تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸

گوش من منتظر پیام تو راجان به جان جسته یک سلام تو را
در دلم خون شوق می‌جوشدمنتظر بوی جوش جام تو را
ای ز شیرینی و دلاویزیدانه حاجت نبوده دام تو را
کرده شاهان نثار تاج و کمرمر قبای کمین غلام تو را
ز اول عشق من گمان بردمکه تصور کنم ختام تو را
سلسله‌ام کن به پای اشتر بندمن طمع کی کنم سنام تو را
آنک شیری ز لطف تو خورده‌ستمرگ بیند یقین فطام تو را
به حق آن زبان کاشف غیبکه به گوشم رسان پیام تو را
به حق آن سرای دولت‌بخشبنمایم ز دور بام تو را
گر سر از سجده تو سود کندچه زیانست لطف عام تو را؟
شمس تبریز این دل آشفتهبر جگر بسته است نام تو را