تناجی
قاآنی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۱ - مطلع ثانی

منم‌ که ازکف زربخش آفت‌ کانمجهان عزّ و علا را چهار ارکانم
به وقعه پیلم وکوبنده گرز خرطوممبه‌ کینه شیرم و درنده تیغ دندانم
زمانه چنبری از تاب خورده فتراکمستاره جوهری از آب داده پیکانم
زره شود سپر آسمان ز شمشیرمقبا شود کمر کهکشان زکیوانم
زمانه گسسته طنابی به میخ خرگاهمزمین شکسته‌ کلوخی به خاک ایوانم
به بزم عشرت رودک ز نیست ناهیدمبه بام شوکت چوبک ز نیست‌کیوانم
مکدرست ضمیر از نیاز فغفورممجدرست زمین از نماز خاقانم
چو عزم رزم‌کنم ضیغم زره‌پوشمچو رای بزم کنم قلزم سخندانم
به روز قهر اجل را رواج بازارمبه‌گاه مهر امل راکساد دکانم
به خوان فضل چو از آستین برآرم دستکمینه لقمه بود صدهزار لقمانم
به‌گاه نظم چو از ابر،‌خامه پاشم آبکهینه قطره بود صدهزار قطرانم
درون درع چو در آب عکس خورشیدمفراز رخش چو برکوه ابر نیسانم
به باغ لاله و ریحان‌ گرم بجوشد مهرمصاف باغ و سنان لاله تیغ ریحانم
به آب و سبزه و بستان‌گرم بجنبد دلخدنگ آب و خسک سبزه دشت بستانم
شمامه‌یی بود از بویِ خلق فردوسمشراره‌یی بود از تف تیغ نیرانم
به‌گرد رزم چو در زنگبار خورشیدمبه پشت رخش چو بر بوقبیس عمّانم
محیط قهرم و شمشیر وگرز امواجمسحاب‌کینم وکوپال و تیغ بارانم
به تیغ شیر شکر ملک را پرستارمبه رمح مارصفت ‌گنج را نگهبانم
شدس پرّ مگس همچو پر طوطی سبزز رنگ زهرهٔ گرگان دشت گرگانم
هنوز از دلم الماس زمردین‌ گوهرز خون خصم چکد لخت لخت مرجانم
هنوز تیغ درخشان من به خود نازدکه من ز خون عدو معدن بدخشانم
مراست عرضی شاها که‌ گر قبول افتددهد بهار امل بار شاخ حرمانم
دو هفته رفت‌که ازفاقه در قلمرو فارسنژند و خوار چو مصحف به‌کافرستانم
از آنکه زلف پریشان به طبع دارم دوستچو زلف دوست پریشان شدست سامانم
علی‌الخصوص ‌که در فرق می‌بتوفد مغزز شوق حضرت فرمانروای ایرانم
بجز اراده مرا نیست ساز و برگ سفربه ساز و برگ چنین طیّ راه نتوانم
گرم وظیفهٔ امساله التفات رودز شوق بر دو جهان آستین برافشانم
چنان به شکر تو گویا شوم ‌که گ‌‌ویی چرخنموده تعبیه بر لب هزاردستانم
شها چو سیم و زرم بیش ازین نژند مدارچه جرم‌ کرده‌ام آخر چه بوده عصیانم
به من ستم چه‌کنی خسروا نه من سیممز من چه‌کینه‌کشی داورا نه من‌ کانم
به دولت تو که نه من پسر عم اینمبه افسر توکه نه من برادر آنم
نه آسمانم چندین مساز پامالمنه روزگارم چندین مخواه خسرانم
نه همچو صبح ز دستم به پیش رای تو لافکه تا ز دست سخط بردری‌گریبانم
دوام عمر تو چندانکه آسمان‌گویدمدار عمر سر آمد به امر یزدانم