تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۸۲۷

چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جوییبه بحر غوطه زدی ناخدا چه می‌جویی
متاع خانه آیینه حیرت است اینجاتو دیگر از دل بیمدعا چه می‌جویی
عصا ز دست تو انگشت رهنما داردتوگرنه‌کوردلی از عصا چه می‌جویی
جز این‌که خرد کند حرص استخوان ترادگر ز سایهٔ بال هما چه می‌جویی
به سینه تانفسی هست‌دل پریشان استرفوی جیب سحر از هوا چه می‌جویی
سر نیاز ضعیفان غرور سامان نیستبه غیر سجده ز مشتی گیا چه می‌جویی
صفای دل نپسندد غبار آرایشبه دست آینه رنگ حنا چه می‌جویی
ز حرص‌، دیدهٔ احباب حلقهٔ دام استنم مروت ازین چشمها چه می‌جویی
چو شمع خاک شدم در سراغ خویش اماکسی نگفت‌ که در زیر پا چه می‌جویی
ز آفتاب طلب شبنم هوا شده‌ایمدل رمیدهٔ ما را زما چه می‌جویی
بجز غبار ندارد تپیدن نفستز تار سوخته بیدل صدا چه می‌جویی