تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۱

چو فرستاد عنایت به زمین مشعله‌ها راکه بدر پرده تن را و ببین مشعله‌ها را
تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوریوگر از اصل تو دوری چه از این مشعله‌ها را
خردا چند به هوشی خردا چند بپوشیتو عزبخانه مه را تو چنین مشعله‌ها را
بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان راکه به مردی بگشادند کمین مشعله‌ها را
تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآییتو بدانی و ببینی به یقین مشعله‌ها را
تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینیبه خدا روح امینی و امین مشعله‌ها را