غزل شمارهٔ ۴۵۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم ناشی از جدایی و فقدان معشوق سخن میگوید و بیان میکند که غم معشوق او را به خرافات و بیدینی میکشاند. او احساس میکند که در غم و تنهایی، وجودش بدون نور و زندگی است. همچنین اشاره دارد که در جامعهای که او در آن زندگی میکند، کسی از حال او خبر ندارد و او به حالتی رنگین و پر از غم گرفتار شده است. شاعر از فراغت و خوشیهایی که بر سر او میآید، دوری میکند و در عین حال حس میکند که غم معشوقش در دلش ریشه دوانده است. او تصمیم میگیرد به میکده برود تا از غم خود رهایی یابد و توبهاش را بشکند، اما نگران است که مبادا از دلش کینهها بیرون برود.
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینمکه غم تو به بازیچه می برد دینم
هوش مصنوعی: یاد تو آنقدر برایم سنگین است که حتی فکر رفتنت هم دردی برایم نیست. این غصهها و نگرانیها باعث میشود ایمانم را نادیده بگیرم و تبدیل به یک بازیچه برای خودم شود.
فروغ آیینه ام بی چراغ مجلس نیستکجاست سرمه کش دیدهٔ خدا بینم
هوش مصنوعی: نور و روشنی من بدون چراغ در مجلس وجود ندارد. نمیدانم کجاست آن فردی که با تماشای چشمانش میتوانم زیبایی را ببینم.
امام شهر که مستم ندیده، حیران بودبیا بگو به تماشا، کنون که رنگینم
هوش مصنوعی: ای کسی که در شهر امام، مستی مرا ندیده است، در حیرتام بیا و بگو که الان وقتی رنگین و شاداب هستم، بیایید تماشا کنید.
ز من فراغت فردوس دور باد که منبساط ماتمیان بر فراغ می چینم
هوش مصنوعی: دلخواه من این است که از آرامش و خوشی دور باشم، زیرا من فضایی را برای غم و اندوه ایجاد میکنم.
ز نور ناصیهٔ من صباح می تابدشبی که دختر زر بود شمع بالینم
هوش مصنوعی: از روشنایی پیشانی من صبح تابش میکند، در شبی که دختر زر، چراغ بالین من بود.
چکد ز هر سر مویم هزار چشمهٔ زهراز آن به چشم دل اهل درد شیرینم
هوش مصنوعی: از هر موی سر من هزار چشمهٔ زهر میریزد، اما این درد و رنج برای دل اهل عشق و درد، شیرین و خوشایند است.
هزار غم سر غم کرده ام ولی در دلغم تو ریشه فرو کرد، می کشد اینم
هوش مصنوعی: من هزاران غم را تحمل کردهام، اما درد عاشقانه تو در دل من عمیق ریشه دوانده و مرا میکشد.
روم به میکده، عرفی، که بشکنم توبهمباد محتسب از دل بیرون کند کینم
هوش مصنوعی: به میکده میروم تا توبهام را بشکنم. امیدوارم نگهبان شراب نتواند مرا از دل خود بیرون کند چون به این کار مایل نیستم.