قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۸ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده فریدون میرزا گوید
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذبه معشوق است که شاعر به توصیف او میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و عناصر زیباییشناختی، چهره و موهای معشوق را مقایسه میکند و به تأثیر نور صبح و زیبایی او اشاره میکند. در ادامه، شاعر به دنبال آن است که خدمتی مناسب برای تهنیت به معشوق ارائه دهد و میگوید که عشق او همچون گوهری ارزشمند است که در دلها ثبت میشود. در انتها، شاعر شعری میخواند که به شدت تحت تأثیر معشوق است و نشاندهنده عمق احساسات او میباشد.
بامدادان کآفتاب خاوری سر زد ز بامماهرویم بام را از عکس گیسو کرد شام
هوش مصنوعی: صبح که خورشید از سمت خاوری (شرق) طلوع کرد، بام ماهرویم را با تصویر موهایش پوشاند و به این ترتیب، شب را شبیه به روز کرد.
گه رخش دیدم به زیر زلف و گفتم این دمستکآفتاب عالمآرا برکشد تیغ از نیام
هوش مصنوعی: گاهی که اسب زیبا و شایستهام را زیر سایه موی او دیدم، به خود گفتم که این لحظهای است که آفتاب درخشان عالم، شمشیرش را از غلاف میکشد.
گه پریشان دیدمش زلفین و گفتم این زمانچون شب تاریک عالم را فروگیرد ظلام
هوش مصنوعی: گاهی او را با زلفهای پریشان میبینم و در این لحظه به یاد میآورم که چگونه شب تاریک، جهان را در خود میگیرد و تمام آن را در ظلمت فرو میبرد.
نور صبح و نور رویش بسکه با هم بُد قرینمن ندانستم به تحقیقیاین کدامست آن کدام
هوش مصنوعی: نور صبح و نور چهرهات آنقدر با هم آمیختهاند که من نتوانستم با دقت بگویم کدام نور مربوط به صبح است و کدام مربوط به چهرهی تو.
روی او بر قد او چون لالهیی بر شاخ گلخال او در زلف او چون دانهیی در زیر دام
هوش مصنوعی: چهرهاش زیبا و دلانگیز است مانند لالهای که بر روی شاخهی گل قرار دارد و نشانههای زیبایش در موهایش مانند دانهای در زیر دام است.
طرهٔ طرار او بر طرف خط مشکسایطرفه طوماریست کز مُشک ختن دارد ختام
هوش مصنوعی: موهای به هم ریختهاش در حاشیهٔ خط سیاه، مانند ردیفی از طوماری است که انتهایش با مشک ختن معطر شده است.
نام دلها کرده گویی ثبت در طومار زلفکز سواد زلف مشکینش جهان شد مشکفام
هوش مصنوعی: دلها را به نامی یاد کردهاند که در طومار زلف او ثبت شده است، زیرا رنگ سیاه زلفهایش جهانی را به رنگ مشک آغشته کرده است.
نی خطا گفتم دلی را کاو به زلف اندر کشدزو چو بدخواه شهنشه نی نشان ماند نه نام
هوش مصنوعی: من به درستی گفتم که دلی را زلف کسی به خود جذب میکند. اما اگر این عشق خطرناک باشد، دیگر نه نشانی از آن میماند و نه نامی از آن عشق.
الغرض شادان رسید آنماه و جان از خرمیچونقدحخواریکه نو شدباده درعید صیام
هوش مصنوعی: خلاصه اینکه، آن معشوق خوشرو و شاداب رسید و جانم از خوشحالی مانند کسانی که در روز عید، شراب تازهای مینوشند، سرشار از شادی شد.
گفت ای راویکه شخص آفرینش سربسرگوش گردد چون صدف هرگه گهر ریزی ز کام
هوش مصنوعی: راوی، به من بگو که وقتی خلقت به سخن میآید، مانند صدفی است که همیشه گوهرها را از دهانش میریزد.
هیچ دانی کز برای شهریار ملک جمپیکی از شاه عجم هم خلعت آرد هم پیام
هوش مصنوعی: آیا میدانی که پیامآوری از طرف شاه عجم برای پادشاه جم آمده است که هم هدیهای به همراه آورده و هم پیغامی دارد؟
قیمت هر تار از آن خلعت منالِ هندوچینارزش هر پود از آن کسوت خراج مصر و شام
هوش مصنوعی: بهای هر رشته از آن لباس ارزشمند هندوچین، به اندازه بهای هر نخ از آن پوشش مالیاتی مصر و شام است.
گفتمآری چونندانم من که در هرروز و شبفکر شه بر جای فکرت بر ضمیرم مستدام
هوش مصنوعی: من به او گفتم: به راستی که نمیدانم چرا در هر روز و شب، فکر و یاد او در ذهن و قلب من ایستاده و دائم در حال گردش است.
گفت برگو خدمتی شایسته از طبع سلیمتا برای تهنیتخوانی به هنگام سلام
هوش مصنوعی: بگو چه کاری خوب و شایسته است که با نیت خوب انجام شود تا بتوان در هنگام سلام، به عنوان تبریک و خوشامدگویی از آن یاد کرد.
گفتماینک گوش بگشا بشنو این شیوا سخنکز شمیم نغز او مغز خردگیرد زکام
هوش مصنوعی: گفتم حالا باید خوب گوش کنی و به این گفتار زیبا توجه کنی، زیرا از طراوت و زیبایی آن، عقل و فکر تو نیز روشن میشود و از حالت کسالت خارج میشود.
زان سپس خواندم برش این شعر را کز شرم اوخونبهجایخونچکد اهلخرد را از مسام
هوش مصنوعی: پس از آن، شعری را برای او خواندم که نشان میدهد از شرم او، اهل عقل و دانش بهجای خون، اشک میریزند.