تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۰

هین که منم بر در در برگشابستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیستتا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلقباز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک تویراه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت برِ آتشیگفت برون آ برِ من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیکجمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسیمحو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدماز خود خود روی بپوشم چرا
هین بستان از من تبلیغ کنبر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست چو کاهش بکشداده اَمت من صفت کهربا
کاه ربای من کَه می‌کشدنه ز عدم آوردم کوه حرا
در دل تو جمله منم سر به سرسوی دل خویش بیا مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هستجوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه راسایه من کی بود از من جدا
لیک ز جایش ببرم تا شودوصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماستتا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقیشتات بگوید به زبان بقا