم خوابیده است.
از بس که سر کشید خم از قامت رسادشوار شد چو حلقه سر از پا شمردنم
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و قامت راست او، خم کردن سرم سخت شده است؛ گویی که باید به جای سر از پا بگویم.
صبح نفس نسیم دو عالم بهار داشتصرصر دمید و زد به چراغان گلشنم
هوش مصنوعی: صبحگاه نسیم ملایمی تمام جهان را بهاری کرده بود و وزش باد سردی به گلزار من دمید و آن را پر از شادی و نشاط کرد.
سطری ز مو نماند کنون قابل سواددیگر چه باید از ورق عمر خواندنم
هوش مصنوعی: مویی از من باقی نمانده که بر آن چیزی بنویسم، حالا چه باید از ورق عمرم بخوانم؟
پوشیده است موی سفیدم به رنگ صبحچیزی دمیدهام که مپرس از دمیدنم
هوش مصنوعی: موهای سفیدهام را به رنگ صبح پنهان کردهام، چیزی در من دمیده شده که خودت نپرس از کجاست.
آن رنگها که داشت خیال این زمان کجاستافکنده بود آینه در آب روغنم
هوش مصنوعی: آن رنگهایی که در خیال این دوره وجود داشت، کجاست؟ انگار آینهای در آب روغن انداخته است.
لبریز کردهاند به هیچم حبابوارباده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم
هوش مصنوعی: به هیچ چیز دلم پر شده و حالتی مانند حباب دارم. اگر بخواهم لیوان را بشکنم، بادهای که در آن است هم هدر میرود.
بالیدنم دلیل ز خود رفتنست و بسصبح جنون رمیدهٔ پرواز خرمنم
هوش مصنوعی: من تنها دلیلی برای بالیدن دارم و آن این است که از خودم دور شدم؛ صبح دیوانگی، همچون پرواز گندمزاری گم شده است.
گرداندهام به عالم عبرت هزار رنگشخص خیال بوقلمون سایه افکنم
هوش مصنوعی: من به دنیای یادآوری و عبرت نگاهی متفاوت انداختهام و در این دنیا هزاران رنگ و شکل از خیال را به تصویر کشیدهام، همچون سایهای که بر روی یک بوقلمون میافتد.
یارب چه بودم و به کجا رفتهام که منهر گه به یاد خویش رسم گریه میکنم
هوش مصنوعی: خدایا، من چه کسی بودم و اکنون به کجا رسیدهام که هر بار به یاد خودم میافتم، اشک میریزم.
حشرم خوش است اگر به فراموشی افکندتا یاد زندگی نشود باز مردنم
هوش مصنوعی: اگر روز رستاخیز مرا به فراموشی بسپارند و یاد زندگیام از یاد برود، این حالت برایم خوشایند است، چرا که در غیر این صورت، دوباره مرگم یادآوری میشود.
بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرسرنگی که رفت و باز نیاید همان منم
هوش مصنوعی: در این باغ، از من نپرس دربارهی حقیقتی که در آن وجود دارد. آن رنگی که رفته و هرگز بر نخواهد گشت، همین من هستم.