تناجی
جلال الدین محمد مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۱۸

من زان جانم که جانها را جانستمن زان شهرم که شهر بی‌شهرانست
راه آن شهر راه بی‌پایانسترو بی‌سر و پا شو که سر و پا آنست