تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۹۳

جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیستهر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کندهر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گلمی‌دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کنتا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست
بی خبر بادا دل من از مکان و کان اوگر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست