تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۹۳

تنها نه دلم باده ی نابش همه خون استمغز قلم و مغز کتابش همه خون است
دل ها شکند وز دل من یاد نیاردچون بشکند این خم که شرابش همه خون است
از سوز دل ما مشکن توبه که این نیستآن می که چنین کرده خرابش همه خون است
عرفی نکنی ترک دل ریش چکیدنکاین میوه ی طوبی است که آبش همه خون است