غزل شمارهٔ ۴۷۰
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از عشق و شوق به معشوق سخن میگوید و ناراحتیها و دردهای عاطفی خود را بیان میکند. او احساس میکند که با وجود یاران خوبی که دارد، نتوانسته به آرامش برسد. همچنین به انتقاد از زندگی عادی و بیروح خود میپردازد و میگوید که همهی احساساتش به خموشی و سکوت منتهی شده است. در پایان از دوستش میخواهد که به دیدن او بیاید چرا که در دلش غم و شوری پنهان وجود دارد.
زخمی شوق توام، سینهٔ جوشان دارمخانه در کوچهٔ الماس فروشان دارم
هوش مصنوعی: من دل aching و پر از شوق تو هستم و در دل خود آتش عشق را دارم، همچنین زندگیام را در این کوچههای پر از زیبایی و جواهرات میگذرانم.
کی مسلمان کندم صحبت اصحاب کرمکه در آن زمره بسی حلقه به گوشان دارم
هوش مصنوعی: من با صحبت اهل کرم و بخشندگی مسلمان شدم، چرا که در این جمع خیلیها هستند که به بندگی و اطاعت معروفند.
آتش پنبهٔ گوش دگرانم کامروزگوش را مزرعهٔ پنبه فروشان دارم
هوش مصنوعی: امروز گوش من بهترین جای برای کاشت پنبه است و دیگران را با صدای خود آزرده میکنم.
صحبت عمر فرومایه ملولم داردمیل همدوشی تابوت به دوشان دارم
هوش مصنوعی: من از گفتگو با افراد بیارزش خستهام و آرزو میکنم که همواره با تابوتی بر دوش باشم.
واعظا در گذر از قافلهٔ من که متاعهمه گوش است ولی نذر خموشان دارم
هوش مصنوعی: ای واعظ، وقتی از کنار من و همراهانم میگذری، بدان که همهٔ دارایی من تنها شنیدن است، اما من نذری برای سکوتکردن و آرامشخاطر دارم.
عرفی امروز به کاشانهٔ من باش که بازگله ای از دل بی شرم خروشان دارم
هوش مصنوعی: امروز به خانه من بیا، زیرا دوباره دل نگران و بیپروا در دل دارم.