تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۵۴۱

صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشستهبه هوای دل مسیحا، به ره فنا نشسته
چو رسی به تربت من، مفشان به ناز دامنکه غبار درد و حسرت، به مزار ما نشسته
شود آشکار فردا، که به راه وعدهٔ اوز غم بهشت و دوزخ، ز جهان جدا نشسته
ز ره وفا در این کو، که گذشته دامن افشانکه غبار کوچهٔ ما، بر توتیا نشسته
ز دعا چه کار جویم، که میان تنگدستانبه هزار نامرادی، اثر دعا نشسته
روم از جهان و شادم، که به راه ما قیامتز خیال غمزهٔ تو، حشم بلا نشسته
تو و بزم عیش عرفی، من و کوچه ای که هر سوسر خون چکان فتاده، دل بینوا نشسته