غزل شمارهٔ ۹۰
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوق خود، جانا، اشاره میکند. او عشق را محرم اسرار میداند و خود را در غم و شادیهای معشوق شریک مییابد. معشوق مظهر زیبایی و روشنایی دلهاست و شاعر از عشق و شوق خود به او میگوید. همچنین، او معشوق را محور عشق و عبادت عاشقان معرفی کرده و از حالتی خمار در عشق او سخن میگوید. در نهایت، شاعر معشوق را همچون کعبهای میداند که عاشقان به سوی او روی میآورند.
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
چه شاد هستیم در غم و عشق تو؛ ای کسی که هم رازدار عشق هستی و هم یار جان!
هم ناظر روی تو هم مست سبوی توهم شِسته به نظاره بر طارم تو جانا
هم به زیبایی تو مینگریم و هم از سبوی تو مست گشتهایم و هم نشسته و به ایوان تو نگاه میکنیم.
تو جانِ سلیمانی آرامگهِ جانیای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا
تو معنی و جان و خود سلیمان هستی ای کسی که دیو و پری عاشق خاتم تو گشتهاست.
ای بیخودیِ جانها در طلعت خوب توای روشنی دلها اندر دم تو جانا
ای کسی که جانها عاشق روی زیبای تو گشتهاند و ای کسی که دم و سخن تو شفابخش است و دلها را روشنایی میدهد.
در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارماز حسن جمالات پرخرّم تو جانا
از عشق تو مست هستم و هوس نوشیدن از می عشق تو را دارم از آن شراب زیباییهای تو را.
تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزیزمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا
تو کعبه و مقصود عاشقان هستی ای شمسالحق تبریزی؛ زمزم، شیرین و گوارا از زمزم تو میگردد ای جانا!