تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۱۴۸

منم که از غم محرومیم جدایی نیستمیانه ی من و امید، آشنایی نیست
من وبهشت محبت، کز آب کوثر اوبه غیر خون دل و زهر بینوایی نیست
از آن به درد دگر هر زمان گرفتارمکه شیوه های تو را با هم آشنایی نیست
بیا که حسن به طور دل است شعله فروزمرو به وادی ایمن که روشنایی نیست
غبار تنگ دلی بر جهان نشسته چنانکه هیچ گوشه ای از بهر دل گشایی نیست
سوال نیک و بد از ما نمی کنند به حشرگناه اهل محبت به جز رهایی نیست
ز عشق و حالت عرفی سوال کردم، گفتهنر بسی است کسی را که بی وفایی نیست