غزل شمارهٔ ۳۹۶
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حال عاشقان و عارفان در مسیر عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویر زیبا، نشان میدهد که در حضور معشوق، ترسندگان و بندگان حس تنهایی و حقارت میکنند. او عشق را برتر از هر چیز دیگر میداند و معتقد است که ناز و کرشمه معشوق تنها به خوشبختی منجر میشود. همچنین، شاعر به عدم وابستگی به دنیا و مادیات تأکید میکند و میگوید که راه عشق، راهی مستقل و بدون ترس است. او در نهایت نشان میدهد که عارفان و صوفیان باید از دنیا دور شوند و در عشق حقیقی به خدا و معشوق به کمال برسند.
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیستجمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
هوش مصنوعی: در مسیر محبوب ما، ترسندگان جایی ندارند؛ همه در آنجا مانند شاهان هستند و برای بندگان بار و مسئولیتی نیست.
گر تو نازی میکنی یعنی که من فرخندهامنزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
هوش مصنوعی: اگر تو خود را زیبا و دلپسند نشان میدهی، یعنی من در نظر تو خوشبختم. اما خوشبختی واقعی برای ما فقط به دردسر و شرمندگی میخورد.
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برونزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
هوش مصنوعی: اگر به خاطر فقر خود احساس نگرانی میکنی، لباس کهنهات را بر دوش بینداز و به پیش این سلطان بیا. در واقع، همه چیز در زندگی جز کمرنگی و محدودیت نیست.
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب بروزانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست
هوش مصنوعی: اگر تو نور حقیقت شدی، میتوانی از شرق تا غرب بروی و روشنایی خود را در هر جا پخش کنی، زیرا ما از این ویژگی که به نورها وابسته باشیم، بیاعتنا هستیم.
گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباشزانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست
هوش مصنوعی: اگر تو حقیقت را بشناسی، با تمام وجودت به آن عمل کن، زیرا رازهای ما با آن رازها متفاوت است.
راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نهزان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
هوش مصنوعی: در راه ما راست باش و فریب را کنار بگذار؛ چرا که این میدان برای هنرنمایی نادرستها مناسب نیست.
شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدانجز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست
هوش مصنوعی: شمس دین، جان ماست و اکنون فقط به سوی تبریز، در حال حرکتیم و هیچ هدف دیگری نداریم.
مست بودم فاش کردم سر خود با یارکانزانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست
هوش مصنوعی: در حال مستی، رازهای خود را با دوستانم در میان گذاشتم، زیرا هشیاری خودم برایم مانند مذهبی است که آزارم میدهد.
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ماحد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
هوش مصنوعی: اگر پرگار را بر روی بدنم بگذاری تا حد و مرز ما را بشناسی، بدان که ای برادر، ما خود لایق پرگار نیستیم.
خاک پاشی میکنی تو ای صنم در راه ماخاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست
هوش مصنوعی: ای معشوق، تو هنگامی که به ما توجه میکنی، حتی خاکی که میپاشی در راه ما، برای ما اهمیت ندارد و دو جهان در مقابل ما هیچ ارزشی ندارند.
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر استجان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست
هوش مصنوعی: صوفیها در جستجوی عشق، دنیای خاصی دارند که برای ما از آنجا هیچ چیزی به جز روح و معنی وجود ندارد و در آنجا چیزهای بیارزشی مانند کاسه و ادرار وجود ندارد.
در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت رازانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست
هوش مصنوعی: من در عذاب و سختی نشستهام و به خاطر این شرایط از خوشبختی و بختکردن دست کشیدهام، چرا که ما آرزویی برای بهشت و رفتن به سرای نیکان نداریم.