غزل شمارهٔ ۲۰۱
شعر به لزوم ادامه بیدرنگ سفر میپردازد. شاعر حکایت داستان و قصه بنیآدم را حکایت میکند و میگوید شب به پایان رسید و قصه تمام نشد پس باید همه را خلاصه کرد. و توصیه میکند که وقتی که از راه و سفر ناگزیر هستی و باید بروی چرا توقف میکنی؟ وقتی مقصد نزدیک است و (صدایی) تو را دعوت میکند و میگوید به خرگه اندر آ. شاعر میگوید اشتیاق میزبانان و کریمان که در مقصد منتظر تو هستند اجازه نمیدهد که در اینجا راحت بمانی. اگر در اینجا در عسل، فرو روی باز هم شیرینی را نمیچشی و اگر با خود وفا و مهر، یار شوی، بر تو جفا میشود.
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ماناچار گفتنیست تمامی ماجرا
شب به پایان رسید و قصه ما تمام نشد پس باید همه را در اینجا گفت.
والله ز دور آدم تا روز رستخیزکوته نگشت و هم نشود این درازنا
والله که از زمان آدم تا روز قیامت اگر قصه آن را بگویند تمام نشود.
اما چنین نماید کاینک تمام شدچون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را
اما بهنظر میرسد که اینک تمام شود به مثل زمانیکه یک ترک کسی را که در حال حرکت است بانگ میزند و میگوید «اشپو» (اشپو گویا بانگ اشاره است که ترکان صحرا نشین با آن مهمان را فرا میخواندهاند)
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلیتا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
«اشپو»ی تُرک یعنی که منزل و مقصد بسیار نزدیک است تا در آنجا گرمی و نیرو بگیری.
چون راه رفتنیست توقف هلاکتستچونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
وقتی که از راه و سفر ناگزیری و باید بروی چرا توقف میکنی؟ وقتی مقصد نزدیک است و (صدایی) مهمان را دعوت میکند و میگوید به خرگه اندر آ.
صاحبمروتیست که جانش دریغ نیستلیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
(آن میزبان) صاحب مروت و جوانمردی است که در پذیرایی از تو از جان دریغ نمیکند اما اگر در راه بمانی دچار بلا و سختی میشوی.
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکنمستیز همچو هندو بشتاب همرها
بر تُرک اندیشه بد مکن و بدگمانی مکن و همچون غلام هندو لجبازی مکن و بشتاب، ای همراه و یار!
کان جا در آتش است سه نعل از برای تووان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
کانجا برای پذیرایی از تو بیقرارند (و برایت به افسون سه نعل در آتش گذاشتهاند) و دل خویش و اقربا به گوش توست.
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوشاندر گلوی تو رود ای یار باوفا
اشتیاق میزبانان و کریمانِ آنجا اجازه نمیدهد که در اینجا راحت بمانی.
گر در عسل نشینی تلخت کنند زودور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
اگر در اینجا در عسل، فرو روی باز هم شیرینی را نمیچشی و اگر با خودِ وفا و مهر، یار شوی بر تو جفا میشود.
خاموش باش و راه رو و این یقین بدانسرگشته دارد آب غریبی چو آسیا
خموش شو و راه را بپیما و این را بهیقین بدان که آب غریبی و غربت، همچون آسیا تو را سرگشته میکند.