تناجی
جلال الدین محمد مولوی

رباعی شمارهٔ ۹۵۲

دل آمد و گفت هست سوداش درازشب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش درازاو عمر عزیز ماست گو باش دراز