غزل شمارهٔ ۲۸
این شعر به بیان شادی وصفناپذیری میپردازد که شاعر از آن سخن میگوید. او از شاه و دلبر خود میخواهد که همچنان دلش را شاد کند. دلبری که آنقدر زیباست که شاعر خود را بهدست او میسپارد همچون گویی که با اختیار چوگان زلف یار بههر جایی میرود؛ گاهی به سوی غم و گاهی به سوی شادی و شاعر از هر دو خرسند و راضی است. جان عاشق در دست یار او و بههر شکل که دلبرش میخواهد درمیآید گاهی شاه میشود و گاهی لباس گدایان بر تن میکند. درختی است شگفت که هم میوه تلخ دارد و هم شیرین. تا جایی که همچون یک ماهی در دریا غوطهور و فنا گردد.
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ماسرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای شاه و صاحب تن و جان ما! ما را شاد کن و چشمهای ما را زیبا و پرشوق بگردان.
ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحلچون دیدمت میگفت دل جاء القضا جاء القضا
ای زیبای ماه و ای دلبر من، از زیبایی تو ماه شرمزده شد و خون ریختن ما بر تو حلال گشت؛ وقتی که تو را دیدم دلم گفت «قضا آمد» «بلا آمد»
ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان توگه خوانیاش سوی طرب گه رانیاش سوی بلا
ما گوی سرگردان میدان تو هستیم، ما گوی سرگردان با چوگان زلف تو هستیم؛ تو صاحب این گوی هستی گاهی آنرا سوی شادی میبری گاهی سوی بلا!
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشیگه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
گاهی ما را به سوی خواب و آرامش میکشی و گاهی بهسوی اسباب دردسر؛ گاهی بهسوی شهر زندگی و گاهی سوی مرگ و فنا!
گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کندگه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
گاهی بندهای را سپاس میگوید و گاهی آه و واویلا سر میدهد؛ گاهی لیلی را ناز میکشد و گاهی مجنون را عاشق و سرگشته خدا!
جان را تو پیدا کردهای مجنون و شیدا کردهایگه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
جان ما در دست توست، تویی که آنرا مجنون و شیدا میکنی؛ گاهی آن را عاشق تنهایی و گوشهنشینی مینمایی و گاهی عاشق ریاکاری و خودنمایی.
گه قصد تاج زر کند گه خاکها بر سر کندگه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
گاهی هوس تاج و مقام میکند گاهی خاک ذلت بر سر خود میریزد؛ گاهی خود را قیصر روم میکند و گاهی بسان گدا، دلق و لباس پارهپاره میپوشد.
طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدوگه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
عجیب درختی است او که گاهی سیب شیرین و خوشعطر میدهد و گاهی کدو؛ گاهی زهر و تلخی بر میدهد و گاهی شکر و شیرینی؛ گاهی درد، گاهی دوا!
جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خونگه بادههای لعلگون گه شیر و گه شهد شفا
در دل ما شگفتیها میآفرینی گاهی آب لطف و خوشی روان میکنی گاهی خون و غصه؛ گاهی بادههای سرخ ناب و گاهی شیر و گاهی عسل شفابخش!
گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکندگه فضلها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
گاهی لباس علم و دانش بر تن دل میکند و گاهی دل را نادان میکند؛ گاهی فضلها و هنرها دارد و گاهی همه را به لا و نیستی میروبد.
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شودگه دشمنِ بَدرَگ شود گه والدین و اقربا
روزی محمدبگ میشود و روزی پلنگ و سگی درنده میشود، گاهی دشمنی لجوج و بدرگ میشود و گاهی مهربان همچون والدین و خویشان. (محمد بگ در اینجا گویا نام شخص خاص و آدم نیکوکاری بوده است)
گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه ملگاهی دهلزن گه دهل تا میخورد زخم عصا
گاهی خار و درد میشود و گاهی گُل و راحت؛ گاهی سرکه ترش میشود و گاهی شراب ناب؛ گاهی شاد و دهلزن میشود و گاهی دهلی که تا جان دارد کتک میخورد. (منظور چوب عصا مانندی است که برای کوبیدن دهل بکار میبرند)
گه عاشق این پنج و شش گه طالب جانهای خوشاین سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
گاهی عاشق پنج روزه عمر و شش جهت عالم میشود و گاهی طالب جانهای خویش؛ بدان سو و این سو میرود همچون شتری که جایش را گم کرده باشد.
گاهی چو چَهکن پسترو مانند قارون سوی گَوگه چون مسیح و کشتِ نو بالاروان سوی علا
گاهی مانند آدم چاهکن بهطرف پایین میل میکند و میرود و گاهی مثل قارون به قعر زمین میرود؛ گاهی همچون مسیح و همچون مزرع تازهکاشته به سوی بالا و عالی. (چهکن: چاهکن، کسی که چاه میکَند. گَو: مغاک، نشیب، قعر، فرورفتگی.)
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهدشیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
تا از فضل تو چیزی نصیبش شود و از دوز و کلک رها شود؛ آن آدم شیاد و کلاهبردار خود آدمی عاشق میشود یکرنگ و درست مثل خورشید تابان.
چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطنبحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
چون ماهیان بحر سکون و جاودانگی، دریا، باغ و خانه و جای او میشود؛ و در دریا فنا خواهد شد و جز دریا را بد و درد میشناسد.
زین رنگها مفرد شود در خنب عیسی درروددر صبغة الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
از این همه رنگ و تلون خلاص میشود و در خم عیسی فرو میرود (و یکرنگ میشود) یاری خدا میرسد، تا خدا چه خواهد!
رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جارست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا
از زشتی و شرم و حیا، و از تلاش و سفر و اسبابکشی رها شد؛ و از دست «برو» و «بیا»ها آزاد شد که مانند سنگ زیر آسیا بود.
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکمنلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
هوش مصنوعی: ما در را بر شما گشودیم، دوستان خود را ترک نکنید تا ما نیز به شما ملحق شویم. این پاداش محبت و دوستی است.
انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکممما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
هوش مصنوعی: ما به شما قدرت بخشیدیم و گناهانتان را بخشیدیم به شرطی که شکرگزار پروردگارتان باشید، و شکرگزاری موجب جلب رضایت او خواهد شد.
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلنباب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که ما در بیان حرفها و گفتن احساساتمان محدودیت داریم و بهتر است سکوت کنیم. به نظر میرسد که گاهی اوقات سکوت بهتر از بیان احساسات است.