غزل شمارهٔ ۱
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف یک تجلی و ظهور خاص اشاره دارد که به عنوان رحمت بینهایت و روشنگر به عرصه وجود آمده است. شاعر از حضور این نعمت سخن میگوید که بر دلها شادی میآورد و گرهگشای مشکلات است. او این حالت را به آتش الهام بخش در اندیشهها تشبیه کرده و میگوید که این ظهور، برای مستمندان و نیازمندان، مایه خوشی و برکت است. شاعر همچنین بر این نکته تأکید میکند که علم و عمل در این مقام معنوی حائز اهمیت است و وجود این حقیقت تنها صدای دل را روشن میسازد. در پایان، شاعر با حس شعف به سمت علم میرود و از خداوند درخواست میکند تا او را از قید و بندهای ظاهری رها سازد.
اِی رَستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتهااِی آتشی اَفروخته، در بیشهٔ اَندیشهها
ای رحمت بیپایانی که خود، بدون توجه به زمان، در درون میرویی، ای آنیکه جنگل افکار را با نور آتش خودفروزت روشن و با گرمای آن از زوائد پاک میکنی.
امروز خَندان آمدی، مِفتاحِ زندان آمدیبر مُستمندان آمدی، چون بَخشش و فَضلِ خدا
بخشش و فضل الهی بر نیازمندانش صادر میگردد، تو هم بمانند آن صفات، شبم را با خندهات روز کردی و جان را از زندان تن رهایی بخشیدی.
خورشید را حاجِب تویی، اومید را واجِب توییمطلب تویی طالب تویی، هم مُنتها هم مُبتدا
تویی که موجب حجب خورشید از سوزاندن ما میشوی، توکل بر تو در هر امید و خواستی واجب است چون توئی که هم خواست هستی و هم خواسته، چون آغاز و پایان هر پدیدهی درونی و بیرونی «خودت» هستی.
در سینهها برخاسته، اندیشه را آراستههَم خویش حاجَت خواسته، هَم خویشتن کَرده رَوا
تو در درون سینهها به پا میخیزی و پس از پاک و زیبا کردن اندیشه، خودت خودت را میخواهی و خودت این خواست را برآورده میکنی.
اِی روحبخشِ بیبَدَل، وِی لَذّتِ علم و عملباقی بهانهست و دَغَل، کاین علّت آمد وان دَوا
ای که روح بخش و یا جان بخش بی بدیل (منظور خداوند) هستی، ای که لذت علم در عمل در توست، هر چیز دیگری غیر از تو، بهانه و مایه فریب انسانها است. همه آنها مایه بیماری و علت دردها هستند و خداوند داروی همه آن درد و رنجهاست.
ما زان دَغَل کَژبین شده، با بیگُنه در کین شدهگَه مَستِ حورَالعین شده، گَه مستِ نان و شوربا
فریبندگی های عالم ما را گمراه کرده و نسبت به خوبان هم بدبین شده ایم ، گاهی پاداش های عرفانی خوشحالمان می کند و گاه خوراک و نیازهای مادی گرفتارمان کرده است
این سُکر بین هِل عَقل را، وین نُقل بین هِل نَقل راکَز بهرِ نان و بَقل را، چندین نشاید ماجرا
این خوشی را ببین و قیاسهای ذهنی را رها کن، شیرینی عشق «او» را ببین و توصیفات «او» را رها کن، چون جریان عمر کوتاه ما شایستهی اینقدر تلاش برای فهم «علت وجودیش» نیست.
تَدبیرِ صَد رَنگ اَفکنی، بَر روم و بَر زَنگ اَفکنیوَ اندر میان جَنگ اَفکنی، «فی اِصطِناعٍ لا یُری»
جنگ درونی مابین سفیدی و سیاهی، تدبیر پیچیدهی تو است که هرکسی قادر به رؤیت نقش هنرمندانهی تو نیست.
میمال پنهان گوشِ جان، مینِه بَهانه بَر کَسانجان «رَبِّ خَلِّصنی» زَنان، والله که لاغ است ای کیا
در خلوت خود را اصلاح کن و دیگران را بهانه نکن فریاد زدنه (پروردگارا، مرا نجات بده) قسم به خدا که تزویر است ای پسر
خامُش که بَس مُستَعجِلَم، رَفتم سویِ پایِ عَلَمکاغذ بِنِه بِشکن قَلَم، ساقی دَرآمد الصَلا
ساکت باش که به سرعت به سوی پایهی عَلَم میروم (تا همچو بیرق اختیارم به دست روح/راح/باد باشد)، قلم را بشکن و کاغذ را بیانداز که ساقی (روح) از در وارد شد.