غزل شمارهٔ ۲۰
این غزل در وصف مقام رضا و تسلیم است و سرزنش کسانیکه در بلاها و مصیبتها صبور نیستند. شاعر در این غزل کسانی را که در بلاها صبور نیستند به ماری تشبیه کرده که توسط خارپشتی شکار شده و آن مار از روی نادانی و برای رها شدن، خود را به خارپشت میکوبد و بیشتر صدمه میبیند. در ادامه شاعر احادیثی از اوصاف نیکوی صابران ذکر کرده است. و شاعر میگوید هرچقدر که مرا بد بگویی آسمان تابان و پاک وجود من تیره و تار نمیشود، اگر به ماه ناسزا بگویی خود بیآبرو میشوی. و در پایان شاعر به صابران و اهل شکیبایی سلام و درود میفرستد.
چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید رامیدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
هرچقدر میخواهی با من جنگ کن و مرا بد بگو اما بدان که دود کوره حمام به اوج آسمان نمیرسد.
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمانکز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
حتی اگر به آسمان برسد کی میتواند آسمان را تیره و غمگین کند؟ که آسمان خود از دود، این درخشش و لطافت را بدست آورده است.
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجربا نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
عزیزم خود را بیش از این اذیت مکن و سر بر سنگ لجبازی و عناد مکوب، با نقشهای گرمابه دشمنی و جنگ مکن.
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آنور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
اگر تو به ماه دشنام و ناسزا بگویی، آن دشنام به روی خودت باز میگردد و اگر بخواهی به او گستاخی کنی خودت در رنج میافتی.
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهانبس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
قبل از تو بسیار افراد نادانی بودند که فریب دنیا را خوردند و تپیدند و تلاش کردند اما بجز «رضا» و تسلیم، درمان و چارهای نیافتند.
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهنسر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
خارپشتی دُم ماری را با دهان گرفت و آن خارپشت مکار خود را همچون توپ، گرد کرد.
آن مار ابله خویش را بر خار میزد دم به دمسوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
آن مار نادان برای رهایی، خود را بیشتر و بیشتر بر خارپشت کوبید تا آنکه از خارهای او سوراخسوراخ شد.
بی صبر بود و بیحیل خود را بکشت او از عجلگر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
آن مار بیصبر بود و چارهاندیش نبود و خود را با شتاب به کشتن داد؛ اگر کمی صبر میکرد و نمیتپید، از آن زشتروی بدکار رها میشد.
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلاساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
تو هم بر خارپشتهای بلاها خود را مکوب و مزن؛ یک زمانی صبر کن و آرام باش و این ورد را تکرار کن جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشینای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
پروردگار جهانها فرموده است که من همنشین صابران هستم، ای خدای همراه صابران! پس «افرغ علینا صبرنا».
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدرمر صابران را میرسان هر دم سلامی نو ز ما
من به دنیای دیگر رفتم، باقی را تو بگو ای پدر و هر دم از ما به صابران سلام و درود بگو.